هروقت خبر هزینههای دفتر ملکه به شاه میرسید، سرش را بین دو دست میگرفت و فشار میداد.اقلام جشنهای هنری ملکه را باید از خارج کشور وارد میکردند و گمرکیاش را از جیب دولت میپرداختند. آیا ملت میدانست ملکه در ظاهر چطور از ثروت عمومی به نفع خود و خواستههایش سود میبرد؟ محمدرضا، پدر ساواک بود و فرح ملکه خیرِ هنردوستِ زیبای دوستداشتنی.
محمدرضا عاشق آمریکا بود، اما فرح عاشق سینه چاک فرانسه بود. هنر فرانسوی، غذای فرانسوی، لباس فرانسوی و خلاصه هرچیز فرانسوی از نظر او بهترین بود. پس سعی کرد هنر ایران را تا جای ممکن فرانسوی کند.چه چیزی بهتر از جشن؟ جشنی شبیه به جشنهای هنری فرانسه، البته کمی پرخرجتر و باشکوهتر! جشن توس در مشهد، فرهنگ مردم در اصفهان و هنر در شیراز که مهمترین آنها شیراز بود که از سال ۱۳۴۶، ۱۱ سال به طور مداوم برگزار شد.
فرح همانقدر که به فرهنگ فرانسه عشق میورزید از فرهنگ ایرانی اسلامی تنفر داشت. به همین دلیل جشن شیراز جولان گاه هنرمندان روشنفکر غربی شد. سهم هنر ایرانی بسیار کم بود. اگر هم نشانی از هنر ایرانی پیدا میشد، در تلفیق با هنر غربی بود. این شبه هنرِ تلفیقی موجود ناقصالخلقهای بود که حتی سازندگان هم آن را گردن نمیگرفتند.
مثلاً اجرای گلستان سعدی با باله! کارگردان نمایشنامه خود نیز اعتراف کرد که چنین چیزی ممکن نیست؛ واقعا هم نمیشود. « هرکه خلق خداوند عزوجل را بیازارد تا دل خلقی به دست آرد ...» را چطور میتوان با باله نشان داد؟
استقبال مردم از جشن هنر به شدت پایین بود. عوامل جشن تصمیم گرفتند برای ترویج این جشن ها برخی نمایش هارا در شهر اجرا کنند. یکی از این نمایش ها « بچه، خوک، آتش » بود. که در ماه مبارک رمضان اجرا شد و باعث خشم شدید مردم شیراز شد.آنتونی پارسونز سفیر انگلستان در دیدار با شاه به او گفت: «اگر این نمایش در لندن انجام میشد، بدون شک کارگردان و بازیگران جان سالم به در نمیبردند.»اصلاً نمیتوانست آنچه دیده را باور کند. او به پادشاه درباره نابودی فرهنگ و هویت مردمش هشدار داد و شاه تنها لبخند زد. مگر میشود؟!
منبع: چاپید شاه
کتابی به نویسندگی سپیده انوشه
انتشارات کتاب جمکران