ویرگول
ورودثبت نام
mostaghelatu
mostaghelatu
mostaghelatu
mostaghelatu
خواندن ۳ دقیقه·۷ ساعت پیش

وقتی سفره‌ها خاموش شدند

یلدا گذشت.

شبی که همیشه با شور و رنگ و بوی انار و هندوانه می‌آید و می‌رود. اما امسال، وقتی آخرین شمع روی سفره‌ها خاموش شد، سکوتی عجیب در خانه نشست. در آن لحظه، سؤالی در دلم مانده بود: واقعاً چقدر گرم‌تر شدیم؟ یا فقط سفره‌هایمان پرزرق‌وبرق‌تر بودند؟

در روزهای قبل از یلدا، شهر در تب‌و‌تاب خرید می‌سوخت؛ مغازه‌ها پر از بسته‌های یلدایی، خیابان‌ها پر از آدم‌هایی که سبدهایشان لبریز از شیرینی و آجیل بود، چشم‌ها پر از اضطراب مقایسه. هر کس دنبال هندوانه‌ای قرمزتر، جعبه‌ای شکیل‌تر و هدیه‌ای خاص‌تر بود، تا همه چیز «مثل بقیه» یا کمی بهتر باشد. اما دیشب، وقتی همان خوراکی‌های گران‌قیمت روی سفره‌ها دست‌نخورده مانده بودند و خنده‌ها در قاب تلفن‌ها جا مانده بودند، ناگهان حس کردم که شاید چیزی از اصلِ این شب کم شده است.

یلدایی که برای پیوند قلب‌ها بود، آرام‌آرام دارد به نمایشگاهی از کالاها بدل می‌شود؛ جایی که گرمای دل را با نور چراغ‌های سقف فروشگاه‌ها اشتباه می‌گیریم.

ما از «شادیِ با هم بودن» به سمت «شادیِ در دیده‌شدن» رفته‌ایم. شبکه‌های اجتماعی پر شده‌اند از تصاویر تزیین‌شده و سفره‌های رنگارنگ، اما کمتر پستی از گفت‌و‌گوهای خانوادگی، از خنده‌های بی‌ریا و از دل‌هایی که کنار هم آرام گرفته‌اند، می‌بینیم.بگذار صادق باشیم؛ گاهی میان همین تجملات، سادگی گم شد.

در رقابت برای سفره‌ای سنگین‌تر، شاید حرفی از مهر جا ماند، شاید پدربزرگی ساکت نشست، شاید کودکی با دلخوری از کنار آن همه رنگ و زینت گذشت. چقدر حسرت دارد وقتی «زیباییِ دیدن‌ها» جای «زیباییِ بودن‌ها» را می‌گیرد.با خودم فکر می‌کنم مادربزرگ‌های ما، یلدا را با یک بشقاب آجیل، چند انار و چراغی کم‌نور جشن می‌گرفتند، اما شادی‌شان بی‌پایان بود. ساده بودند اما وفور داشتند؛ نه از جنس خوراک، که از جنس دل. شاید چون باور داشتند شب بلند، اگر با عشق پر شود، کوتاه‌تر از هر روز دیگری می‌گذرد.

امسال، آنچه بیش از هر چیز در ذهنم مانده، نه رنگ هندوانه و برق انار بود، بلکه مقایسه‌های بی‌پایان. فلانی چه سفره‌ای چید، دیگری چه لباسی پوشید، آن یکی در کجا جشن گرفت… و بعد، همان آدم‌ها، زیر دل‌نوشته‌هایی از خستگی، کم‌مهری و دلتنگی نوشتند. انگار در میان انبوه اشیاء، جایی برای شادی واقعی نمی‌ماند.

اما هنوز دیر نشده است.

شاید یلدا تمام شده، اما هر شبِ جمعی، هر سفره‌ی خانوادگی، فرصتی تازه است برای بازگشت به معنا. ما می‌توانیم میان همین روزمرگی‌ها، دوباره مهر را وسط سفره‌ها بنشانیم. به جای خرج‌های سنگین، کلمه‌های ساده‌ی محبت را خرج کنیم، و به جای خریدهای افراطی، چند دقیقه از وقتمان را به شنیدن همدیگر بدهیم. شاید اگر از دل بخندیم، شب‌های زمستانی‌مان هم کوتاه‌تر شوند.

چقدر ساده می‌شود دنیایمان اگر باور کنیم گرما از چراغ دل‌هاست، نه از لوسترهای بزرگ سالن‌ها. اگر یاد بگیریم عشق با قیمت نمی‌آید، با نگاه می‌آید. اگر بفهمیم سفره‌ی کوچکِ پرمحبت باشکوه‌تر است از هر میز براق و پرخرج. و اگر یادمان باشد در میان همه‌ی تنقلات و تزیینات، چیزی که می‌ماند، لبخند آدم‌هاست، نه ظرف‌ها.

یلدایی که گذشت، درسی بود برای من؛ درسی که گفت: «شادی را نمی‌خرند، می‌سازند.» یادآور شد که در میان انارها و آجیل‌ها، آنچه ماندنی است لبخند و یادِ صادقانه‌ی همدیگر است.

شاید سال آینده، وقتی دوباره روزها را تا یلدا می‌شماریم، به‌جای دغدغه‌ی خرید و تدارک زرق‌وبرق، به این فکر کنیم که چه‌طور می‌توانیم دل‌ها را نزدیک‌تر کنیم. شاید با چند تماس، چند دل‌نوشته، یا حتی خاموش‌کردن تلفن برای چند ساعت. شاید همان‌وقت دوباره گرمای واقعی یلدا را لمس کنیم — گرمایی که از باهم بودن می‌جوشد، نه از تجمل.

یلدایی که گذشت، گذشت…

اما حکایت ساده‌ی آن هنوز زیر پوست زمستان جاری است:

زیبایی در سادگی است؛ و کنار هم ماندن، تجمل نمی‌خواهد.

یلدای بعدی، ساده‌تر، صمیمی‌تر.

شبکه‌های اجتماعییلدا
۳
۱
mostaghelatu
mostaghelatu
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید