رضاشاه زودتر از آنچه تصور میکرد به سلطنت رسید. تاج زیبا، املاک فراوان، اما هنوز یک جای کار ایراد داشت! عشایر. این فکر که عشایر باهم متحد شوند و علیه دولت او بجنگند، او را آزار میداد. این مردم که هر فصل از جایی به جایی دیگر میروند و در چادر زندگی میکنند چهره مدرنی را که زمین رضاشاه باید داشته باشد، خراب میکردند. رضاشاه تصمیم خود را گرفته بود باید زندگی چندهزارساله عشایر را در کمترین زمان ممکن نابود میکرد! آنها تصمیمهایی گرفتند:
• رؤسای قبایل باید از طرف شاه انتخاب شوند؛
• از عشایر سرباز گرفته شود و خلع سلاح شوند؛
• فرمانداران نظامی با اختیارات مخصوص برای آنها انتخاب شود تا مهاجرت عشایر را زیرنظر بگیرند.
چنین چیزی غیرممکن بود؛ انتخاب رئیس قبیله از طرف شاه توهین به مردم عشایر بود زیرا همیشه مردم خود رئیس قبیله را انتخاب میکردند. سربازگیری، قبیله را از نیروی کار خالی میکرد و خلع سلاح باعث میشد آنها نتوانند در برابر تهدیدها از خود دفاع کنند. زیرنظر گرفتن آنها به دست فرمانداران نظامی هم تلاشی برای تخت قاپو کردن عشایر بود.
قبایل قیام کردند؛ نیروهای نظامی رضاشاه که سران برخی قبایل را همراه داشتند، با هواپیما و تانک و سلاحهای جدید به عشایر حمله کردند. خریدهای نظامی رضاشاه خوب بود و تعداد زیادی از مردم را کشت! اما این تعداد کشته برای رضاشاه خوشایند نبود. پس نیروهای نظامی او مزرعههای گندم و جو را بر سر راه خود به آتش کشیدند تا مردم بیشتری با قحطی و گرسنگی بمیرند! رضاشاه راضی شد. روی این سیلاب خون جاده لرستان را کشیدند.
روزنامهها نیز نوشتند: اعلی حضرت بسیار به مردم ایران لطف کردند! سرداران و بزرگان ایلات را دستگیر کردند. برخی از آنان را کشتند و برخی را به عنوان گروگان به تهران فرستادند. مردم عشایر را به یکجانشینی وادار کردند. اصرار داشتند مردم در چهار دیواری گِلی بسیار کوچکی که ساخته بودند، زندگی کنند؛ برخلاف رفتار طبیعیشان.
نیروی کار مولد عشایر تبدیل به یک نیروی مصرفی شده بود. تعداد دام کشور کم شد و مردم ایران در تأمین خوراک خود به مشکل خوردند. ایران به خاطر از بین رفتن یک نیروی اقتصادی مهم، در فقر فرو رفته بود. مرزهای ایران دیگر عشایر غیوری نداشت که از آن محافظت کند. اما همه اینها اشکالی نداشت، مهم این بود که از نظر رضاشاه دیگر آدم های وحشی و بیسوادی وجود ندارند که از این سمت به آن سمت بروند!کشته شدن اینهمه آدم هم اهمیتی نداشت؛ بالاخره این مردم هم می مردند! چند روز دیرتر یا زودتر ! چه فرقی میکند؟!
منبع: چاپید شاه
کتابی به نویسندگی سپیده انوشه
انتشارات کتاب جمکران