بالاخره رضاشاه بر تخت سلطنت نشست. او به رغم ثروتی که در ماجرای کودتا به دست آورده بود، احساس میکرد هنوز تا شرایط مطلوب فاصله دارد! رضاشاه قبل از سلطنت خود در ازای چیزی، زمین بزرگی را بهدست آورده بود، پس همین روش را دنبال کرد.
حالا که رضا، شاه ایران بود دیگر برای گرفتن زمین به باج احتیاج نداشت. رضاشاه مقرر کرده بود که مردم از حق طبیعی خودشان و از محل زندگی آبا و اجدادیشان دل بِکَنند و زمین را به کسی بفروشند که صلاحیتش تأیید شده باشد. حال چه کسی با صلاحیت تر از شاه؟! اگر زمینی مثلاً ده هزار تومان قیمت داشت، او هزار تومان میخرید. بیایید فکر کنیم عادلانه بوده...
پولی که شاه به مردم میداد بسیار برکت داشت! نُه هزار تومان ضرر را کاملاً جبران میکرد! آن قدر پربرکت که فروشنده باید خرج ثبت رسمی زمین به نام خریدار را شخصاً میپرداخت! در برکت داشتن پول همین بس که اگر کسی نمیتوانست به زور دل بکند، صلاحیت نفس کشیدن را هم از دست میداد!
البته این خرید به شدت عادلانه در شمال ایران اصلاً وجود نداشت. رضا شاه چون در مازندران متولد شده بود، حس میکرد که مالک کل منطقه شمال است. بنابراین خریدوفروشی در کار نبود؛ بلکه مردم ظالمی که زمین او را غصب کرده بودند، از زمین ها بیرون کردند. اینکه آنها سند داشتند و نسل اندر نسل آنجا زندگی میکردند، اصلاً دلیل موجهی برای ادامه سکونتشان نبود.
خیلی زود این اموال که به شیوه درست و مشروعی کسب شده بود، آن قدر زیاد شد که برای اداره آن مجبور شدند سازمان جدیدی به نام سازمان املاک شاهنشاهی تشکیل دهند.رضاشاه برای بهرهبرداری بیشتر از منابع زمینها به ساخت جاده چالوس، کارخانههای شالی کوبی و چایسازی و هتلهای متعدد در مناطق مختلف شمال کشور اقدام کرد. او کارخانههایش را با کارگران بدون دستمزد اداره میکرد. مردم را با محبت در طویله نگه میداشتند و خیلی مهربان با شلاق بر سر کار میبردند.
ثروت اندوزی رضاشاه به زمین خلاصه نشد. او طلا هم خیلی دوست داشت؛ او همه این هارا به بانک خودش یعنی بانک ملی میسپرد.مردم زمین هارا باید با لبخند به شاه تحویل میدادند، ببخشید، میفروختند!
منبع: چاپید شاه
کتابی به نویسندگی سپیده انوشه
انتشارات کتاب جمکران