ویرگول
ورودثبت نام
دختری از اعماق کلمات :)
دختری از اعماق کلمات :)
دختری از اعماق کلمات :)
دختری از اعماق کلمات :)
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

تیکه یی ادم وار از داستانم 🌝

و چشمانم … چشمان سیاه سیاهم … برق می زد !

درحقیقت همیشه برق می زد اما گاهی کمتر یا گاهی بیشتر . گاهی خاموش خاموش به اندازه ی دخمه ی زیر پله ها و گاهی روشن تر از چلچراغ .

چشم ها برای من خیلی مهم بودند ، انگار همیشه با دیدن چشم ها احساسات واقعی ادم ها را می فهمیدم ، مثل همین دقایقی پیش که نگرانی را در چشم های مادرم خوانده بودم یا شی ها خستگی را از چشمان پدرم . انگار چشم ها برای من دریچه ی به دنیای واقعی هر انسان بود ، به افکار و احساسات واقعی که سعی در پنهان ان داشتند . فقط تنها چشمانی که شاید هیچوقت پشتش را ندیدم چشمان خودم بود …

۲
۰
دختری از اعماق کلمات :)
دختری از اعماق کلمات :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید