از نظر من زندگی یک فضای ساکت و تهی است؛ جایی که در آن هیچ چیزی اهمیتی ندارد. این ما هستیم که در این فضا، با اهمیت دادن، این قنات راکد را به چشمهای جوشان بر سطح امید تبدیل میکنیم؛ چشمهای که عشق و حیات در آن میغلتند.
اما چه میشود که بعد از جوشیدن این چشمه، همچنان سعی میکنیم آن را راکد نگه داریم؟ گرما و درخشندگیاش را از سایرین و حتی خودمان مخفی کنیم، و فقط گاهی با جرعهای از آن را بر دیوارههای خشک گلوی خود بریزیم، فقط برای اینکه همچنان لبخند بزنیم.
بهنظر من مخفی کردن احساسات نشانهای از ضعف است. چراکه عشقورزی همان و در این زندگی ظالم، با شمشیر دویدن بهسوی جلادان قلب همان. و این از نظر من، همان نازنینی بود که داستایوفسکی با کلماتی سرد بر صفحاتی خشن به قلم کشید.
مسلم است که یکی از نشانههای شکوه آفرینش انسان، قدرت عاشق شدن محسوب میشود. همان پدیدهای که رگی عصبی از مغز به قلب میکشد و خیلی از ما، در این لحظه تازه میفهمیم که عضوی در قفسه سینه ما بهجز پمپاژ خون و تپش در حین ترس، کار دیگری هم میکند. شاید بتوان گفت عاشقی اوج اتحاد قلب و مغز است، و همزمان نهایت دشمنی آن دو.
و کسی که تجربه و توانایی بر جای ایستادن در کشاش قلب و مغز را نداشته باشد، بر دست این دو لشکر از این سو به آن سو معلق است. بهطوری که برای حفظ تثبیت روانی خودش، ممکن است بر یک سوی این جنگ پافشاری کند؛ جنگی که طرفی از آن منطق از بیعرضگی احساس رجز میخواند و او را بهدلیل شکستهای گذشته و زخمهای روح ملامت میکند. و طرفی دیگر، احساس با حرارت و تبوتاب، سعی در توجیه دارد که: این یکی فرق میکند. من مطمئنم. من نشانههای اسرارآمیزش را حس میکنم.
شخصیت اصلی داستان نازنین، خودش را لابهلای سپاه منطق مخفی میکند، و حیلهگرانه حرکات لشکر احساس را زیر نظر دارد؛ اما، در سکوت. و درست در زمانی که میفهمد سپاه منطق در حال متارکه با هسته موضوع، یعنی عشق است، به خود میآید و سعی میکند با تقلیدی ناشیانه از لشکر احساس، که گویی در قلب عشق نفوذ دارند، بهطرف آن هجوم ببرد. و نتیجه این عمل، چیزی جز تمسکجویی از زنجیرهایی که منطق به دور عشق بسته بود نیست؛ در لحظه دردناکی که زنجیرها با رقص پرشور اما احمقانه این افسر سابق، باز میشوند. افسر سابق همان شخصیت اصلی است که در کل داستان بر سیال پرتلاطم ذهن او شناور هستیم.
افسر سابق گاهی از شدت شیفتگی در عشقی نهان که به دختر شانزده ساله داستان، بانوی نازنین دارد، ردی از شبیخون قلب به مغزش حس میکند: وقتی چنین نبضی در کلهام میکوبید، مگر میتوانستم بخوابم؟!
اما همین ظرف لبریز عشق است که در نهایت گلی را که میتوانست به درختی پربار و دلگرمکننده تبدیل شود، تا ریشه خشک میکند. سوال اینجاست که چرا برخی از ما در حین مواجه شدن با این گل لطیف و نرم، چنان برخوردی با آن داریم که یا از شدت آبیاری میپلاسد، و یا از شدت تشنگی در خاک خود فرو میرود و میخشکد؟
خیلی از ما دستاوردهایی پرافتخار در زندگی خویش به هم زدهایم. تحصیلات، شغل، اموال، ارتباطات اجتماعی گسترده و مفید... اما یک احساس لطیف همچون عشق، از تولدش در وجود ما پشیمان میشود. در وجودی که ثروت سرزمینهای قلب و احساس به چپاول و یغما رفته، و در آن کارخانهجات صنعتی و پرتکاپوی مغز هر روز پول تولید میکنند؛ بخش اعظم این پول در خانه و حساب بانکی تلنبار میشود، و بخشی از آن در گردانه کوچک رفاه به چرخش در میآید، تا قرعهای به نام یک تفریح بیفتد؛ تفریح تنهایی، مثل همیشه.
در داستان نازنین نیز افسر سابق پس از بدنامی در میان همکاران خودش، تحمل مدتی تحقیر و بعد از آن دریافت مقداری ارثیه (که در اکثر داستانهای داستایوفسکی یک موهبت و شانس دوباره برای زندگی است) یک امانتفروشی راه میاندازد. درحالیکه کسی از یک سمسار انتظار ندارد تصوری بیشتر از کاغذ و جوهر نسبت به ″کتاب″ داشته باشد، اما سمسار داستان تصمیم میگیرد خودی نشان بدهد. او نهتنها کتاب میخواند، بلکه آنها را میفهمد. و دخترک که بهدنبال فرصتی برای تدریس شرافتمندانه حتی در ازای غذا میگردد، مبهوت میشود.
سمسار که چند وقتی است این دخترک مغرور و آرام را زیر نظر دارد، بهتدریج خودش را ابراز میکند. قصه شروع میشود. این دو نفر به هم دل میبندند. افسر سابق همانند شوالیهای بر اسب سفید، دخترک را از چنگ دیو فقر و عمههای ستمکارش نجات میدهد. اما همین نقطه است که قصه عاشقانه را از مسیر همیشگیاش منحرف میکند. شدت عشق، افسر را به غار تنهایی و نازنین را به عمق سیاهچال ذهنش میبرد.
دخترک با چند روش سعی میکند توجه افسر را جلب کند. ایفای نقش همسرانه، در آغوش گرفتن او، و حتی ایجاد تهدید خیانت و دل دادن ظاهری به یکی از آشنایان شوهرش. اما افسر در مواجهه با همه اینها، نه یک عاشقپیشه از خود بیخود است که غرق محبت شود، نه یک مرد سنگدل که دختر ماجراجو و سرکش قصه را به باد کتک بگیرد. او فقط سکوت میکند، و میگذرد. فکر میکند عشق این است. اما نمیداند سکوت، نعرهای است که در سر دختر طنینانداز میشود و گذشتن، شلاقی است که بر جان او میخورد.
افسر سعی میکند همه ملزومات یک زندگی مرفه و کافی را فراهم کند. خانه هست، اسباب هست، غذا هست، حتی تئاتر هست. مثل اکثر مردها، او هم فکر میکند که اینگونه در قلب همسرش نفوذ میکند. غافل از آنکه سکوت مرد، و محبتهای خشک و مردانه او، قلب دخترک رنجدیده قصه را میفشارد؛ نازنینی که پدر و مادر خویش را از دست داده و مدتها زیر فشار بیمهری عمهها له شده است.
در جریان بیماری وخیم دختر که او را چند روز از پا میاندازد و از او آدم جدیدی میسازد، افسر تمام توان خویش را به کار میگیرد که دوباره حال خوب او را ببیند. حتی بیشتر از مقدار معین شده، پول خرج میکند (که این امر انگار از نظر برخی مردان محبتی به وسعت اقیانوس در حق دیگران است!). البته افسر مدام دور و بر نازنین میچرخد و مواظب حال اوست. ولی متاسفانه نازنین قصه، بهقدری هوشیار نیست که این جنبوجوش و نگرانی مرد را حس کند. شاید اگر این سنگ متحرک و صامت را در آن حال بالای سر خودش دیده بود، پایان دیگری برای داستان رقم میخورد؛ شاید.
احساس از دست دادن مرد، میشود همان رقص ناشیانهاش به دور دختر. مدتی بعد که بانوی نازنین دوباره مختصر قدرتی برای زندگی باز مییابد، افسر سعی بسیاری میکند که به زبان همسرش عاشق باشد؛ برای دختری شانزده ساله عاشق باشد که رنجهای زندگی زودتر از موعد او را تنها کردهاند. اما شما هم اگر یک سنگ را شب در کمد بگذارید، صبح بهسراغش بروید و با یک بالش گرم و نرم مواجه شوید، شک میکنید. آنقدر تردید میکنید که بالش را بهدنبال نشانههایی از جادو و جنبل تکهتکه میکنید و دور میاندازید.
حالا چه انتظاری از یک گرسنه محبت دارید، وقتی حجم زیادی از عشق را در دهان او میچپانند؟ از نظر من، انتهای داستان عجیب نبود. زیرا انتهای یک مرگ تدریجی و سرد بود. انتهای مسیر پرپیچوخمی که یک اسکلت خسته در آن حرکت میکند، و بالاخره زمین خوردنش روزی او را در هم میشکند.
و حالا افسر میگوید: هیچ چیزی اهمیتی ندارد اگر او فقط یک بار دیگر چشمهایش را باز کند.
نازنین، داستانی عبرتآموز است برای همه ما، ما آدمهایی که دست و لب به ابراز عشق باز نمیکنیم. ما آدمهایی که میترسیم دوستمان داشته باشند، چون بلد نیستیم یا نمیتوانیم دوست داشته باشیم. ولی خبر نداریم از اینکه عشق، خیلی هم سخت نیست.
عشق گاهی یک دست بر شانه لرزان، یک نگاه عمیق و گرم به چشمهای گریان، و یا اعتراف این است به زبان که: دوستت دارم. مرا ببخش که باعث شدم فکر کنی اینگونه نیست.
در طول زندگی، نازنینهای زیادی هستند که ممکن است پنجره را باز کنند و برای همیشه از پیش ما بروند. شاید برخی از ما تصور میکنیم که حضور و صدای آنان کافی است؛ مرتب بودن خانه و غذای گرم، یا خودروی روشن و خرید مواد غذایی کافی است؛ شاید فکر میکنیم خانه، لباس و پول کافی است؛ اما اگر اینها کافی بود، ما فقط معده و جسم و دست و پا بودیم، نه شاهکار خلقت خداوند که قلب او خون را با احساس در رگهایش روانه میکند.
باید بدانیم، بفهمیم و بپذیریم که زندگی، این پدیده بزرگ که سبب میشود هر کدام از ما ذرهای در کهکشان و کهکشانی در هر ذره خودمان داشته باشیم، واقعیتش عشق است. و عشق دستان منطق و احساس در دستان یکدیگر است؛ لحظهای سکوت، لحظهای صحبت، یک آغوش، چند روز دوری، یک گل رز، یا حتی کشیدن بازوی طرف مقابل است، با خشونت، وقتی که بهسوی نابودی میرود.
بهطور خلاصه عشق سخت نیست، فقط نیاز به آموزش و یادگیری دارد. مخصوصا وقتی که همه مردم جهان از کودکی برای در آوردن پول و نبرد بهنفع سران تحصیل کردهاند، جای خالی انحاء صحیح عشقورزی هویدا میشود. شاید اگر کسی به ما گفته بود که عشقورزی یک سرمایهگذاری عاطفی است، و روزی میتواند بیشتر از غذا یا دارو حال ما را خوب کند، به آن توجه بیشتری داشتیم. یا مثلا اگر گفته بودند این سرمایهگذاری عاطفی ما را در زمستان درونمان، بیشتر از پالتو گرم میکند، یا لبخند واقعی و عاشقانه ما بهتر از لوازم آرایش به صورتمان مینشیند.
لازم نیست مثل افسر داستان نازنین سکوت کنیم. کافی است بیان کنیم. عملی یا شفاهی، فرق میکند. قطعا در زمان درست هر شیوهای کارآمدیِ بهخصوص خودش را دارد. و درهرصورت، هیچوقت دیر نیست، تا وقتی که از دست نداده باشیم. گاهی حتی وقتی لبخند نیست، یعنی او از پنجره زندگی ما بیرون رفته است.