ویرگول
ورودثبت نام
بیتا
بیتاهستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
بیتا
بیتا
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

کتابخانه


کتابخانه کوچک من
کتابخانه کوچک من

مجموعه گورستان کتاب های فراموش شده را از زبان خودم معرفی می کنم،بعضی کتاب‌ها را می‌شود بست و فراموش کرد. بعضی‌ها اما بعد از تمام شدن، مثل گردِ طلا روی ذهن آدم می‌نشینند. گورستان کتاب‌های فراموش‌شده برای من از آن دسته بود. مجموعه‌ای که وقتی تمامش کردم، حس کردم از شهری برگشته‌ام که واقعاً وجود داشته؛ شهری خیس از باران، پر از پنجره‌های روشنِ نیمه‌شب، کتابفروشی‌های قدیمی، آدم‌های زخمی، و رازهایی که سال‌ها زیر خاکستر مانده‌اند.

این مجموعه چهار کتاب دارد: سایه ی باد،بازی فرشته،زندانی اسمان و‌هزارتوی ارواح اما راستش را بخواهی، این‌ها بیشتر از چهار کتاب هستند. انگار چهار راهرو از یک هزارتوی بزرگ‌اند. هر داستان، درِ مخفیِ داستانِ دیگری را باز می‌کند. شخصیت‌ها از سایه‌ی هم عبور می‌کنند، سرنوشت‌ها به هم گره می‌خورند، و تو کم‌کم می‌فهمی که همه‌چیز به همان مکان عجیب برمی‌گردد: گورستان کتاب‌های فراموش‌شده. جایی مخفی در قلب بارسلونا که کتاب‌های فراموش‌شده در آن نگهداری می‌شوند تا شاید روزی کسی پیدایشان کند و دوباره به آن‌ها زندگی بدهد.ثافون طوری می‌نویسد که انگار کلماتش مه دارند. تو فقط داستان نمی‌خوانی؛ داخل فضا فرو می‌روی. بوی چوب خیس، گردِ کتاب‌های قدیمی، صدای کفش روی سنگفرش بارانی، نور چراغ‌های زردِ خیابان، همه را حس می‌کنی. بارسلونِ او واقعی‌تر از خیلی از شهرهای واقعی به نظر می‌رسد. شهری که هم زیباست، هم غمگین، هم شاعرانه، هم ترسناک. انگار شهر، خودش یکی از شخصیت‌های داستان است.چیزی که من را شیفته‌ی این مجموعه کرد، فقط معماهایش نبود. البته معما دارد، آن هم از آن مدل رازهایی که آرام‌آرام مثل جوهر در آب پخش می‌شوند و تمام ذهن آدم را رنگی می‌کنند. اما قلب این داستان‌ها، آدم‌ها هستند. آدم‌هایی که عشق را اشتباه زندگی کرده‌اند، دیر فهمیده‌اند، از دست داده‌اند، خیانت دیده‌اند، یا سال‌ها با خاطره‌ای زندگی کرده‌اند که مثل خرده‌شیشه زیر پوستشان مانده.او شخصیت‌هایی می‌سازد که کامل نیستند. قهرمان‌هایش همیشه شجاع نیستند، عاشق‌هایش همیشه نجات پیدا نمی‌کنند، و آدم‌بدهایش هم گاهی آن‌قدر انسانی‌اند که نمی‌توانی کاملاً ازشان متنفر شوی. همین باعث می‌شود همه‌چیز واقعی‌تر به نظر برسد. انگار داری زندگی آدم‌هایی را می‌خوانی که در اتاق کناری نفس می‌کشند.و بعد، کتاب‌ها…
در این مجموعه، کتاب فقط وسیله‌ی داستان نیست. کتاب‌ها حافظه‌اند، پناهگاه‌اند، روح‌اند. ثافون جوری درباره‌ی کتاب حرف می‌زند که آدم حس می‌کند هر کتاب واقعاً قلبی تپنده دارد. انگار اگر کسی کتابی را نخواند، آن کتاب کم‌کم خاموش می‌شود. برای کسی مثل من که همیشه به کتاب‌ها بیشتر از کاغذ و جوهر نگاه کرده، این حس خیلی عمیق بود.گاهی موقع خواندنش احساس می‌کردم دارم در خواب راه می‌روم. یک خواب تاریک و طلایی. از آن خواب‌هایی که هم آرامش دارند، هم دلشوره. یک صفحه تو را عاشق می‌کند، صفحه‌ی بعد دلت را می‌شکند، و چند صفحه بعد ناگهان جمله‌ای پیدا می‌کنی که حس می‌کنی سال‌ها منتظرش بوده‌ای.این مجموعه فقط درباره‌ی راز یا جنایت یا عشق نیست. درباره‌ی حافظه است. درباره‌ی این‌که آدم‌ها چطور در ذهن هم زنده می‌مانند. درباره‌ی فراموش شدن. درباره‌ی این‌که بعضی عشق‌ها تمام می‌شوند اما هرگز از بین نمی‌روند. و درباره‌ی این ترس عجیب انسانی که روزی کسی اسم ما را هم فراموش کند.

کتابخانهکتابزندگیقهوه
۱۷
۰
بیتا
بیتا
هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید