ویرگول
ورودثبت نام
بیتا
بیتاهستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
بیتا
بیتا
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

تو ترجمان جهانی بگو چه میبینی

شیکوری، در سکوتِ صبح، مقابل آینه ایستاده بود. نورِ ملایم خورشید، خطوطِ منحنی و زیبای لاکِ او را روشن می‌کرد. او در انعکاسِ شیشه، تنها یک لاک‌پشت نبود؛ او تکه‌ای از طبیعت بود که در کالبدِ کوچکی جا گرفته بود. نگاهش روی بافتِ سنگین و اما ظریفِ لاکش چرخید. در آینه، او آرامشی را می‌دید که با قدم‌های آهسته‌اش همخوانی داشت. شیکوری در آن لحظه، در تماشای خودش، معنای واقعی «آرام گرفتن» را درک کرد.
شیکوری، در سکوتِ صبح، مقابل آینه ایستاده بود. نورِ ملایم خورشید، خطوطِ منحنی و زیبای لاکِ او را روشن می‌کرد. او در انعکاسِ شیشه، تنها یک لاک‌پشت نبود؛ او تکه‌ای از طبیعت بود که در کالبدِ کوچکی جا گرفته بود. نگاهش روی بافتِ سنگین و اما ظریفِ لاکش چرخید. در آینه، او آرامشی را می‌دید که با قدم‌های آهسته‌اش همخوانی داشت. شیکوری در آن لحظه، در تماشای خودش، معنای واقعی «آرام گرفتن» را درک کرد.

لاکپشتزندگی
۵
۰
بیتا
بیتا
هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید