شیکوری، در سکوتِ صبح، مقابل آینه ایستاده بود. نورِ ملایم خورشید، خطوطِ منحنی و زیبای لاکِ او را روشن میکرد. او در انعکاسِ شیشه، تنها یک لاکپشت نبود؛ او تکهای از طبیعت بود که در کالبدِ کوچکی جا گرفته بود. نگاهش روی بافتِ سنگین و اما ظریفِ لاکش چرخید. در آینه، او آرامشی را میدید که با قدمهای آهستهاش همخوانی داشت. شیکوری در آن لحظه، در تماشای خودش، معنای واقعی «آرام گرفتن» را درک کرد.