ابتدا باید به ابهام در نام آن اشاره کرد. در واقع نام صحیح «آ یِ بیکلا» (الف بدون سرکش) و «آ یِ باکلا» (الف با سرکش) است. «آی بیکلا» و «آی باکلا»بخشهای مختلف داستان بر این اساس نامگذاری شدهاند.
داستان، باز آفرینی داستان معروف چوپان دروغگو، در بستر مدرن و شهری بوده و با رویکردی کنایه آمیز سیاسی—که مسئله همیشگی ساعدی است—رنگ و بوی تازهای گرفته.
_بخش اول، آیِ بیکلاه:
پیرمردی در محلهای قدیمی، در نیمهشب، از پنجره دستشویی خانهاش، سایهای هیولا مانند را میبیند که وارد خانه قدیمی درون محله میشود. او همراه دخترش، همسایهها را خبر میکند و مردم جمع میشوند تا موضوع را بررسی کنند. پیرمرد معتقد است که سایه، هیولا یا جن است، اما در مقابل، فردی، دکتر محله، وارد میشود و با پرسشهایی مانند خوردن غذا، مطالعه، دیدن فیلم و گوش دادن به رادیو، پیرمرد را سیمجیم میکند و میفهمیم پیرمرد کتاب های مربوط به ارواح هم، میخوانده و توهم هم، زده. دکتر، اولاً نشان میدهد که پیرمرد دچار توهم است و ثانیاً، نشان میدهد که باورهای او ناشی از خواندن کتابهای علوم غریبه و ارواح، و همچنین وضعیت جسمانیاش است. اما پیرمرد، بر هیولا یا جن بودن آن موجود تاکید دارد و دکتر بر این تاکید دارد که توهمی بیش نبوده و دلیل علمی دارد. این مسئله واضحاً تقابل دو فردیست، که یکی از آن ور بومِ علمگرایی و یکی از آن ورِ بومِ خرافه، افتاده است.
در ادامه، مردی روی بالکن—که محور کنایی اصلی داستان است—ادعا میکند که همان هیولا را دیده است و با پیرمرد در این ادعا همنظر است. اما در عین حال، او شخصیتی است که مردم را بازی میدهد و مانند نمایشنامهٔ چوب بدستهای ورزیل، در اینجا هم مرد درون بالکن بالاتر از بقیه مردم است و الگوی نمادپردازی ساعدی، شخصیتی با اختلاف طبقاتی و درجه طبقاتی بالاتر را نشان میدهد. این فرد بالای بالکن، نماد فردی است که از طبقه بالای اجتماعی و اقتصادی است و از جایگاه خود سوءاستفاده میکند. او دروغ میگوید و جزئیاتی درباره هیولا میدهد که ترس و وحشت در محله ایجاد میکند تا مردم را بازیچه خود کند و از دروغ هایش و آزار مردم، لذت ببرد. فرد بالکن نشین، نماد سادیسم اجتماعی و دگرآزاری طبقهٔ ثروتمندیست که مشابهش را در دنیای واقعی هم میبینیم. اما در نهایت، مشخص میشود که هیولا، یک پیرزن با خورجین بزرگ است که دروغگو بودن مرد بالکننشین را آشکار میکند. این بخش، نماد تمسخر و تحقیر طبقات بالای جامعه و نشاندهنده نگاه ضد کاپیتالیستی ساعدی است، که چه میشود کرد؟ همین است که بوده و ما، گویندهای بیش، نیستیم.
_بخش دوم، آی با کلاه:
در بخش بعد، داستان به شباهت با بخش دوم چوپان دروغگو میپردازد؛ جایی که چوپان، ادعا میکند گرگ به گله حمله کرده است اما مردم پس از بررسی متوجه میشوند که دروغ گفته است و گرگی وجود ندارد. در ادامه داستان نیز، چند سارق واقعی وارد خانه قدیمی محله میشوند و جای خشک میکنند و اینبار دوباره پیرمرد و مرد بالکن نشین این واقعه را مشاهده میکنند اما چون مردم قبلاً دروغهای مرد بالکننشین و توهم پیرمرد را باور کرده بودند، توجهی نمیکنند و میگویند اینها دوباره دروغ میگویند و امثال این حرفها. سرانجام؛ همه مردم با قرص های خواب دکترِ ماجرا به خوابی عمیق در خانه هایشان میروند و دزدان موفق به سرقت میشوند. دکتر نماد روشنفکرانیست که آنقدر حکومت را نقد میکنند، که واقعیت و نقد واقعیت را فراموش کرده و مردم را منحرف میسازند. دزد رفته در خانه؟ بیایید به جای بررسی و صحتسنجی واقعه، صرفا راوی را بکوبیم. در جمع بندی کلی از زیرمتن و مفهوم این اثر میتوان گفت که مرد بالکن نشین(نماد حکومت یک کشور یا طبقه ثروتمند)که از باقی مردم برتری دارد تنها در صورتی در کنار مردم عادی قرار میگیرد و دید بالا به پایینش را کنار میگذارد که خطر خود او را هم تهدید کند ولی باز هم این موضوع همچنان اختلاف طبقاتی اش را نگه داشته و خودش را از خطر، حفظ میکند. دزدها نماد خطرات خارجی یک کشور هستند، که به داخل نفوذ میکنند و با استفاده از شرایط کشور، روشنفکران کور و مردم ساده و حاکمان بیاعتبار، دست به تاراج وطن، میزنند.
در مجموع، «آی بیکلا و آی باکلا» داستانی است در راستای نقد جامعه، قدرتطلبی، و باورهای نادرست، که با نمادها و شخصیتهای نمادین، تقابل بین حقیقت و توهم، و طبقات اجتماعی را نشان میدهد. این اثر، همچون داستان چوپان دروغگو، بر اهمیت شناخت حقیقت و هشدار، نسبت به فریبپذیری، تأکید دارد و به نوعی انتقاد از ساختارهای قدرت و نابرابریها و رفتارهای اجتماعی مردم است. اسمگذاری بخشها هم، جالب است. آی بیکلاه، زمانی که کلاهی سر مردم نمیرود و خطری نیست. و آی با کلاه، زمانی که کلاه سرمان رفته و کاری نمیشود کرد. مالیخولیای آثار ساعدی، اینجا هم در پایان بندی بی پس و پیشش خود را نشان میدهد؛ هرچند که هدف ساعدی رساندن مفهوم—برای هشیاری—بوده و هدف پایان بندی همراه با راهکار، نبوده. لازم به ذکر است، این اعتراض به نابرابری اجتماعی، در زیرمتن یا متن اکثر اثار گوهرمراد مشاهده میشود.
سخنم را با شعر کوتاهی از شادروان، حسین منزوی، که به یاد مرحوم ساعدی (گوهرمراد) گفتهست، به پایان میرسانم.
آن گل که اسیر تند بادی بود
از حافظه ی بهار ، یادی بود
مُهری زده بر جبین تاریکی
با روشنی ستاره زادی بود
دل کنده ز خاک و رفته تا افلاک
در غربت دشت، گرد بادی بود
از باروی سربلند بیداری
آن سوی غبارها، سوادی بود
از غیرت و از اراده، تمثیلی
وز مردی و مردمی، نمادی بود
فرزند قلم، برادر فریاد
عصیان نسبِ هنر نژادی بود
در پست و بلندِ محنت و راحت
خود کوه شکنجه را، چکادی بود
انگار نبود و بود اگر انگار
خاکی تن آسمان نهادی بود
بر گردن ابلهی که ایام است
آن گمشده، گوهرِ مرادی بود
برگردن ابلهی که ایّام است آن گمشده، «گوهرِ مرادی» بود .