شازده احتجاب، رمان کوتاه معاصری با ساختار مدرنیستی، همراه با نمودهایی از پست مدرنیسم و نثری متاثر از متون کهن و درآمیختگی آنها با متن روزانهٔ انسان؛ متنی که برای مخاطب خاص، فخیم، و برای مخاطب عام، قابل فهم است.
داستان حول محور شازده احتجاب، یا همان خسرو میگردد که تنها بازماندهٔ شازدههای قجری اصفهان است و بخاطر عقیم بودن، نمیتواند دگر چرخهٔ شازدهها را ادامه دهد. سینما و تلویزیون همواره وجههٔ زیبا و گوگولی و رمانتیکی از قاجار ارائه میدهند؛ این اثر روی دیگر قاجار، کثافتکاریهای قاجاریه را مطرح میکند. منابع هوشنگ گلشیری برای نگارش این کتاب، در وهلهٔ اول شاگردیست که در خانوادهای قجری زندگی میکرد و در مدرسه، برای معلمش، که گلشیری باشد داستانهای خانواده را تعریف میکرد. منابع تاریخی قاجاریه و بخصوص کتاب ظلالسلطان هم از منابع اصلی این کتاب بودند. ابوالحسن نجفی، که خانوادهاش ار روحانیون مبارز اصفهان بودند و با ظلالسلطان درگیری و سر و سری هم داشتند نیز یکی از منابع دسته اول گلشیری بود. خانوادهای شازدهمآبی به نام کاشفی، که آن زمان در اصفهان با گلشیری رفت و آمدی داشتند هم از منابع شفاهی گلشیری بودند. اگر هم که به کیوان قدرخواه اشاره نکنیم، ناحقی کردیم؛ او با اینکه آنچنان به اصفهان نمیآمد، در خانوادهای نسبتاً قاجاری زندگی میکرد و از خانوادهاش برای گلشیری، روایاتی را میآورد.
داستان از جایی شروع میشود که شازده، مریضاحوال گشته و به تبع تب، در اتاق خود، روی صندلیاش نشسته است و دارد واپسین لحظات عمر و آخرین شب زندگیش را، در تب و هزیان و توهم سپری میکند. ما در این داستان، با زوال شازده، همراه میشویم.
میشود گفت، نثر اثر، متاثر از تاریخ بیهقیست. پیش از توضیح، اجازه دهید صحبتی از گلشیری را ارائه دهم که گفته است: «نویسندگان معاصر، بهجای تقلید از رئالیسم جادویی و رئالیسم سوسیالیستی، بهتر است به سرچشمههای ادب خود، چون شیوههای عطار، بیهقی و قرآن مراجعه کنند.» گلشیری معتقد است ما برای گذر از سنت، به شناخت و اجرای سنت نیاز داریم و حتی برخی سنتها باید رعایت شوند تا ادبیات ما را از ادبیات جهان متمایز کنند. نمود این تفکر را میشود در نثر آثارش هم دید. در جنبشهای رئالیستی، گفتگوی محاوره، لهجهگویی و فحاشی بیپرده در کتابها آمد، همان چیزی که متون کهن، از آن گریزان بودند. زبان آثار رئالیستی از حالت شاعرانهٔ رمانتیسم، خارج شد و به زبان معمولی و اصطلاحاً سخیف، تنزل پیدا کرد. هوشنگ گلشیری به تاثیر از متون کهن، ساختار جمله را به فارسی رواییٓ بیهقی تغییر داد و گاهاً ساختارهای کهن را استفاده میکرد. در تاریخ بیهقی، میبینیم که واژهگزینی بسیار وسواسیست و با دقت زیاد، با توجه به زیبایی کلمه، تناسب با حال و هوا، زمان، شخص و... و گاه دشواری، انتخاب شده اند. این واژهگزینی وسواسی، در نثر گلشیری هم نمود پیدا کرده و علاوه بر این، در گفتوگوها، بهجای زبان محاوره، از زبان رسمی استفاده میکند، که اینهم در آثار کهن بوده و در رئالیسم، تقریباً حذف شده.
گلشیری، روایت سیال ذهن را برای چهارچوب روایی اثر برگزیدهست. داستان دائماً در زمانپریشی و مکانپریشی سیر میکند، در بینامتنیت، هزیان و توهم و خواب و رویا. ساختار، مدور و زمان و مکان داستان نامشخص است. شخصیتها، زمان داستان، مکانها و روایات، همگی دستخور و تحت تاثیر تب و هزیان و توهم شازده، هستند. داستان، راویهای مختلفی دارد، راوی سوم شخص دانای کل محدود به شازده، خود شازده، پدربزرگ شازده، فخری و فخرالنساء. داستان بدون هیچ نظم و ترتیب و قاعدهای، بین راویها، توهمات، هزیانها، خواب، بیداری، زمانها، مکانها، خیالات، خاطرات و... جابهجا میشود و در ادامهٔ داستان، گرههای ایجاد شده را گشایش میکند. شاید در یک بند، شما هم زمان حال، هم گذشته و هم آینده و هم توهم و هم هزیان و هم خاطره و هم واقعیت را، شاهد باشید.
یکی از نمودهای پست مدرنیسم در داستان، راویهای آن، هستند. در داستان مدرنیستی، برعکس روایات رئالیستی، ما زاویهٔ دیدی ذوالجوانب به مسائل داریم و چند راوی، از چند منظر مختلف، برایمان، بخشهای از داستان را روایت میکنند. هرچند این **ذوالجوانب** بودن، در آثار خارج از مدرنیسم هم، دیده میشود. مثل فیل در تاریکی مثنویمعنوی و مار بوآیی که فیل خورده، در شازده کوچولو؛ منتهی اینها در خارج از مدرنیسم، حکم ادبیات تعلیمی دارند و در مدرنیسم، به ساختار داستان، بدل میشوند. حال نمود پست مدرنیسم کجاست؟ ما در آثار پستمدرن، علاوه بر ذوالجوانب بودن روایت، راویهای نامشخص داریم. راویهای داستان معتمد نیستند. شازدهاحتجاب که در تب و هزیان سیر میکند، پدربزرگ و جد کبیر هم تب و هزیانهای شازده هستند، فخری و فخرالنساء هم، با اینکه یک نفر هستند، دو فرد جدا بدل شده اند که باز هم از منظر شازدهست و اما راوی دانای کل محدود به شازده، او روایت واقعی را از منظری سوم شخص میداند، اما از فیلتر نگاه شازده، آن را روایت میکند؛ توهمهای شازده و زمانپریشیهای ذهن شازده را سوم شخص و به دید دانای کل، روایت میکند. سوال همینجاست، راوی سوم شخص، نکند خود شازدهای باشد که بخاطر توهم و هزیان، بین منظرهای مختلف، جابهجا میشود، نکند کل روایت، از منظر راوی دانای کل محدود به شازده باشد، نکند راوی خود گلشیری باشد! حتی گاه راوی داستان نامشخص و غایب است؛ میدانیم دارد روایتی بیان میشود، اما نمیدانیم راوی کیست؛ حدس هم نمیتوانیم بزنیم—بخاطر ویژگیهای گسترده و ضد و نقیضی که راوی مطرح میکند. حال چرا دانای کل محدود به شازده؟ اگر محدود است؟ چگونه دانای کل شده؟ جدای این مسئله که ما دانای کل مطلق و محدود داریم، یکی از نشانههای این دانای کل بودن، این است که برخی مسائل را میداند که خود شازده نمیداند. آخرین **لحظات** داستان، متوجه میشویم که شازده احتجاب، خودش را فراموش کرده، یادش رفته که شازده احتجاب است. اما ما کل داستان او را با نام شازده احتجاب میبینیم—بجز مواقعی که در خاطرات کودکی، او را خسرو صدا میکنند. شازده لقبش را فراموش کردهست؛ اما راوی آن لقب را میداند. البته که این مقولهها، در آثار مدرنیستی تقریباً پای ثابت هستند، اما در اصل معیارهای پستمدرن، محسوب میشوند و چه میشود کرد؟ پستمدرنیسم، مکتب تعریف گریزیست.
نمودی دیگر، بینامتنیت است. در آثار پستمدرن، ما شاهد بینامتنیت هستیم؛ برای مثال در اسفار کاتبان، وسط روایت اصلی، ناگهان بخشهای از تاریخ منصوری—که زاییدهٔ ذهن نویسنده، و جزو سیستم خیالی داستان است—یا سفرنامهٔ مادربزرگ دختر یهودی، بین متن، گنجانده میشوند. گلشیری، در اثر شازده احتجاب، در مقطعی، بخشی را مطرح میکند که فخرالنساء، دارد برای شازده کتابی مرتبط با خاطرات گذشتگان را میخواند و ما شاهد این هستیم که صفحاتی از آن کتاب، عینن در متن، گنجانده میشوند. همینکه نویسنده ما را برای انتخاب راوی، در دوراهی میگذارد هم، میشود گفت نمود پستمدرنیستی دخیلکرد خواننده، در اثر است، اما آنچنان فاحش نیست و نمیتوان گفت، صددرصد نمود پستمدرنیسم هست. لازم به ذکر هم میباشد که ابوتراب خسروی، نویسندهٔ تقریباً پستمدرن ادبیات معاصر، شاگرد هوشنگ گلشیری بودهست.
حال، به تعدادی از ظرافتهای داستان، بپردازیم. شازده، زمانی که مادربزرگِ جوانش، از قاب عکس عروسی بیرون میآید، میگوید: «مادربزرگ که حال، جوان و باریکاندام بود، به یاد روزگار پیری، سرفهٔ خشکی کرد.» مادربزرگِ زمان عروسی و جوانی، از آیندهٔ خود خبر ندارد؛ آیندهٔ او به گذشتهاش وصل شده و آینده را در گذشته میبیند به یاد نوستالژیِ گذشتهاش که آیندهاش هست، سرفه میکند. شاید در نگاه اول بگوییم: «خب داستان سورئال است.» اما خیر. داستان شازدهاحتجاب، برعکس بوف کور صادق هدایت، سورئال نیست؛ زیرا که در شازدهاحتجاب، علت و معلول داریم. هرچند که در بوف کور هم علت و معلول هست؛ شخصیت اصلی معتاد است، تریاک میکشد و حتی زمانی بخش اعظم کتاب زمانی اتفاق میافتد که خواب است. اما خواب، در کنار جنون، اصلیترین مسئلهایست که سورئالیستها روی آن، تاکید دارند. علت و معلول بوف کور، خود سورئال هستند. حال علت این زمانپریشی روایت مادربزرگ، چیست؟ شازده! مادربزرگ توهم شازدهست؛ مادربزرگ از آیندهٔ خودش خبر ندارد، اما شازده که از آینده و پیری او خبر دارد! برای همین رفتارهای پیری مادربزرگ را به ظاهر جوان او، تعمیم میدهد، به هر حال، کسی جوانی مادربزرگ خودش را ندیده که از رفتار جوانش باخبر باشد.
بعدی... برای مثال، زمانهایی که شازده، با فخرالنساء صحبت میکند، در عالم واقعیت و یا در حین مرور خاطرات، آرامش ذهنی دارد و چندین صفحه، شاهد زمانپریشی و مکانپریشی نیستیم؛ درحالی که در صفحاتی که فخرالنساء صحبتی با شازده ندارد، ما در هر بند یا در هر خط، چندین بار شاهد زمانپریشی و مکانپریشی های مختلف میشویم که نشان ذهن ناآرام شازده، بدون فخرالنساء میباشد. فخرالنساء... عروسکی که خود شازده ساخته است. او آنقدر فخرالنساءِ طناز و زیبا و همسر را دوست دارد، که نمیتواند بپذیرد او کارهای خانه را انجام دهد، پس او را زمانی که مطالعه میکند، غذا میخورد و طنازی میکند، فخرالنساء، میداند؛ قدیسی بدون هیچ ناپاکی، همسر و همدم شازده، اما فخرالنسائی که کار خانه را انجام میدهد، تمیزکاری میکند، آرایش ندارد و... دیگر آن قدیس نیست؛ تصور قدسی فخرالنساء را در ذهن شازده میشکند. پس شازده فخرالنساء را، در ذهن خود، دو آدم میکند. یکی فخرالنساء، همسر و همدم پاک و قدیسی که حتی به او دست هم نمیزند. و یکی فخری، نوکر و کُلفَتی که کارهای خانه را انجام میدهد، از شازده کتک میخورد، طناز نیست و احساساتی است و به شازده خدمات جنسی، ارائه میدهد. شازده حتی نمیتواند به فخرالنساء دست بزند، آنقدر که او را قدسی کرده که حتی با همسر خودش نمیتواند همخوابی کند؛ اما با فخری که میتواند! خود میگوید: «جد کبیر هر شب با دختری میخوابیده و من فقط با تو همخوابی میکنم، فخری!» ولی بلافاصله، سر میز شام، فخری را فخرالنساء صدا میکند. چون فخری که حق ندارد سر میز با شازده بنشیند! فخری حق ندارد عینک بزند و سواد داشته باشد؛ چون عینک و سواد فقط برای فخرالنساء میباشد. اینها ظلمهاییست که شازده احتجاب میکند.
حال چرا احتجاب؟ احتجاب، به معنی در حجاب شده و پوشیده شده است؛ پدربزرگ شازده، آشکارا هر روز سر زن و مرد و کودک و بزرگ و خواهر و برادر را میبرید. پدرش مردم را در در خیابان به رگبار میبست. اما خودش، خودش در خانه است و تمام رذیلتهای اخلاقیاش، در خفا و پوشیده و تنها به فخری میباشد. به همین رو احتجاب لقب گرفته.
البته داستان خالی از نمادگرایی هم نیست. خاندان شازده، نماد حکومت شاهیست که به مرور ضعیف شده و پدر شازده، رسوایی به بار آورده و شازده که آخرین وارث این خاندان است عقیم است و بخش بزرگی از دار و ندارش هم فروخته. آن دار و ندار، نماد زمینها و حق هاییست، که یک حکومت شاهی، برای روی پا ماندن خود، در آخرین سالها، به خارجیها و اجانب، دو دستی تقدیم میکند. شازده عقیم است؛ نسل را نمیتواند ادامه بدهد. یعنی این دیگر آخرین دست و پا زدنهای یک حکومت محکوم به فناست.
در داستان، ما شخصیتی داریم به نام مراد. مراد قبلاً برای خاندان شازده احتجاب کار میکرد و حال اخراج شده. مراد کارش در داستان این است که میاید و خبر مرگ همه را، حتی خود شازدهاحتجاب را، به شازدهاحتجاب، میدهد. مراد نماد زمانه است. قبلاً زمانه همراه سلطنت و به کامشان بوده و حال، مراد از خاندان شازده احتجاب خارج شدهست. دیگر زمانه به کام حکومت نیست؛ بلکه حتی خبر مرگ شازده و از بین رفتن این حکومت را هم، زمانه میآورد. به بخشی از کتاب توجه کنید:
مرادخان گفت:
—همه رفتنیاند شازده
و به چکمههایش نگاه کرد
—پدرت آدم خوبی بود شازده
مراد که نماد زمانه و گذر زمانه است وقتی میخواهد دربارهٔ پدر شازدهاحتجاب صحبت کند، به چکمههایش نگاه میکند. این مسئله بیدلیل در کتاب گذاشته نشدهست؛ آن هم در اثری مدرنیستی و با وسواس واژگانی و جملاتی گلشیری. گلشیری معتقد بود هر کلمه و هر جملهای، باید کارایی داشته باشند و داستان را جلو ببرند. زمانه، به چکمههایش نگاه میکند و یاد پدر شازده میافتد، همانکه زیر چکمههای زمانه، مثل یک موریانه، له شد.
بگذارید مرتبط با همین بند آخر، با یک رباعی از خیام، سخنم را پایان دهم.
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور، بهرام گرفت؟
منابع:
شازده احتجاب هوشنگ گلشیری نشر نیلوفر
تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران هوشنگ گلشیری به کوشش محمدهاشم اکبریانی نشر ثالث
مقالهٔ بررسی تطبیقی نثر هوشنگ گلشیری و نثر ابوالفضل بیهقی.نوشته: محمدعلی آتش سودا و نوشین تقوی طلب
کنفرانس نقد و بررسی شازدهاحتجاب دکتر محمدرضا روزبه
درسگفتار مکتبهای ادبی جهان دکتر بهادر باقری
بوف کور صادق هدایت نشر جاویدان
اسفار کاتبان ابوتراب خسروی نشر نیماژ
ترانههای خیام صادق هدایت نشر امیرکبیر
چگونه گور بهرام گرفت؟