یکی بود یکی نبود
یه روز صبح که پشمالو داشت تو انباری دنبال اسباب بازیش میگشت یکدفعه یه بستهی کوچیک پیدا کرد که روش نوشته بود: «دونهی علف شکلاتی 🍫🌱»
پشمالو چشمهاش برق زد،دوید بیرون و داد زد:
– وای مامان!تو انباری یه چیز جالب پیدا کردم میخوام اینو بکارم و یه جنگل علف شکلاتی درست کنم! همهش برای خودم!
مامانش خندید و گفت:
– خب باشه، ولی یادت باشه، علف شکلاتی مثل جادو یکشبه درنمیاد. باید صبر داشته باشی بهش آب بدی ومراقبت کنی تا بتونی علف شکلاتی خوشمزه داشته باشی
پشمالو گفت:
– اِ… صبر؟! من همین الان علف شکلاتی میخوام!
مامان سر پشمالورو نوازش کرد و گفت:
– خب امتحان کن، ببین میتونی صبر کنی یا نه.
پشمالو باز رفت سمت انباری و خیلی سریع یه گلدون برداشت و اونو پر از خاک کرد،دونهها رو کاشت و آب ریخت. بعد نشست جلوی گلدون بهش گفت:
– خب، زود باش! علف شکلاتی، برو بالا! من گرسنمه!
یکم گذشت اما هیچ خبری نشد. ببعی دماغشو جمع کرد:
– اِ… شاید خوابیده!بهتره برم و فردا بیام ببینم چقدر بزرگ شده
صبح زود پشمالو از خواب پرید و دوید سراغ گلدون اما خبری نبود
ناراحت رفت پیش مامانش:
– مامان! هنوز چیزی درنیومده!
مامان گفت:
– عزیزم باید صبر کنی. هر روز یه ذره آب بهش بده، ولی زیاد نه.
پشمالو با خودش گفت:
– خب شاید واسه اینکه کم آب میدم در نمیاد اگه خیلیییی زیاد آب بدم، زودتر دربیاد!
و یه لیوان بزرگ آب ریخت و گلدون غرق آب شد! آب از لبههاش شرّه کرد. پشمالو ترسید: و داد زد:
– وای مامان! فکر کنم علف شکلاتی داره غرق میشه! 😱
مامان اومد سمتش خندید و گفت:
– دیدی گفتم باید درست مراقبت کنی؟ کم کم، نه زیاد زیاد.
روز سوم شد و پشمالو صبرش تموم شد. با دو تا دست کوچولوش خاک رو کند تا ببینه دونهها چقدر رشد کردن.
– بیا بالا دیگه خب! من خودم کمکت میکنم!
اما دونهها هنوز خیلی ریز بودن. مامان رسید و گفت:
– پشمالو! اگه هی بکشیشون بالا ونگاهشون هیچ وقت بزرگ نمیشن. باید بذاری توی خاک بمونن.
ببعی دمغ شد و گفت:
– اِ… خیلی سخته صبر کردن…
چند روز گذشت و پشمالو کمکم یاد گرفت هر روز یه ذره آب بده و فقط منتظر بمونه. بعد از چند روز دید یه جوانهی کوچولو از خاک زده بیرون. چشمهاش گرد شد:
– وای مامان! دیدی؟ داره درمیاد! 😍
مامان لبخند زد:
– آره عزیزم. صبر همیشه نتیجه میده!
بعد از چند هفته، گلدون پر شد از علفهای شکلاتی خوشمزه. پشمالو یکی رو کند و گاز زد:
– مـــــمم! چه خوشمزهست! بالاخره رسید!
بعد رو به گلدون گفت:
– ببخشید که اولش عجله کردم. از این به بعد صبر میکنم.
مامان بغلش کرد و گفت:
– حالا دیگه یاد گرفتی: هر چیز خوبی زمان میخواد.
پشمالو لپاشو لیسید و گفت:
– آره مامان… ولی خب میشه یه گلدون دیگه هم بکاریم؟! 😅