حافظه خیلی ماهیه ! در طی روز فکرم هزار جا میره ولی اون ثانیه ای که میخوام با یکی حرف بزنم و مشکلمو بگم همه چی میپره ! هیچوقت از نوشتن و خوندن خوشم نیومده. البته یه دوره ای بود خیلی رمان میخوندم خیلی دوست داشتم خوندنو ولی خب نفهمیدم چیشد دیگه ازونم خوشم نمیاد . نوشتن هم انگار سختترین کار دنیاعه وقتی قلم و دفتر دستم میگیرم مغزم میره رو حالت استندبای.بیخیال من تا فردا صبح میتونم از ننوشتن بنویسم.
چیزی که خیلی اذیتم میکنه آدما هستن .البته بعد اینکه ایرانی بودن فقیر بودن و تفریح نداشتن و سلامت روان نداشتن و ددی ایشوز و این حرفا بله آدما رومخ هستن. منم البته زیادی کودک هستم و توقع دارم حرف نزده همه بفهمن مشکلم چیه .آها از حرف زدن هم خوشم نمیاد ! لیست چیزایی که خوشم نمیاد خیلی طولانیه . در واقع از سوال کردن خوشم نمیاد آدم ها معمولا وقتی همو میبینن خیلی کنجکاوی میکنن و سوال میپرسن من همیشه ساکتم و تظاهر میکنم سوالی نمیپرسم که یک وقت خدای نکرده طرف مقابل هم به خودش اجازه نده از من سوال بپرسه. اما چیزی که بیشتر اذیتم میکنه جواب سوالاته! مثلا اینبار که از داییم پرسیدم چرا منو دوست داره اونکه اصلا منو ندیده و جواب چون خیلی شبیه مامانم هستم ، خیلی ناراحت شدم. چندین ساعت گریه کردم که چرا منو بخاطر یه آدم مرده دوست داره نه بخاطر خودم . یا چه میدونم اون باری که از بابام پرسیدم ترجیح میده من بمیرم یا حرف مردم پشت سرم نباشه گزینه اولو انتخاب کرد . خیلی وقته دیگه سوال کردنو دوست ندارم. اما از طرفی هم نمیدونم همین سوال نکردن باعث شد حرف زدن یادم بره . اینم بگم معمولا ذهنم اون ته زمزمه میکنه این چه حرف احمقانه ای هیچی نگو ! ساکت شو دهنتو ببند .
آها راستی داشتم میگفتم آدما ! مثلا من کلی جون کندم از مشکلاتم از خونه بابام از تهران فرار کردم کلی برای خودم فانتزی چیدم و خودم را قانع کردم که واقعیت اصل زندگیمو فراموش کنه و عادت کنه به این وضع اما انگار این آدمای بیشعور وظیفه دارن حال منو بد کنن توی کسری از ثانیه بوم یه کاری میکنن من یادم بیاد از کجا اومدم چرا اومدم .عاح احساس میکنم انقدر از مشکلم فرار کردم که واقعا هرجا میرم انگار داره تعقیب میکنه و همیشه هم بهم میرسه .قبلا سرعتم بیشتر بود قبلا انگیزه بیشتری برای فرار داشتم الان زود تسلیم میشم و میشینم یه گوشه نگاش میکنم .فقط نگاش میکنم چون حتی از حل کردن مشکلاتم هم خوشم نمیاد . نه که خوشم نیاد ها ولی خب تو ببین من حتی باهاش روبرو نمیشم انقدر پنیک میکنم فکر کنم اگه باهاش روبرو بشم سکته رو رد میکنم .به علاوه انقدر این مشکلات بودن که اگه الان حل بشن و برن واقعا دیگه چیزی از شخصیت من نمیمونه .میفهمی چی میگم؟ میترسم مشکل حل بشه دیگه چیزی برای مقصر دونستن نداشته باشم.میترسم این مشکل حل بشه و بفهمم مشکل از خود من بوده نه چیز دیگه ای . اوه اوه لیست ترسهام داره طولانی میشه :)
نمیدونم البته نمیخوام بدونم ، واقعا زندگی اونقد خوب و طولانی هست که ارزششو داشته باشه؟