ویرگول
ورودثبت نام
Sistan
Sistan
Sistan
Sistan
خواندن ۷ دقیقه·۱۸ روز پیش

در رثای عادّی زیستی

❣️ماجرا از اون‌جایی شروع شد که من دیدم هر کاری می‌کنم نمی‌تونم کارای موردعلاقه‌م رو انجام بدم. من خیلی کارا رو به عهده می‌گرفتم و صفر تا صدش رو به نحو احسن به ثمر می‌رسوندم اما اون کارا برای دیگران بودن نه برای خودم. بعد از کلی تجربه که از کار برای دیگران کسب کرده بودم حالا می‌خواستم برای خودم و روی علاقمندی‌هام کار کنم اما نمی‌شد. به هر دری می‌زدم نمی‌تونستم خودم رو راضی کنم که بشینم سرِ کارایی که یه عمری گفته‌بودم یه روزی که خواستم فلان کار رو انجام بدم چُنین و چِنان می‌کنم. ولی یهو به خودم اومدم دیدم دست و پا بسته‌ نشسته‌م به کُنجی صُمٌّ بُکم*.

با کلی حرف و حدیث با آدمای مختلف و کلی بی‌خوابی و فکرای عجیب و غریب و تمرینای توصیه شده و کارای ریز و درشت، به این نتیجه رسیدم دلیل این بی‌عملی هیچ‌چیز نیست الا قطع ارتباط با خودم! من ارتباطم با خودم قطع بود و نمی‌دونستم. یار در خانه و من گِردِ جهان می‌گشتم!

این شد که به کمک مشورت‌های مختلف بالاخره کاشف به عمل اومد که اونقدر اعتبارم پیش خودم کمه که نمیتونم کاری رو به خودم بسپارم. به همین دلیله برای کوچکترین کاری باید نظر دیگری رو بپرسم. اشتباه نشه. مشورت کردن و نظر پرسیدن بد که نیست؛ عالیه و واجب. اما وقتی هر کاری میخوای انجام بدی یکی باید تایید کنه تا دلت گرم بشه و ذهنت رام و راضی که تن به اون بدی؛ صددرصد یه مشکلی وجود داره. اونم مشکلِ "اِنفصال بیمارگونه از خود". خودی که همه‌جا و همه‌وقت قراره با من باشه و قرارگاه دریافت ندای خداونده و وسیله‌ی هدایت من به سمت هرآنچه که من برای طی درست مسیر به اونها نیاز دارم.

این شد که شروع کردم به صبوری و با آرامش به صدای نازک و بی‌جون درونم گوش دادن. دارم سعی می‌کنم هرطور شده همین اتصال مویی و گاه نامرئی رو حفظ کنم که برای من حُکم پیداکردن سرِ رَگه‌ی طلا تو معدن رو داره.

حالا که دارم مثل راه رفتن مورچه‌ی سیاه بر روی سنگ سیاه در دل شب بی‌مهتاب دنبالش می‌کنم سرنخ‌های جالبی تو ذهنم پیدا میشن. از جمله کنار زدن یه سری زنگارها مثل "آرزوی خاص بودن"!

همین‌جا یه دو بیتی از سعدی یادم افتاد که میگه:

"عمر گران‌مایه درین صرف شد

تا چه خورم صِیف و چه پوشم شَتا

ای شکمِ خیره به نانی بساز

تا نکنی پشت به خدمت دوتا"

(صیف=تابستان /شتا=زمستان/خیره=بی‌رحم،بی‌حیا)

واقعا من عمری گران‌مایه صرف کردم تا آدم خاصی باشم. اغلب، متفاوت از بقیه در جمع‌ها ظاهر می‌شدم و اگر هم وقتی همراه می‌شدم با گروهی؛ یه چیزی، حرفی، نکته‌ای، مساله‌ای رو عنوان می‌کردم که اندازه‌ی یه نخود بیشتر از حد موضوعات مطروحه در اون جمع و گروه باشه.

به نظرم "عادی بودن" نه تنها کم، که گاهی توهین هم تلقی میشد.

هرجا می‌رفتم و توی هر جمعی از هر سِنخی قرار می‌گرفتم با توجه به لِوِل جمع یه موردی پیدا می‌کردم که توسط اون، خودم رو "تافته‌ی جدا بافته" نشون بدم. گاهی هم مجبور به دروغ و ساختن داستان تخیلی می‌شدم. چون اگر بعد از اون موقعیت، بدون حسِّ خاص بودن اون جمع رو ترک می‌کردم تا چند روز حس نارضایتی از خودم خفه‌م می‌کرد و حالم بد بود. این شد که من خیلی ماهر شدم در "خاص جلوه کردن" و بدون این که بفهمم، دچار اعتیاد "خود خاص پنداری" شدم. این ماجرا تبدیل شد به یکی از "ذهن‌مشغولی‌"های من و در واقع سبک زندگیم که دیگه بی‌فوتِ وقت و در دَم، بصورت خودکار عمل می‌کرد. من در اکثر مواقع موفق بودم و این موفقیت رو تعریف و تحسین اطرافیانم تقویت می‌کردن. من بین اونها به آدمی مُوَجّه و غیر قابل حذف شناخته شدم و خودم هم باور کرده بودم که چنین شخصی هستم. به همین دلیل هر روز توقع خودم و اطرافیانم از من بیشتر می‌شد.

این‌طور که:

چنین شخص حکیم و باخردی مگر میشه که نتونه ارتباطات کاری موفق برقرار و حفظ کنه؟!

یه همچین کسی مگه میشه نتونه فلان جا بره یا بهمان کار رو انجام بده؟!

چنین آدمی مگه میشه مثل جی‌پی‌اس همه‌ی شهر رو نشناسه و از همه‌جا و همه‌چی سر درنیاره؟

و هزار "مگه میشه"ی کوچیک و بزرگ که باید بابت‌شون به دیگران جواب می‌دادم. قدری که گذشت و تشت رسواییم برای دیگران از بوم افتاد و تقریبا دیگه کاری به کارم نداشتن حالا این خودم بودم که از خودم طلبکار شدم. خودم رو تو دادگاه‌های مختلف ذهنیم به طُرُق متفاوت محکوم می‌کردم و توی هزارتوی شکنجه‌گاه‌های تنهاییم به میخ و سیخ می‌کشیدم. فکر می‌کردم که اگر از درِ مجازات با خودم وارد بشم بالاخره مُتِنبه میشم و روزی به راه راست هدایت. فکر می‌کردم زیادی با خودم مُسامِحه کردم و لوس و تنبل شدم که این‌همه طلب از خودم رو وصول نمی‌کنم.

اما هرقدر پیش رفتم جز وحشتم نیفزود**. چون حالم هر روز بیشتر از خودم بهم می‌خورد. حسرت‌ها یکی‌یکی سر باز می‌کردن و وحشت از آینده‌ی خیلی نزدیک، حتی یه ساعت دیگه،هر لحظه بیشتر می‌شدن.

خودم رو از آدم‌های آشنا پنهون می‌کردم که نبینن به چه روزی افتادم. کسی که هر وقت مشکلی داشتن اگر کاری از دستش برنمی‌اومد می‌تونست با حرف، قوت قلب بهشون بده، خودش به دردی دچار شده که هیچ‌کدوم از اون حرفا و برو بیاها چاره‌ش نیستن.

من که همیشه خودم رو روی بلندترین قله می‌دیدم الان هم سر قله نشسته بودم اما قُله‌ی تَلّی از خاکروبه.

الغرض حالا دیگه فقط می‌تونستم خاک‌بازی کنم. چاره‌ای نبود. باید بلندترین قله رو توی ذهنم خراب می‌کردم یا خودم رو از سرِ قله می‌انداختم پایین. هر کاری لازم بود باید انجام می‌دادم تا از درد پارگیِ ناشی از فاصله‌ی نوک بلندترین قله تا قله‌ی خاکروبه رو کمی کم کنم. تازه بعد باید پارگی رو می‌دوختم و زخمش رو مرهم می‌گذاشتم. و این کار رو کردم و هنوز هم در حال انجامش هستم.

باید از سَر، خاص بودن و عادی بودن رو تعریف می‌کردم برای خودم. باید درونم رو می‌شکافتم تا بفهمم اگر من اهل قله‌نوردی بلندترین‌ها بودم پس روی خاکروبه‌ها چه می‌کنم؟! اگر نبودم پس چرا تمام وجودم خواستنش رو طلب می‌کرد؟!

یکی از چند جواب این بود:

"تو اونقدر احساس کمی و کم بودن می‌کردی که می‌خواستی با فتح بلندترین قله همه‌ی کمبودهات رو یک‌جا جبران کنی. همه‌ی اون باید و نبایدهایی رو که تو رو از بچگی متهم به انجام ندادن یا عُرضه‌نداشتن کرده‌بودن می‌خواستی پاک کنی . مسؤولیت‌ همه‌ی اون کارایی که اصلا به تو ربطی نداشتن و تو برای ثابت‌کردن خودت و ارزش‌هات بر عهده گرفته بودی و چون مالِ تو نبودن نتیجه‌ی انجام‌شون اونقدرها کامل و قانع‌کننده نشد؛ می‌خواستی به ثمر برسونی. و به همین دلیل تو و اطرافیانت همیشه ناراضی از قاضی برمی‌گشتید و البته خودت بیشتر.

چون انجام اون کارا امکان نداشتن و تو می‌خواستی مُنکر عبث‌بودن اونها و ناتوانی خودت در برابرشون بشی.

این شد که یک‌جا مجبور شدی همه‌چی رو باهم زمین بذاری. هم مسؤولیت‌های معقول و هم بارهای نامعقول. خلاصه همه‌چی طوری بهم ریخت که وِیلون و سرگردون وسط یه زندگی بی‌تکلیف اونقدر دور خودت چرخیدی که بالاخره چنان زمین خوردی که خاک شدی. پشتت به خاک نشست و حالا دیگه وجودت با زمین عجین شد و شکست، مجبورت کرد خاکی بشی."

این‌جا بود که معنی عادی بودن دستم اومد.

عادی بودن؛ خاکی بودن.

دیدم وقتی عادی باشم به خودم فرصت تجربه و اشتباه میدم. به خودم فرصت نه گفتن و نه شنیدن میدم. به خودم مهلت صبرکردن و تأمل میدم. عجله‌ای برای جواب دادن و جواب شنیدن ندارم. می‌تونم با آرامش فکر کنم؛ با لذت احساس کنم؛ با دقت زخم‌هام رو ترمیم کنم؛ با شدت بازی کنم و به هر قیمتی هر کاری نکنم. به هر بادی نلرزم و به هر قضاوتی واکنش نشون ندم. به خودم فرصت میدم یه اتفاق رو از چند جهت بررسی کنم و به نزدیکترین تفسیر از اون برسم. و...

اینها در صورتی رخ می‌دن که من نخوام همیشه حرف اول و آخر رو بزنم. نخوام نَقل و نُقل هر مجلسی باشم. اسمم سر زبون هر کسی باشه و بشم عقل‌کل و جامع‌الاطراف و در مورد هر چیز مربوط و نامربوط نظر بدم. که چی؟ که من رو ببینید. من بهترینم. من بلدترینم. من .. من .. من ..

من معتقد شدم که اگر قراره من درین جهان کار ارزنده‌ای انجام بدم باید ازین عادی بودن دربیاد. چون دیگه مطمئنم از اون خاص بودن حداقل واسه من چیزی درنمیاد.

البته شما رو نمی‌دونم دوست عزیز!

اینم بگم عادی بودن خیلی مرتبه‌ی بزرگیه که اصلا نباید دست‌کم بگیریمش. عادی‌بودن رتبه‌ی بزرگان عرفان و ادیان و مکاتب معنوی و حتی خصلت ثروتمندان بااصل و نسبه که با ارزش‌آفرینی به ثروت کلان رسیدن.

مخلص کلام این‌که:

"خاص‌بودنِ اصیل از دل عادی‌بودنِ خالص بروز می‌کنه."

والسلام❣️

*دیباچه گلستان سعدی

**غزل حافظ

۳
۰
Sistan
Sistan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید