
❣️دیگه نمیخوام خدایی کنم. میخوام بندگی کنم. دیگه نمیخوام از بالا به همهچیز و همهکس نگاه کنم. میخوام اینبار صورتم رو سمت آسمون بگیرم تا از بوسههای آروم و بعد تندِ قطرههای بارون چنان لبریز بشم که جرأت نکنم چشمام رو باز کنم. نکنه پشت پلکهام بینصیب بمونن از اثر بوسهها. نکنه چشمام رو باز کنم و دیدن چیزی حواسم رو از تسلیم در برابر باریدن اینهمه بوسه پرت کنه. نکنه که از آسمون، غافل بشم وقتی چشمام رو باز میکنم. اون هم از ترس پر شدنشون از قطرهها؛ اونوقت نگام رو به زمین بدوزم و هول خیسشدن بَرَم داره. نکنه نگام که به پاهام میوفته یهو بیهوا حرکت کنن و برن زیرِ یه طاقی که من رو باز بدزدن از اینهمه بارش؛ از اینهمه قطره؛ از اینهمه بوسه؛ از اینهمه تَرشدن و اینهمه خیسی که سالها از عطسهها و سرفهها و گرفتگیِ بینی و تب و لرزِ بعدش ترسیدهم. مگه دوایِ همهی اونها چیه؟ جز چندتا قرص و پاشویه و یه قابلمه سوپ و یکی دوتا آمپولِ احتمالی! خب مگه اینا چقدر تحملشون سخته که به رهابودن در برابر هجوم اینهمه قطرهی مشتاق نمیارزه؟اینهمه سال خودم رو زیر چتر و چادر و توی چکمه و زیرِ لوایِ کلی "چون و چرا" قایم کردم که چی! چی شد؟ جز این شد که حسرتِ یه عالمه قطره و بوسه و لرز و فَرض به دلم موند و شد مرض؟! فرضهایی که به اَدِلّه بدل نشدن و دلهایی که آشوب نشدن از عشقهایِ حتی سرسری.
حیف نیست دلی که اینهمه سال عمرشه در امون مونده از خیسشدن و حالا از خشکی تَرَک برداشته؟! دیگه نگو چرا بارون نمیاد؟ چرا ابرها نمیغُرَّن؟ چرا رعد و برق لرزه به جونمون نمیندازه؟ چرا ابرها برای خودنمایی تنگِ هم نمیچسبن و به زور جا برای خودشون تو آسمون باز نمیکنن که میون این جار و جنجال چندتایی غُرِّش کنن تا قائلهی "من منِ" ابرها واسه چند لحظهم که شده صاعقه شه؟ چرا دل آسمون دیگه تنگ نمیشه تا دل من شعر بگه؟ به همین خاطره که دلِ من تَرَک برداشته. آخه "دلْ بند زن" هم نداریم تا اجالتا یه بندی بزنه. تازه به فرض هم که باشه. کدوم لباس خیس رو میخوام روی اون بند بخشکونم وقتی اجازه ندادم تر بشم چه برسه به خیس شدن و بعد بند و باد و لرزوندن و رقصوندن.
اگر بخوام سرم رو پیش اینهمه پیشکشی که آسمون روی سرم میبارونه، خم کنم بهتره چشمام رو همچنان بسته نگه دارم. چنان که سر جام وایسم و همچین که سر به زیرم فقط رد قطرهها رو که از پشت یقهی لباسم راستهی ستون فقراتم رو میگیرن و سُر میخورن تا گودی پایین کمرم دنبال کنم. باز قطرههای بعدی و بعدی و بعدی. اونقدر دَووم بیارم که لباسم کامل بچسبه به سینه و سرشونه و کتفم. عینهو پوستم بشه. هم لرز خیسی بیوفته به جونم هم ترس شرم، ازینکه به خیالم لُختم.
اما برای موندن این بیت رو از حافظ زیر لب زمزمه میکنم:
"گفتم که نوشِ لَعلَت ما را به آرزو کُشت
گفتا تو بندگی کن؛ کاو بندهپرور آید"
همینه که تصمیم گرفتم بندگی کنم. سالها فکر میکردم باید بتونم از پسِ هر کاری که نه؛ حداقل از پسِ کارای خودم بربیام. که فهمیدم هر کاری که سهله من پشت کارای سادهی خودم هم موندم چه برسه به کارایی که از یَدِ قدرت من خارجان. دیدم من بیخودی خودم رو سرِ کار گذاشته بودم و بیهوده تقلا میکردم. طوری به روزی افتادم که از بارون که هیچ، از هر میدون و خیابون و بیابونی گریزون شدم. که چی؟ که من هیچکی رو ندارم و باید مراقب خودم باشم. من این رو هم غلط فهمیدم. اینکه خوبه. من پا رو فراتر گذاشتم و شدم دایهی دلسوزتر از مادر و حالا برای دیگران هم نگران میشدم و شروع میکردم به تلاش برای مراقبت و محافظت از اونها که: آسه برن آسه بیان؛ مبادا گربه شاخشون بزنه.
یکی نبود بهم بگه تو چیکارهای؟! تو حتی رقاص پای نقاره هم نیستی. تو توی این فَقَره هیچی نیستی.
خیلی طول کشید این دو سه تا جمله رو بفهمم. یعنی روزگار چنان چرخی انداختم که از در و دیوار و زمین و آسمون برام بارید. نه از جنس قطره که از زخم و خون. خون بیرنگ و زخم آماسیده. اونقدر مُچاله شدم تا سرآخِر شدم به قاعدهی قطرههایی که شب و روز از چشمام میباریدن و رعد و برقشون نه اینکه صدا نداشت چون فقط سرِ بالشتهای بختبرگشته خالی میکردم هیچکی نه بارون رو میدید و نه صدای صاعقهای رو میشنید. تا اینکه همهی صداها و سیلها و سرابها شدن سونامی و من رو زمینگیر کردن. طوری که ورد زبونم شده بود: "خدایا تو هم میدونی و هم میتونی. من دیگه نه میدونم و نه میتونم."
بعد از اون خودمو کنار کشیدم از سرِ راه خدا. گفتم چه کاریه! وقتی خودش میگه: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؛ دیگه من چیکارهم!
حالا این روزا حتی اجازهی همون حرکتی رو هم که میخوام بکنم تا اون برکتش رو بده، از خودش میگیرم. بسّه هرچی روی زمین خدایی کردم. بسّه هرچی بندههای خدا رو به خدایی برای زندگیم گماشتم که هرجا اینکارو کردم جوابش رو سهمگین گرفتم. با خیانت، دزدی، سوءاستفاده و ...
مثل وقتی خدایی میکردم واسه دیگران. هرقدر خوشخدمتی کردم بیشتر طلب میکردن. هرقدر خوشرقصی کردم بیشتر مسخره میشدم. هرقدر بیشتر خواستم از بارشون کم کنم و من هم بخشی رو به کول بکشم بیشتر بار روی گُردهم سوار میکردن.
تقصیر اونا نبود من خودم رو اینطور بهشون شناسونده بودم.
اینه عاقبت خدایی کردن و به خدایی گرفتن امثال خودم.
به همین خاطره که دیگه نمیخوام خدایی کنم. میخوام سر جام وایسم و فقط از این به بعد بندگی کنم و بارونی بشم❣️
به قول "محمدعلی معلم دامغانی" شاعر :
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شد خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای این مزار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد ازین روزگار
ماهو دادن به شبهای تار ای بارون
به یاد نوای سحرانگیز شادروان محمدرضا شجریان ❤️🔥
.