ویرگول
ورودثبت نام
Sistan
Sistan
Sistan
Sistan
خواندن ۷ دقیقه·۱۸ روز پیش

گذشته؛ نگذشته

❣️من مدتیه دارم توی کارم دَرجا می‌زنم. بهتره بگم پس‌رفت هم کرده‌م. اون هم به لحاظ تداوم کار و به دنبال اون درآمد و گذران زندگی. جالبه هرجا و هروقت که کاری پیشنهادی و سفارشی یا شخصی انجام میدم خیلی مورد استقبال قرار می‌گیره و این عجیبه که این کار تأیید و تحسین‌شده چرا ادامه پیدا نمی‌کنه! یه سری دلایلش مربوط به دوره و موقعیت هر کاری در جامعه و وضعیت اقتصادی و عرضه و تقاضای اون فضاست اما وقتی عده‌ای دارن خوب کار می‌کنن پس این سوال پیش میاد که چرا من نمی‌تونم. درسته که بعضیا پارتی و رانت و آشنا دارن که کارشون به رواله اما همه این‌طور نیستن. دیدم که میگم.

اوایل فکر می‌کردم من آدم تنبلی هستم که برخی شرایط زندگیم به این تنبلی دامن زده و من عادت کردم بخیه‌وار یه مسیری رو برم و برگردم. پس شروع کردم با آدمای مختلف ارتباط گرفتن. چون بهم گفته بودن باید ارتباطاتت رو گسترده کنی. دیدم که درسته و من با وجودی که آشنا زیاد دارم و داشتم اما به‌صورت مستقیم باهاشون وارد بحث کاری نشده بودم. یکی از دلایلش هم این بود که یه دوره‌ای کار بود و من نیازی به بحث‌های کاریابی احساس نمی‌کردم. حالا بی‌کاری و کم‌کاری از چه زمانی شروع شد؟ زمانی که من دیگه حاضر نشدم هر کار سفارشی رو انجام بدم. می‌خواستم خودم در انتخاب کارهام دخیل باشم. اما بیشتر اوقات امکان‌پذیر نبود و من مجبور می‌شدم کار رو رد کنم. واقعا به این خاطر که بعد از دو دهه بی‌چون و چرا کار کردن و بدون خوش‌آمد از جنس کار فقط به خاطر این‌که شغلم بود دست رد به بیشتر کارها نمی‌زدم، خسته‌م کرده بود. دلم می‌خواست کارهای دلخواهم رو انجام بدم و حالا در کنار اونها اگر کار غیردلخواهی پیش اومد انجامش می‌دادم و به قول معروف مته به خشخاش نمی‌گذاشتم.

اما این‌طور نشد. حتی با رو زدن به خیلی از دوستان و آشنایان و همکاران وضع بدتر شد که بهتر نشد. اون‌قدر منزلت کارها روز به روز نازل می‌شدن و غیرقابل‌تحمل که دیگه از کاری که اونقدر دوستش داشتم بیزار شده بودم. وضع مالی هم که به طَبَعِ این بی‌کاری هر روز وخیم‌تر می‌شد.

از کسانی که می‌شناختم و من رو می‌شناختن می‌شنیدم که خب کار خودت رو راه بنداز. تو که بعد از این‌همه تجربه بلدِ کاری و می‌تونی از پس مواد اولیه و راه‌اندازی کار بربیای. کار که یکم راه افتاد خودش بهترین مسیر رو برای پیشرفتش پیدا می‌کنه. حتی بعضیا پیشنهاد کمک و حمایت مالی هم دادن که برای من قوت‌قلب بود اما هرچه بیشتر تلاش می‌کردم کار رو استارت بزنم کمتر موفق می‌شدم. کاری که از نظر خودم و بقیه برای من راحت‌تر از آب‌خوردن بود. و دقیقا درست بود این نظرها.

اما چرا نه شروع شد و نه ادامه پیدا کرد؟ چون من از درون یخ‌زده بودم. انگار تمام وجود من فریز شده بود. عینهو سنگ. هر کاری می‌کردم این سنگ لعنتی یه ریزه تکون نمی‌خورد چه برسه به این‌که تکه‌تکه بشه. به کارهای مختلفی دست زدم.

این‌که خودم رو در معرض کارهای مشابه قرار می‌دادم.

این‌که با آدم‌هایی که درین فضا کار می‌کنن و علاقه‌مندن ارتباط بیشتر و نزدیک‌تری گرفتم.

درباره‌ی کارم بیشتر با دیگران حرف زدم. بلکه یه چیزی در درونم جابجا بشه و یه نیروی انگیزه‌ای ولو خیلی کم‌جون احساس کنم و راه بیوفتم.

از ترفندهای علمی و عملی موفقیت استفاده کردم. مثل برنامه‌ریزی، هدف‌گذاری، تجسم، تخیل، دعا، و...

حتی برای تاثیرپذیری شروع کردم از برهان خُلف استفاده کردن. یعنی با ترسوندن خودم از آینده و به بدبختی افتادن و سیه‌روزی و محتاجِ خلق شدن و توسری‌خوردن هم استفاده کردم.

از روش‌های معنوی هم کم بهره نبردم اما این روش‌ها قانونِ "از تو حرکت؛ از خدا برکت" رو در دستور کارشون دارن و کلا حرکت مشکل اصلیِ من بود.

مدتی رو هم به مراقبه و دعا و ثنا گذروندم اما هر روز که می‌گذشت روش‌های "رهاکردن" و "دنبال نتیجه نبودن" و "سپردن به خدا" بیشتر نگرانم می‌کردن. چون موفقیت در همه‌ی این روش‌ها منوط بود به حرکت خودم؛ هرچند کوچیک. که باز می‌رسیدم به سرِ خط. ناتوانی در شروع و حرکت.

آخر سر متوسل شدم به شیوه‌های خودشناسی و درون‌نگری. خیلی مسیر سختی بود اما دیگه چاره‌ای نبود. هر راهی رو برای خلاصی از چاهی که توش افتاده بودم طی کرده بودم و بی‌نتیجه و دست از پا درازتر به نقطه‌ی اول برگشته‌بودم.

نمیدونم این سنگ درون من از کدوم فولاد و بتن محکم‌تر بود که هیچ روشی بهش جواب نمی‌داد.

تا این‌که به ماجرای تاثیر "دیدگاه" و "باور ذهنی" راجع به کار و درآمد و کلا پول برام اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد. قبلا هم درباره‌ی این مبحث شنیده بودم اما بهش نپرداخته بودم. اما حالا لزومش رو به دلیل از سر گذروندن تجارب مختلف بیشتر حس می‌کردم. تا این‌که درین مسیر رسیدم به یکی از شاخه‌های تغییر باور که اون‌هم مساله‌ی من با بخش "مردانگی" وجودم بود که از مکتب پروفسور یونگ یاد گرفتم.

قبل از هر چیز یه تعریفی رو از کتابی نوشته‌ی یکی از یونگیَن‌های مشهور نقل می‌کنم که مساله، کمی باز بشه.

این پاراگراف از کتاب "ژرفای زن بودن" نوشته‌ی "مورین مورداک" نقل میشه:

"مردانگی یک نیروی کهن‌الگویی است نه جنسی. مردانگی نیز مانند زنانگی یک نیروی خلاق است که در درون همه‌ی زنان و مردان زندگی می‌کند. وقتی مردانگیِ درونِ زن، نامتعادل و بی‌ارتباط با زندگی می‌شود، زن پرخاشگر، منتقد و مخرب می‌شود. این کهن‌الگوی مردانگیِ بی‌ارتباط می‌تواند سرد و غیرانسانی باشد و محدودیت‌های بشری زن را در نظر نگیرد. این تعصب مردانه به او می‌گوید که مدام پیش برود، صرف‌نظر از این‌که‌ این‌ کار به چه بهایی تمام می‌شود. این مردانگی از او کمال، کنترل و سلطه‌جویی می‌طلبد و هرگز هیچ‌چیز برایش کافی نیست. این طبیعت مردانه‌ی زنان[به این‌گونه که گفته شد و نه در حالت سالم و روشنش] زخمی‌ست."*

بله! مردانگیِ زخمیِ درونِ زن!

این کشفی بود که قسمت عمده‌ای از اون سنگ درونم رو آسیب‌پذیر کرد.

مردانگیِ درون زن ممکنه از راه‌های مختلفی زخم برداره.

مثلا برخورد خشونت‌آمیز مردان خانواده و خصوصا محارم، از پدر گرفته تا برادر و دایی و عمو با دختر در سن کم. که این خشونت از دعواهای لفظی تا دست‌درازی‌های جنسی و کلا تجاوز به حریم خصوصی رو شامل می‌شه.

مورد دیگه تأیید نشدن و گرامی‌نداشتنِ جنسیت دختر در نوجوانی توسط پدر یا هر مردی از نزدیکان که در ذهن دختر حُکم پدر رو داره و تاثیر روانیِ اون.

مورد دیگه سرزنش دختر برای هر کاری که انجام میده؛ به ویژه کارایی که برای اولین‌بار بهش اقدام میکنه و ممکنه درین مسیر اشتباه هم بکنه و همینطور کنترل بی‌وقفه‌ی اون خصوصا وقتی صورت بگیره که زن‌بودنش رو زیر سوال ببره.

مورد بعدی که متأسفانه از سمت زنان خانواده هم اتفاق می‌افته بی‌ارزش‌دونستن خصوصیات زنانه و مسخره‌کردن اونهاست. مثل آبستنی، زایمان، دَشتان(عادت ماهانه)، بچه‌داری، خانه‌داری، و کلا کارهایی که از دید برخی مردان و زنان کسرِ شأن محسوب میشن و خجالت‌آور. و صدافسوس که با نادیده‌گرفتن اونها عنوان حیا و حفظ نجابت و بدتر از هرچی با مهم‌جلوه‌دادن برخی، تعبیر قدرت هم داده میشه.

این موارد و گونه‌هایی ازین‌دست خشمی در دختران ایجاد می‌کنه که درسته بسیاری از این خشم‌ها اونها رو به موفقیت‌های اجتماعی سوق میدن اما روحِ زنانه رو در این زنانِ بالغِ خشمگین از کودکی، چنان لت‌و‌پار می‌کنن که در سنین میانسالی خیلی سخت‌تر میشه از شدت‌شون کم کرد.

وقتی این واقعیت رو در درونم کشف کردم به دنبال راه علاج گشتم.

راه رهایی مبارزه یا انکار نبود.

راه گشایشِ این گره، مسابقه دادن با مردان در موفقیت نبود.

راه خلاصی ازین مخمصه، رفع رنجش‌های درونی از مردان زندگی و تحسین موفقیت‌های بیرونی[بدون در نظرگرفتن عیوب شخصی هرکدام] اونهاست. که طرز رفع رنجش‌ها و اِعمال تحسین‌ها مراتب و مراحل خاص خودشون رو دارن.

اگر زنی با مردانگیِ [که یونگ به آن "آنیموس" می‌گفت] وجودش در جنگ باشه هرقدر که موفق هم بشه احساس رضایت از خودش و زندگیش نداره یا مثل من به کل، کار و درآمد و موفقیت‌هاش رو از دست میده.

پس راه اصلی، آشتی با این بخش از وجوده که سخته اما باید ممکن بشه. اگر ما زنان دوست داریم احساس‌های آسیب‌زای کمال‌گرایی، حقارت، نارضایتی، کنترل، پرخاشگری و تلخ‌مَنِشی رو سالها با خودمون حمل نکنیم و طعم لذت از موفقیت رو از جنس زنانه تجربه کنیم باید زخمِ مردانگیِ وجودمون رو مرهم بگذاریم.

مردان هم دچار مردانگیِ زخمی میشن که امیدوارم در مجال و مقال دیگه‌ای به اون هم بپردازم.

*ص ۲۰۰ کتاب / مترجم: سیمین موحد

یونگ یاد گرفتم.

مردانگیزنانگیکسب و کاررضایتحریم خصوصی
۸
۱
Sistan
Sistan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید