این روزها گاهی فکر میکنم کاش چشم و ابروی تیرهای نداشتم، موهایم قهوهای نبود و پوستم گندمی نبود! با خود میگویم کاش هیکلی ظریف، پوستی سفید، موهایی بور و چشم هایی به رنگ اقیانوس داشتم؛ البته با چشم و ابروی مشکی،پوست سبزه و هیکل نه چندان ظریف مشکل آنچنانی ندارم اما خب از جنسِ بالکان و جنوب اروپا شاید هم جنوب آمریکا و لاتین نه از جنسِ ایران و خاورمیانه! با چشم های تکپلکی، ریز و بادامی، موهای تیره، قد و اندامِ ظریفِ شرق آسیا هم هیچ مشکلی ندارم!
لپِ کلام این که هر کجا غیر از اینجا
شاید گفتن و نوشتن اینجور جملهها از لحاظ فرهنگی و وطندوستی درست نباشد اما خب راستش گور بابای وطندوستی و اینجور چیزها..!
شاید قبلا این روحیه را نداشتم و عاشق تاریخ و فرهنگ و هنر این خطه بودم و به آن میبالیدم خب دروغ نگویم الان هم عاشق تکتک جزئیات ایرانی بودن هستم، اما دیگر روحیه بالیدن و افتخار و وطندوستیم با رد گردوغبار و خون پوشیده شده؛ به چه چیزی افتخار کنم؟ به این روحیه سازگاری با شرایط ِ سخت؟
به وجود شاهنامه فردوسی و همزبان بودن با اشعار حافظ و سعدی و مولوی؟
به متمایز بودن نقاشیِ ایرانی با هر جغرافیای دیگر؟
به آن که جلوتر از هر مردمان دیگری به تمدن و شهرسازی در دوره نوسنگی روی آوردیم و در عوضِ کشتن و شکار حیوانها آنهارا اهلی کردیم؟
به این روحیه عجیب؟
به کوروش و تخت جمشید و باقیماندههای عاری از هر خشونتی از هخامنشیان؟
افتخار به تمدن و فرهنگ و عدالتِ و انساندوستیِ گذشتگانمان به چه کارم میآید در زمانی که اکنون خشونت و نفرت و ظلم تمام اطراف و حتی تمام وجودم را در خود بلعیده؟
به اندازه تمام کتابهای سوخته در حمله اسکندر
به اندازه شگفتیِ هنردوست شدنِ قوم وحشیِ مغول
به اندازه وسعتِ امپراتوری داریوش
به اندازه شجاعت و قدرتِ رستم
به اندازه شکوه ققنوس
به اندازه فراموش نکردن هویت پس از حمله اعراب
به اندازه تمام ظرافت شاهنامه شاهطهماسب
به اندازه تمام هنرهایی که از هزاره هشتم پیش از میلاد تا به امروز از این خطه کشف شد
به اندازه تمام سبزی جنگلها و ماندگاریِ خلیج فارس
من به اندازه غمِ ایران شرمنده تمام این تمدن و فرهنگ و هنر هستم که عاری شدم از هرگونه بالیدن و افتخار
که من هیچ کدام از این اندازهها را نمیخواهم و برایم یک ایران آرامش و لبخندهای خالی از درد کافیست