هیچ کس بهتر از ما تاسیان را زندگی نکرد
تاسیان سوگ بود، غم بود، حالی غریب شاید هم حالی قریب، اندوهی بزرگ، دق، همان غمبادی که اجازه نمیداد نفست بالا بیاید و احساس میکردی قلبت نمیتپد
تاسیان همان رقص مادر بر سر جنازه فرزند بود
تاسیان همان یخزدگی جسم عزیزکردهاش بود
تاسیان همان چهرهِ آشنا پنهان شده درون کیسه مشکی بود
تاسیان همان زندگیِ نکردهای بود که سه روز بیشتر به طول نیانجامید
تاسیان همان خانوادهای بود که در تاریکی کنار قبر کودکش چادر زد
تاسیان همان پیامک "مواظب خودت باش" بود با اینکه میدانستی او نمیتواند مواظب خود باشد
تاسیان همان امیدی بود که نمیدانستی در اوج نومیدی به چه داری ؟
تاسیان همان جانی بود که رفت و خدا داند که با آن یکجان چندجان رفت
تاسیان همان تپشقلبِ ناشی از خاموش بودن تلفن آنور خط بود
تاسیان همان دختری بود که به خانه برگشت اما روحش در خیابان ماند
تاسیان همان صدای کمک، کمکهای دختر و پسر بود
تاسیان همان پسری بود که فریاد میزد برادرم مانده، برادرم هنوز آنجا زیر آوار مانده
تاسیان همان صبحی بود که آبیِ آسمان خود را پشت سیاهی پنهان کرده بود
تاسیان عذاب وجدانی بود که دختر و پسرک از زنده ماندن خود داشتند
تاسیان همان لحظه شنیدن صدای جیغ و فریاد و آژیر آمبولانس پس از انفجار بود در حالیکه پنجره در دود غرق بود و هیچ چیز مشخص نبود
تاسیان همان گرمی خون بود که در آغوش دیگری احساس شد
تاسیان همان نانی بود که هرگز به خانه نرسید
تاسیان همان حالِ خواهر بود تا لحظهای که برادر تلفن را بردارد
تاسیان همان کسی بود که با خون روی آسفالتِ خیابان، ایران را نوشت
تاسیان عادتی بود که هرگز به نبود عزیزمان نکردیم
تاسیان مادری بود که عکس پسرش را غرق در خون دید
تاسیان اشکی بود که پس از مرگ فرزند، هرگز از چشم پدر نچکید
تاسیان خاکی بود که هرگز سرد نبود
تاسیان جگر سوختهای بود که هرگز آرام نگرفت
تاسیان داغی بود که هرگز خنک نشد
تاسیان چشم های ترسیده و غم دار کودک بود
تاسیان حال ما بود که همه این ها را دیدیم و بازماندهایم
تاسیان وطن و"تن" بود
تاسیان سبز و سفید و قرمز بود
تاسیان ایران بود