امروز استاد شجریان میخواند "چه کج رفتاری ای چرخ، چه بد کرداری ای چرخ، نه دین داری، نه آیین"
از بیرون هم صدای بمب و انفجار و پدافند و تیر و ترقه و شعار و مداحی و اللهاکبر و هرچه بگویی میآمد و من هم درحال خواندن هنر اروپا بعد از رنسانس و جنبش های هنری قرن بیستم بودم.
نقاشان بدون مکاتب آخرین مطلبی بود که در کلاس گفته شد، به امپرسیونیستها که رسیدیم جنگ شد.
من فکر میکنم با مونه همنظرم که سوژه و زاویهدید به اندازه نوری که به آن میتابد اهمیتی ندارد!
به اکسپرسیونیستها که رسیدم یاد خودمان افتادم؛
صداهای بیرون همچنان ادامه داشت و استاد میگفت
"از خون جوانان وطن لاله دمیده"..
تلاطم و آشفتگی آثار اکسپرسیونیست ها ناشی از تجربه وحشتناکترین لحظات قرن بیستم، یعنی زمان نازیهاست.
فکر میکنم اکنون خیلی بهتر بتوانم آثار مونک و یا کلویتس را درک کنم، گویی آن کسی که روی پل ایستاده، منم که درحال جیغ کشیدنم!
دادائیسمها اما همهچیز را ویران کردند تا سازندگی نکنند و بگویند:" فرهنگ اروپا از معنای واقعی تهی شده."
ما به لحظه ویرانگی دادائیسمها رسیدهایم؟ یا هنوز فرهنگ ایرانمان معنای خود را از دست نداده؟
بکمان معتقد بود که واقعگرایی تنها روش برای بیان این آشفتگی اجتماعی و سیاسی است، همان محتوایی که زندگی میکنیم را باید بازنمایی کنیم. گمان کنم اینگونه آیندگان کمتر برداشتهای خود را داشته باشند و به درک واقعیت نزدیکتر باشند.
به اکسپرسیونیسم انتزاعی که رسیدم با خود فکر کردم احتمالا اکنون اگر مداد دست بگیرم آثارم شباهتی بیبدیل به آثار پولاک خواهد داشت "بازتابی از این بی قراری انسان پس از تجربه جنگ، خالی از مضمون و نتیجه عملِ مهارنشده من، شاید هم نتیجه بمبِ فعال نشده که در حیاط خانه همسایه افتاد!
یکآن به خودم آمدم و متوجه شدم به طرز ملموسی هیچ واکنشی به تمام این صداهای بمب و پدافند و ترقه نشان نمیدهم و با تصنیف شجریان درحال درس خواندنم.!
یکلحظه وحشت کل وجودم را فرا گرفت؛
نکند عادت کنم؟ نکند به دیدن خون، به دلهره، به ترسِ زنده ماندن عادت کنم؟
" از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده"
نکند به خمیدگی این سرو عادت کنم؟