فکر میکنم اگر از شما نمینوشتم در حق خود اجحاف میکردم
اکنون هم نمیدانم از کجا شروع کنم
از کولهپشتی های خونی بنویسم یا از آن برگه انشای مچاله شده که قلبم را مچاله کرد؟
جانم به قربانتان، هنوز به سرفصل تاریخ و سیاست نرسیده بودید، نه؟
احتمالا هیچ تصوری از جنگ و بمب و آوار نداشتید
اما قربانی این داستان بودید، بی خبر از هرکجا
بیخبر از سیاستهای ایران، حتی شاید بیخبر از جغرافیای آمریکا و تاریخِ فلسطین و اسرائیل
نه! هیچچیز نمیتواند خون شما را توجیه کند
شما پاکتر از صفحات کتاب بودید و در انشای آرزوهایتان از زندگی آباد و زیبا گفته بودید
دختران و پسران کوچکم، نشد قد بکشید و پی آرزوهایتان بروید
حتی نتوانستید در جوانی صفحات تاریخ را ورق بزنید و از ایرانِ و ایرانی بخوانید تا بدانید چه شد که اینجا ایستادهایم؟
این غم که قبل از شکوفه زدن، گلبرگهایتان پرپر شد
مانند همان گلی که پسرهای بدجنس گلبرگ هایش را دانه دانه جدا میکردند
ما ایستادهبودیم اما کمرمان خم شده از سنگینی خونهایتان، آجرها خیلی سنگین بودند؟
دنیا ایستاده و نگاه میکند به خمیدگی این سرو
به پرپرشدن گل های این دشت خونین
به آن فکر میکنم که درحال خواندن کدام شعر کتاب فارسی بودید؟ یا در جدول ضرب به کدام عدد رسیده بودید، به شمارش عددهای بزرگ نرسیده بودید نه؟
به موقعیت استراتژیک خاورمیانه نرسیده بودید.
اصلا در کتاب های درسی سن شما داستان و شعری از جنگ گفته نشده بود. به تاریخ معاصر نرسیده بودید.
اگر ما را از آن بالا میبینید ما را ببخشید
که شما رفتید و ما اینجا باز هم ماندهایم و دیگر نمیدانیم با این خونها چه کنیم
من شاید هم کمی دلم به آن خوش باشد که هنوز عمق سیاهی این دنیا را درک نکرده بودید، هنوز به معنای سوگ نرسیده بودید و هنوز تلخی تجربههایتان به نود و نه درصد نرسیده بود، هنوز به آنجا نرسیده بودید که این سیاهی را لمس کنید شما هنوز هم آرزو میکردید زودتر آدم بزرگ شوید و من چقدر خوشحالم که آدم بزرگی با کوهی از تجربه نبودید، تجربههای تلخی که شمار آنها از دست رفته و برق چشمهایش خاموش شده
و من اگر برای ترس چشمهایتان در لحظه های آخر بمیرم رواست دختران و پسران عزیز مدرسه میناب