
"به ایران سلام و به تهران درود
نه ماشه نه b2 دگر شور رفتن نبود"
"نان خشک آب زدن آری ولی دایاسپورا بودن هرگز"
نمیخوام فخر ایران دوستی کنم، ایران به خودی خود قداستی ندارد.
ایران از آن رو که خانه است خواستنی است.
اخيرا سعی کردم از طعنه و تیکه اندازی استفاده نکنم چندش آوره برام، چندش از آن رو که طعنه؛ مداقه مفهومی یا گوش سپردن به دیگری نیست. ارعاب و منکوب کردن دیگری است.
اما مسابقه ایران دوستی ای هم اگر قراره برگزار کنیم اون هم در آستانه مکانیسم ماشه و جنگ و بی آبی و بی برقی و طلای 14 میلیون تومانی؛
سر شاهنامه و دل آزردگی از "چیز سیاه دراز" نیست!
شاید سر اینه که اگه ویزات اومد یا کارت اقامت داشتی
عین شصت تیر در میری یا نه
آب و برق من هم چهار ساعت میره و منزلی در اقتصاد کنونی هرگز نتوانم خرید!
یعنی حتی ده متر از خاک وطن! به اسم من سند نخورده.
ولى من عشق میکنم به فارسی در کوچه و مغازه سخن میگم من اروپا پژوهی رو دوسدارم اما نه داياسپورا شدن در اروپا
آب قطعه راستی، دقیقا الان حین اشتراک گذاشتن این مطلب با شما.
من در موزه رایکس جلوی تابلوی نگهبان شب اشک ریختم، در 70 یورو خرج کردن و مایحتاج یکماه رو از فروشگاه لیدل خریدن اشک ریختم با اینکه 70 یورو در آمد یک هفته هم نبود!

"آن خانه قشنگ است ولی خانه من نیست"
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست؛
این خاک چه زیباست ولی خاکِ وطن نیست؛
آن دختـــــــــــرِ چشم آبیِ گیسوی طلایی،
طنازِ سیه چشــــــــــم، چو معشوقۀ من نیست؛
آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت،
هرگز به دل انگیــــــــــزیِ ایران کهن نیست؛
-خُسرو فرشیدوَرد-

و رفتم! از آن منزل آباد. خیلی آباد است. محشر است ولی خانه نیست

بغض در آمستردام زیبا زیبا.. با یورو های بسیار بسیار؛ اما بغض، بغض است
گ نه دایا سپورا شدن در اروپا