ویرگول
ورودثبت نام
کیارش مددی زاده
کیارش مددی زاده«تاریخ‌دان و تکنولوژیست آینده. در وقت آزاد: یک «اوتاکو»ی تمام‌عیار درحال کاوش در دنیای انیمه و مانهوا 🌙»
کیارش مددی زاده
کیارش مددی زاده
خواندن ۱۴ دقیقه·۸ روز پیش

نه دشمن، نه معبود: نگاهی به تناقض غرب در دفاع از ارزش‌ها



سال‌ها پیش وقتی اعلامیه جهانی حقوق بشر را خواندم، چیزی درونم گفت این مال همه انسان‌هاست. بعدها که گزارش بمباران عراق و افغانستان را دیدم، همان صدا گفت پس چرا برای بعضی انسان‌ها نه؟ این تناقض، نقطه شروع این نوشته است. می‌خواهم صریح و بی‌پرده از یک سوال بزرگ بگویم: غرب در عمل چه هدفی را دنبال می‌کند؟ ماندن بر قدرت یا حفظ ارزش‌های انسانی؟

قبل از هر چیز باید توافق کنیم درباره چه چیزی حرف می‌زنیم. «غرب» در این نوشته یعنی همان هسته مرکزی قدرتی که پس از جنگ جهانی دوم و جنگ سرد قد علم کرد: آمریکا و اروپای غربی. آلمان، فرانسه، بریتانیا و متحدان نزدیکشان. نه کشورهای تحت تاثیر. منظور کسانی است که قواعد بازی جهانی را می‌نویسند، ناتو را اداره می‌کنند، دلار و یورو چاپ می‌کنند و در شورای امنیت وتو دارند. این غرب، یک امپراطوری مدرن است با چهره‌ای دموکراتیک و مشت‌هایی فولادی.

در آن سوی میز، «ارزش‌های انسانی» را می‌گذاریم. اما دقت کنید: من حرف از ارزش‌های صادراتی غرب نمی‌زنم. دموکراسی به سبک واشنگتن، حقوق بشر به روایت لندن، برابری جنسیتی آن‌چنان که در هالیوود تصویر می‌شود - اینها محصول تاریخ و فرهنگ خاص غرب هستند. اما چیزی فراتر وجود دارد: ارزش‌هایی که قبل از میلاد مسیح هم بودند. در اندرزهای ایرانی باستان، در کتیبه کوروش، در اخلاق نیکوماخوس ارسطو، در آموزه‌های کنفوسیوس. مبارزه با ظلم، وفای به عهد، کرامت ذاتی انسان، پناه دادن به بی‌پناه، راستگویی و عدالت. اینها را هیچ دولتی نمی‌تواند اختراع کند. اینها فطرت آدمی است.

حالا سوال اصلی این است: آیا غرب برای این ارزش‌های فطری تلاش می‌کند یا آنها را پوششی برای قدرت‌طلبی خود ساخته است؟ پاسخ آنطور که خواهیم دید نه سیاه است و نه سفید. غرب مانند هر قدرت بزرگ دیگری در تاریخ دو روی یک سکه را دارد. اما چیزی که این نوشته را ضروری می‌کند، این نیست که غرب «بد» است یا «خوب». بلکه آن چیزی که مرا به قلم انداخت، انحصارطلبی اخلاقی غرب است: این باور که «ارزش‌های ما تنها ارزش‌های درست هستند و هر کس غیر از این فکر کند یا جاهل است یا شرور.»

به همین دلیل می‌گویم من به دنبال محکوم کردن غرب نیستم. به دنبال توجیه کردن هم نیستم. می‌خواهم نشان دهم که غرب در عمل گاهی برای قدرت و گاهی برای ارزش‌های اصیل انسانی (نه لزوماً ارزش‌های خودش) حرکت کرده است. اما خطای راهبردی غرب، این ادعای انحصار حقیقت است. و این خطا امروز بزرگترین مانع برای گفتگوی واقعی میان فرهنگ‌ها و تمدن‌هاست.

بیایید با چند نمونه عینی شروع کنیم. نمونه اول: جنگ عراق. سال ۲۰۰۳، آمریکا و متحدانش به بهانه وجود سلاح‌های کشتار جمعی و ارتباط صدام با تروریسم به عراق حمله کردند. شعارها همه حول ارزش‌های انسانی بود: آزادی مردم عراق، سرنگونی دیکتاتور و گسترش دموکراسی. بعدها معلوم شد سلاح‌های کشتار جمعی وجود نداشت. ارتباط معناداری با القاعده هم اثبات نشد. اما نفت عراق، موقعیت استراتژیک آن در خاورمیانه، و تهدید صدام برای دلار و اسرائیل - اینها واقعی بودند. نتیجه: صدها هزار غیرنظامی عراقی کشته شدند. ساختار سیاسی عراق فروپاشید. و بعد از بیست سال، عراق هنوز درگیر بی‌ثباتی، فساد و خشونت فرقه‌ای است. آیا ارزش‌های انسانی در اینجا هدف بود یا بهانه؟ اگر هدف واقعاً آزادی مردم عراق بود، چرا زیرساخت‌های آب، برق و بیمارستان‌ها بمباران شد؟ چرا شهر فلوجه با بمب‌های فسفری سفید خاکستر شد؟

نمونه دوم: لیبی. سال ۲۰۱۱، شورای امنیت قطعنامه ۱۹۷۳ را تصویب کرد برای حفاظت از غیرنظامیان. ناتو با شعار «مسئولیت حمایت» وارد جنگ شد. قذافی سرنگون و کشته شد. ده سال بعد، لیبی به مرکز قاچاق انسان، سلاح و برده‌داری مدرن تبدیل شد. دو دولت موازی، جنگ داخلی، فرودگاه‌های ویران، و هیچ امنیتی. ارزش انسانی که مدعی دفاع از آن بودند، کجا است؟ آیا واقعاً غیرنظامیان لیبی امروز امن‌تر از دوران قذافی هستند؟ پاسخ را هر لیبیایی می‌داند.

اما برای انصاف، باید به نمونه‌ای هم اشاره کرد که غرب به بهای کاهش قدرت خود از ارزش‌های انسانی دفاع کرد. تحریم آپارتاید آفریقای جنوبی یکی از آنهاست. از دهه ۱۹۸۰، غرب با وجود منافع اقتصادی در آفریقای جنوبی (طلا، الماس، موقعیت ژئوپلیتیک)، تحریم‌های سنگینی را علیه رژیم نژادپرست اعمال کرد. فشار غرب، همراه با مقاومت داخلی، نهایتاً به سقوط آپارتاید و آزادی نلسون ماندلا انجامید. اینجا غرب می‌توانست سکوت کند و تجارت کند، اما نکرد. چرا؟ به نظرم چون ارزش مبارزه با نژادپرستی، یک ارزش فطری و اصیل انسانی است که گاهی حتی از منافع قدرت طلبی قوی‌تر ظاهر می‌شود. غربی‌ها هم انسانند. در درون آنها هم همان فطرت مشترک با ما کار می‌کند.

نمونه دیگر: مداخله در بالکان برای جلوگیری از نسل‌کشی بوسنی و کوزوو. اوایل دهه ۱۹۹۰، صرب‌ها به رهبری میلوشویچ دست به پاکسازی قومی علیه مسلمانان بوسنیایی زدند. غرب ابتدا مردد بود، اما بعد از قتل‌عام سربرنیتسا (۱۹۹۵) و سپس بحران کوزوو (۱۹۹۹)، ناتو وارد عمل شد. اینجا غرب مستقیماً تهدید نظامی نداشت. منافع اقتصادی چندانی در کار نبود. اما هزاران زن و کودک کشته می‌شدند. غرب مداخله کرد - با هزینه مالی و نظامی. آیا این دفاع از ارزش‌های انسانی بود؟ به نظر من بله. چون ارزش «جلوگیری از نسل‌کشی» یک ارزش فراتر از منافع ملی است. کما اینکه آمریکا و اروپا در همان سال‌ها در رواندا هیچ کاری نکردند (یک میلیون نفر کشته شدند) - آنجا منافع استراتژیک وجود نداشت و نژاد قربانیان سیاه بود. این نشان می‌دهد غرب انتخابی عمل می‌کند: گاهی به خاطر وجدان، گاهی به خاطر فشار افکار عمومی، گاهی هم نه.

پس این تناقض اصلی غرب است: در عراق و لیبی، ارزش‌ها بهانه‌ای برای تغییر رژیم و تثبیت قدرت بود. در آفریقای جنوبی و بالکان، ارزش‌های فطری بر منافع کوتاه‌مدت غلبه کرد. اما سوال اینجاست: اصلاً چرا غرب باید در این موارد دوگانه عمل کند؟ پاسخ را باید در تاریخ و فلسفه سیاسی خود غرب جستجو کرد.

 

از یک سو، غرب وارث روشنگری اروپایی است. جان لاک، ایمانوئل کانت، جان استوارت میل - همه بر حقوق فردی، آزادی بیان، دموکراسی و کرامت انسان تاکید داشتند. این اندیشه‌ها تبدیل به ارزش‌های رسمی غرب شدند. اما از سوی دیگر، غرب همان تمدنی است که قرن‌ها برده‌داری، استعمار و نسل‌کشی بومیان آمریکا را انجام داد. همان تمدنی که در جنگ ویتنام میلیون‌ ها نفر را با ناپالم سوزاند. همان تمدنی که در زندان ابوغریب شکنجه کرد و در گوانتانامو بازداشتگاه فراقانونی ساخت. این دوگانگی ریشه در ساختار قدرت دارد: وقتی غرب در موقعیت ضعف یا فشار افکار عمومی بود، به ارزش‌ها پناه برد. وقتی در اوج قدرت بود، ارزش‌ها را زیر پا گذاشت.

 

اما نکته مهم‌تر این است که غرب این دوگانگی را نمی‌بیند. یا اگر می‌بیند، نمی‌خواهد بپذیرد. به جای آن، یک روایت رسمی ساخته است: «غرب همواره مدافع آزادی و حقوق بشر است. هر جا خطایی کرده، استثنا بوده یا به خاطر منافع بزرگتر (مثل مبارزه با تروریسم).» این روایت به مدارس، رسانه‌ها، فیلم‌ها و بیانیه‌های سیاسی راه پیدا کرده. نتیجه این شده که میلیون‌ها انسان در خود غرب هم باور کرده‌اند کشورشان نیروی خیر جهانی است. هر مخالفتی با سیاست‌های غرب، بلافاصله برچسب «ضد دموکراسی» یا «همسو با دیکتاتوری» می‌خورد.

 

اینجا به نقطه اصلی می‌رسم. من نمی‌گویم ارزش‌های غرب غلط است. دموکراسی، آزادی بیان، حقوق زن - اینها می‌توانند خوب باشند برای جامعه‌ای که در بستر تاریخی خودش به آنها رسیده باشد. مشکل من با محتوای این ارزش‌ها نیست. مشکل من با انحصارطلبی اخلاقی غرب است. غرب می‌گوید: «تنها راه درست، راه ماست. هر نظام سیاسی دیگر (از جمله نظام‌های مبتنی بر دین، سنت یا عدالت جمعی) عقب‌مانده، دیکتاتور یا تروریست است.» این مثل این می‌ماند که یک فرهنگ به تمام فرهنگ‌های جهان بگوید: «یا مانند من شوید، یا دشمن من هستید.»

 

این انحصارطلبی، ریشه در سه چیز دارد.
اول: غرب پس از جنگ سرد خود را برنده تاریخ دانست. فرانسیس فوکویاما معروف گفت «پایان تاریخ» رسیده و لیبرال دموکراسی آخرین شکل حکومت بشر است. این غرور فکری باعث شد غرب خود را معیار حق و باطل بداند.
دوم: غرب قدرت نظامی و اقتصادی دارد که این ادعا را پشتیبانی می‌کند. وقتی شما قدرتمندترین ارتش‌ها، رسانه‌ها و نهادهای مالی جهان را دارید، می‌توانید روایت خود را به بقیه تحمیل کنید.
سوم: غرب واقعاً به برخی موفقیت‌ها دست یافته (رفاه نسبی، آزادی‌های فردی، نوآوری علمی) و این موفقیت‌ها را ناشی از ارزش‌های خود می‌داند، در حالی که این موفقیت‌ها مرهون استعمار، بهره‌کشی و موقعیت جغرافیایی هم بوده.

 

اما یک جامعه مسلمان در خاورمیانه، یک جامعه کنفوسیوسی در شرق آسیا، یک جامعه هندو در جنوب آسیا - هر کدام مسیر تاریخی خاص خود را دارند. ارزش‌های آنها ممکن است با ارزش‌های غرب متفاوت باشد، اما این تفاوت به معنای عقب‌ماندگی یا ظلم نیست. مثلاً در بسیاری از فرهنگ‌های غیرغربی، «عدالت اجتماعی» و «همبستگی جمعی» بر «آزادی فردی» اولویت دارد. یا «احترام به بزرگترها» و «حفظ خانواده» بر «حقوق فردی مطلق» مقدم است. اینها ارزش‌های پست‌تری نیستند. فقط متفاوتند.

 

بگذارید صریح بگویم: من سکولاریسم غربی را قبول ندارم. نه به این دلیل که با آزادی مخالفم، بلکه به این دلیل که سکولاریسم ادعا می‌کند دین باید کاملاً از سیاست و زندگی عمومی جدا شود. در حالی که در جامعه من، در فرهنگ من، دین و سیاست و احساسات و اخلاقیات از هم جداشدنی نیستند. یک انسان مسلمان یا مسیحی یا یهودی نمی‌تواند اعتقاداتش را پشت در پارلمان بگذارد. این اعتقادات بخشی از هویت اوست. سکولاریسم برای جامعه‌ای که رنسانس و اصلاحات پروتستانی را پشت سر گذاشته ممکن است کار کند، اما برای جامعه‌ای که چنین تاریخی ندارد، تحمیلی و غیرطبیعی است.

 

و این دقیقاً همان جایی است که غرب مرتکب بزرگترین اشتباه خود می‌شود: فکر می‌کند نسخه‌ای که برای خودش پیچیده، برای همه جهان نسخه شفابخش است. به همین دلیل است که دمکراسی به سبک آمریکایی در عراق و افغانستان جواب نداد. به همین دلیل است که حقوق بشر به روایت غرب، در بسیاری از کشورهای آفریقایی و آسیایی به «حق سقط جنین» یا «حق توهین به مقدسات» ترجمه می‌شود که خود با ارزش‌های محلی در تضاد است. غرب به جای شنیدن، تحمیل می‌کند. به جای گفتگو، دستور می‌دهد.

حالا سوال این است: آیا راهی برای خروج از این بن‌بست وجود دارد؟ به نظر من بله. اما راه حل از جایی شروع می‌شود که غرب کمتر دوست دارد: از تواضع فکری. غرب باید بپذیرد که ارزش‌هایش مطلق و بی‌نقص نیستند. همانطور که خود من در ابتدا گفتم، هیچ ارزشی بدون نقص نیست. دموکراسی می‌تواند به طاغوت اکثریت تبدیل شود. آزادی بیان می‌تواند به توهین و نفرت‌پراکنی بدل شود. حقوق فردی مطلق می‌تواند همبستگی اجتماعی را نابود کند. اینها نقص‌هایی هستند که غرب کمتر درباره آنها حرف می‌زند.

 

از سوی دیگر، جوامع غیرغربی نیز باید از دو خطا پرهیز کنند: خطای اول، تقلید کورکورانه از غرب است. دیدن یک جامعه مسلمان که سکولاریسم افراطی را کپی می‌کند، یا یک جامعه آسیایی که ارزش‌های فردگرایانه را بدون زیرساخت تاریخی اش وارد می‌کند، منظره غم‌انگیزی است. خطای دوم، بستن کامل خود به روی هر نقد و اصلاحی است. اینکه بگوییم «ما همه چیز را درست داریم و غرب هیچ حرف درستی ندارد» نیز همان انحصارطلبی اخلاقی را با لباس دیگری تکرار می‌کند.

 

آنچه من پیشنهاد می‌کنم، «کثرت‌گرایی ارزشی» است. یعنی بپذیریم که ارزش‌های مختلف در فرهنگ‌های مختلف می‌توانند اعتبار داشته باشند، بدون اینکه یکی دیگری را نفی کند. غرب حق دارد به دموکراسی و آزادی فردی خود افتخار کند. چین حق دارد به ثبات و رفاه جمعی خود ببالد. ایران حق دارد به عدالت و معنویت در چارچوب دین خود تکیه کند. هیچ کدام از اینها ذاتاً بر دیگری برتری ندارد. آنچه مهم است این است که هر سیستمی بتواند نیازهای اساسی مردم خود را تامین کند: امنیت، نان، مسکن، سلامت، آموزش، کرامت و امید به آینده.

 

اما واقعیت تلخ این است که غرب امروز نه تنها کثرت‌گرایی ارزشی را نمی‌پذیرد، بلکه فعالانه با آن مبارزه می‌کند. هر نظام سیاسی که شبیه غرب نباشد، برچسب «استبدادی» می‌خورد. هر کشوری که در سیاست خارجی خود با غرب همراهی نکند، تحریم می‌شود. هر رهبری که ارزش‌های بومی را بر ارزش‌های وارداتی ترجیح دهد، «دیکتاتور» نامیده می‌شود. این زورگویی اخلاقی، پنهان‌شده در لفافه حقوق بشر، چیزی نیست جز همان امپریالیسم قدیمی با رنگ و لعاب جدید.

 

بیایید یک مثال روشن بزنیم: تحریم‌های غرب علیه ایران. فارغ از این که من با کدام بخش از سیاست‌های داخلی ایران موافقم یا مخالفم، سوال اساسی این است: بر چه مبنایی غرب حق دارد به ملت ایران بگوید که «شما نباید انرژی هسته‌ای داشته باشید»؟ بر چه مبنایی غرب حق دارد داروی بیماران سرطانی ایران را تحریم کند به بهانه اینکه ایران به دنبال بمب اتم است درحالی که طبق ادعای خود و ایران ومنطق نیست و بارها این را ثابت کرده است؟ اینجا ارزش انسانی کجاست؟ بیمار بی‌گناه ایرانی که به خاطر اختلافات سیاسی غرب و ایران، شیمی‌درمانی نمی‌شود - آیا این دفاع از حقوق بشر است؟ یا این دفاع از انحصار قدرت غرب بر فناوری‌های حساس است؟

 

یا مثال دیگر: فلسطین. غرب با تمام توان از اسرائیل حمایت می‌کند، کشوری که بر اساس قطعنامه‌های خود سازمان ملل، سرزمین‌های فلسطینی را اشغال کرده، شهرک‌سازی غیرقانونی می‌کند، و هر سال صدها غیرنظامی بی‌گناه را در غزه و کرانه باختری به خاک و خون می‌کشد. چه ارزش انسانی می‌گوید که یک فلسطینی حق ندارد به خانه اجدادی خود بازگردد؟ چه ارزش انسانی می‌گوید که یک کودک فلسطینی که سنگ پرتاب می‌کند باید زندانی شود، اما یک سرباز اسرائیلی که خانه یک خانواده را با بمب منهدم می‌کند باید مدال افتخار بگیرد؟ غرب در اینجا نه از ارزش‌های انسانی دفاع می‌کند، نه حتی از منافع خود - بلکه از منافع یک متحد استراتژیک دفاع می‌کند. و باز هم همان پوشش ارزشی را می‌دوزد: «دفاع از تنها دموکراسی خاورمیانه.» یعنی اگر یک کشور دموکرات است، حق دارد هر جنایتی انجام دهد؟ این منطق که نژادپرستی را در لفافه دموکراسی قاچاق می‌کند، سقوط اخلاقی غرب را نشان می‌دهد.

 

از اینجا به بعد، باید از خود بپرسیم: آیا ما هم مرتکب همان خطا نمی‌شویم؟ آیا گاهی خودمان ارزش‌هایمان را مطلق نمی‌دانیم؟ پاسخ صادقانه این است: بله، گاهی. هر فرهنگی وسوسه می‌شود که خود را برتر ببیند. اما تفاوت در این است: غرب قدرت تحمیل این برتری را دارد و ما نداریم. فرق است بین یک گدا که ادعای پادشاهی کند و یک پادشاه که واقعاً بر توپ‌ها و رسانه‌ها و بانک‌ها مسلط است. غرب نه تنها خود را برتر می‌داند، بلکه می‌تواند این برتری را با موشک، دلار و هالیوود به گلویمان فرو کند. این قدرت نامتوازن است که انحصارطلبی اخلاقی غرب را خطرناک می‌کند، نه صرفاً ادعاهای فلسفی اش.

 

پس نتیجه‌گیری من این است: غرب در طول تاریخ مدرن، گاهی از ارزش‌های اصیل انسانی دفاع کرده و گاهی آنها را قربانی قدرت خود کرده است. این دوگانگی نه تصادفی است و نه پنهان. ریشه در ساختار دوگانه خود تمدن غرب دارد: از یک سو روشنگری و حقوق بشر، از سوی دیگر استعمار و بهره‌کشی. اما خطای فاحش غرب این نیست که گاهی ارزش‌ها را زیر پا می‌گذارد. خطای فاحش این است که انکار می‌کند چنین دوگانگی وجود دارد و اصرار دارد که تنها مسیر درست، مسیر اوست.

 

به عنوان یک انسان غیرغربی (از فرهنگ خودم)، نه از غرب متنفرم و نه شیفته آن هستم. غرب را آنگونه که هست می‌بینم: تمدنی با دستاوردهای بزرگ و جنایت‌های بزرگ، با ارزش‌های والا و ریاکاری‌های عمیق. من حق غرب را برای داشتن ارزش‌های خودش محترم می‌شمارم، همانطور که انتظار دارم غرب نیز حق من را برای داشتن ارزش‌های خودم محترم بشمارد. نه ارزش‌های من از ارزش‌های غرب بهتر است، نه ارزش‌های غرب از ارزش‌های من. ارزش‌ها در بستر خودشان معنا دارند و کارایی.

 

اما تا زمانی که غرب اصرار دارد با انحصارطلبی اخلاقی خود، تمام جهان را به یک شکل و شمایل تبدیل کند، تا زمانی که رسانه‌های غربی هر اعتراضی به سیاست‌هایشان را «تروریسم فکری» بنامند، تا زمانی که ناتو به بهانه دفاع از دموکراسی، کشورها را بمباران کند، تا زمانی که دلار به عنوان سلاح تحریم به کار رود - تا آن زمان، صلح و گفتگوی واقعی ممکن نیست. نخواهد بود.

 

آخرین حرفم این است: ما به جهانی نیاز داریم که در آن یک مسلمان بتواند بدون اینکه ترس از بمباران داشته باشد، به سبک خود زندگی کند. یک مسیحی محافظه‌کار در آفریقا بتواند بدون تحقیر شدن از سوی رسانه‌های لیبرال غرب، به ارزش‌های سنتی خود پایبند باشد. یک کشاورز هندی بتواند بدون اینکه ماموران صندوق بین‌المللی پول به او بگویند چه بکارد، تصمیم بگیرد. این جهان، جهان صلح و کرامت است. و این جهان، با انحصارطلبی اخلاقی غرب ساخته نمی‌شود. این جهان، با پذیرش تفاوت‌ها و گفتگوی محترمانه ساخته می‌شود.

 

شاید روزی برسد که غرب از خواب گران قدرت بیدار شود و بفهمد که تنها راه بقای خودش نیز همین است. چون جهانی که با زور و تحقیر اداره شود، دیر یا زود در برابر خود قیام می‌بیند. و آن روز، نه ارزش‌های غرب خواهند ماند، نه قدرت غرب. تنها چیزی که می‌ماند، همان ارزش‌های فطری مشترک است: اینکه هیچ انسانی بر انسان دیگر برتری ندارد مگر به تقوا و خدمت و عدالت. و برای این ارزش‌ها، نه غرب امتیازی دارد و نه شرق. همه ما در برابر فطرت انسانی خودمان مسئولیم.

kingUndead

غربحقوق بشرامپریالیسم
۲
۰
کیارش مددی زاده
کیارش مددی زاده
«تاریخ‌دان و تکنولوژیست آینده. در وقت آزاد: یک «اوتاکو»ی تمام‌عیار درحال کاوش در دنیای انیمه و مانهوا 🌙»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید