کجام چه میکنم
نه امروز حالم خوبه از اون روزای آرومه در حد آرامش طلوع آفتاب کنار ساحل دریا که تنها پارادوکس این آرامش صدای کشتی هایی هست که دارن لنگرمیندازن تا کنار اسکله بایستن بوق داره دیگه کشتی هم یه بوقی داره والا تاحالا کشتی سوار نشدم همه ی این توصیف از کارتون ها هست😅 ( الصراحه راحه راست گویی راحتی است)
خیلی میخوام خودم باشم بدون هیچ ملاحظه ای اخه این بیرون ملاحظه و ماتریکسهای مزخرف داره به اندازه ی کافی فکرکنم قلمی که اسمش توی قرآن اومده و قسم خورده شده بهش بهترین گزینه هست برام که بهش پناه ببرم و پیشش خودم باشم با همه ی عیوبم، بنظرم کسی از ماتریکس بیاد بیرون بدون استثنا میرسه به خدا، هرکی از این دهلان ها دربیاد از هر راهی هم باشه میرسه به یه حقیقت : همه چی مزخرفه.
حالا باید از این پوچی برسه به یه هدف
بعضی ها هم به اهدافی میرسن و خوب ربطی هم به خدا نداره
بنظرم اینجا خدا کاری کرده این هدف جذاب باشه واسه این شخص طبق رسالتی که ازش خواسته بوده
توی تجربه های نزدیک به مرگ ،اولش که طرف حرف میزنه یه دیدی پیدا میکنم و بعدش که حرفاش تموم میشه دیدم یه چی دیگه است. عجیبه اولش میام طبق چیزایی که یادم دادن قضاوتش میکنم ولی بعدا در عین ناباوری می بینم خدا اصلا یه چی دیگه ازش میخواسته. قاضی خداست.