نوشتَنده
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

هیچ عنوانی نداره

یه روز دیگه...انگار داره منو به زور باخودش میکشونه. روزها ،جلومیره و منو هم میبره با خودش، سریع هم میره.به هیچکدوم از خستگی ها و شکایت ها و عقب موندگی هام توجه نمیکنه؛ مثل بابایی که بچه ی ۵ سالشو کشون کشون با خودش اول صبح میبره بیرون و عجله داره برسه به محل کارش و بچشون بگذاره مهدکودک. قدم های بابا بلندهست و قدم های بچه کوچیک.بچه ی کوچک، توی راه بخاطر دست و پا چلفتی بودنش خیلی چیزها جا می گذاره ،اما بابا عجله داره و واقعا فرصت نیست برگرده ،مثلا اسباب بازی بچه رو برداره...

بالاخره به کارش رسید، اما چشم بچه هنوز پی اسباب بازی هست که وسط جاده مونده.

شاید ساده بشه عبرت گرفت با یه سوال: این ۲۵ تا ۱۶ سالگی رو اگر برمی گشتم، چطور انتخاب هایی میکردم؟

ولی من این رو فقط برای تعیین جهت الان قبول دارم؛ نه اینکه بگم اون فاطمه اشتباه کرد. اون فاطمه واقعا اندازه ی توان شونه هاش بار داشت.

نتیجه ی یک روز گشتن با داداش رضا و توضیح قانون جذب این شد:

دیشب، کاملا غیرارادی، بدون هیج تصمیم قبلی،دستامو پشت سرم قلاب کردم و شروع کردم به تصور خونه ای که دوست دارم داشته باشم.

تا به خودم توجه کردم، دیدم یه دقه اس دارم تصور میکنم. یه دقیقه!برای منی که به سختی این کار رو می کردم،خیلی بود.

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید