بعد از فروریختن چندیدن چند باره ای افکار و ذهن بهم ریخته ام که در آخر، سیاه چاله ی تَه ذهنم باز همه چیز را خورد میکرد با آرواره هایش، سیاه چاله ای که امانم را بُریده هر روز با چون چرا های دیگر مجبور به ادامه دادن شدم،هر روز زندگی را با نقاب های جدیدی که بر صورتمان میزنیم شروع میکنیم.
کی قرار است خود واقعی مان باشیم پس کی خودمان را پیدا میکنیم! آن خود واقعی مان که بخاطر حرف های مردم گم کرده ایم ، زندگیمان، خوشیمان و... را هم گم کرده ایم پس بهتر است به فکر حرف های مردم نباشیم، هیچ چیز زشت نیست در دنیایی که عشقی وجود ندارد چون آدم ها همه مانند هم فکر نمیکنند،پس واقعا کی هستیم؟
ان خود واقعی مان که پاکی را یادمان میداد را گم کرده ایم ،پاکی؟ ،درسته پاکی ،پاکی یعنی جنگ حضور،سینه تفنگ و زخم گلوله ، بهتره هرچه زودتر خود را پیدا کرد و زندگی کرد چون گاهی اوقات خیلی زود دیر میشود .
جشن پاکی آغاز رویاست..》