"امروز دیگه باید فرق کنه، امروز رو جوری زندگی میکنم که انگاری آخرین روز عمرمه" این اولین جملههاییه که هرروز و هرروز بعد از بیدار شدن با خودم تکرار میکنم، اما نتیجه؟؟
هیچ.. هیچ به معنای واقعی
هنوز از تخت جدا نشده به قدری افکار عجیب و بیرحم بهم هجوم میارن که حتی بلند شدن و انجام دادن همون روتین ساده صبحگاهی هم برام مثل بلند کردن یک وزنه ۱۲۰ کیلویی میشه. انگاری که سگ سیاه افسرگی هرروز بزرگتر از روز قبل میشه و متاسفانه زورش هم از توان من بیشتر شده انقدری که هر صبح تازه یه گفتگوی عجیبی بینمون شکل میگیره گفت و گویی تکراری و اما همیشگی
_ باید بلندشم باید کاری بکنم
× چکار میخوام بکنم؟ چه کار مفیدی دارم آخه؟
_ بلندشم قهوه بخورم درست میشم
× قهوه واسم سمه، همین یکی دو روز در هفته هم زیادیه
_ پاشم خونه رو مرتب کنم درست میشم
× واقعا چه کار مفیدی، به به 🙄👏 هر روز بشور بساب، اینه آرمانهای من؟
_ پاشم یهکم طراحی کنم درست میشم
× اگه لوازمم تموم بشه!! وای قیمت هرکدوم خداااتومنه
_ پاشم یهکم به پوستم برسم درست میشم
× کو لوازم پوستی درست حسابی بچه؟؟
_ پاشم برم بیرون، درست میشم
× آخه تنها، این وقت روز؟
_ پاشم استارت پیجم رو بزنم خدا بزرگه، درست میشم
× اگه دوباره فلکه نت رو بستن چی؟ بعد با این قیافه میخوام بشینم جلو دوربین؟
× تو اینستاگرام، تو همین مدت، چقدر همه پیشرفت کردن، چقدر همه خوشحالتر شدن، چقدر همه خوشگلتر شدن، چقدر سفر.. چقدر خریدای تازه.. چه روابط حسنهی جدیدی
_ پاشم خودم رو بکشم، درست میشم
بدترین قسمت داستان اینجاست که وقتی اطرافم رو نگاه میکنم احساس میکنم فقط این منم که انقدر درگیر روزمره موندم.. چرا دنیایی که من توشم با دنیایی که بقیه توشن فرق داره؟؟ چرا جنگ و اعتراضات و وضعیت کشور فقط روی من تاثیر گذاشته؟