
قبل از اینکه اصل حرفامو بزنم چندتا نکتهٔ کنکوری بگم:
۱- من تو یه خانوادهٔ صددرصد کارمندی به دنیا اومدم. بابام کارمند، مامانم کارمند، داداشم هم کارمند شد، خودمم همینم.
۲- هیچ ادعای اقتصادی ندارم، تخصصم صفره.
۳- تو عمرم تقریباً هیچوقت توی تنگنای مالی جدی نیفتادم؛ همیشه یه حمایت خانوادگی بود که نذاره خیلی به زمین بخورم.
ولی مدتی بود تو سرم یه چیزی میچرخید:
خیلیها فکر میکنن کارمندی یعنی امنیت مطلق، ولی به نظرم توی شرایط الان ایران، بازار آزاد و تجارت شانس موفقیت بیشتری داره.
کارمند که باشی هر سال باید بشینی نگاه کنی دولت خسیس بگه «ده درصد» یا نهایت «بیست درصد» به حقوقت اضافه کرد (اونم وقتی تورم سالی پنجاه درصد میره بالا!).
ولی اگه مغازه یا کسبوکار خودت رو داشته باشی، هر وقت دلت خواست میتونی روی جنست سود بکشی، هیچ سقفی هم نداری.
مثلاً همین یه ماه پیش یه کفش رو از یه جا ۲ میلیون و ۸۰۰ قیمت کردم، یه هفته بعد همون کفش تو همون مغازه شده بود ۳ میلیون و ۹۰۰! هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده بود، دلار هم تکون نخورده بود. یعنی فروشنده خودش تصمیم گرفته سودشو ببره بالا. همین!
الان خیلی از کارمندا از حقوقشون شاکیان. بدون اغراق فقط بانک و نفت و پتروشیمی و مخابرات حقوق درستِ درست میدن، بقیه واقعاً دارن تلف میشن. خیلیها شغل دوم آوردن؛ معلم که دیگه جای خودش، من پرستار هم میشناسم که محصولات آرایشی و بهداشتی میفروشه!
یعنی اگه رویای بزرگ داشته باشی، با حقوق کارمندی اصلاً نمیرسه. یه سقف شیشهایِ سفت و سخت داره.
از اون طرف کارمندی آدمو تنبل و بیخلاقیت میکنه. با خودت میگی «آخر ماه حقوقم میاد، چرا خودمو به زحمت بندازم؟ چرا مهارت جدید یاد بگیرم؟» آدم میمونه تو حالت بقا و هیچ ریسکی نمیکنه.
وقتی من درس میخوندم (دهه هشتاد و اوایل نود) کارمندی هنوز خیلی ارزش داشت. پول ارزش داشت، یه کارمند معمولی میتونست خونه و ماشین بخره. پدرمادرها هم بچههاشونو هل میدادن که «درس بخون، استخدام شو».
ولی الان دیگه والدین بیدار شدن! با خودشون میگن: «باشه درس بخونه، آخرش ماهانه بیست تومن؟ همون بره از اول شاگرد مغازه بشه بهتره!»
(درسته که درس خوندن کلی فایدهٔ دیگه داره و شاید نگاهمون یه کم مادی شده باشه، ولی خب خیلی از پدرمادرها تو عمرشون یه کتاب هم نخوندن، براشون موفقیت یعنی فقط پول.)
خودم اگه معلم نبودم، قطعاً دوست داشتم برم تو بازار آزاد. شغلمو خیلی دوست دارم و اصلاً حسرت نمیخورم، ولی یه مدت طولانی تو ذهنم بود که «واقعاً مغازهداری و بازار آزاد از کارمندی بهتره».
تا اینکه چندتا اتفاق ساده نظرمو عوض کرد:
سکانس اول:
کافینت محل برگههای امتحانمو پرینت کرد، یهو گفت: «خوش به حالت کارمندی، آخر ماه حداقل یه حقوق ثابت داری. من نمیدونم آخر ماه بیست و پنج تومن دستم میاد یا پنج تومن!»
اونجا تازه فهمیدم بازار آزاد از نظر روانی چقدر فشار میاره. فقط چند روز مشتری نیاد، هزار جور فکر توی سرت میچرخه.
سکانس دوم:
یه کم درباره آنلاینشاپ و کسبوکارهای اینترنتی تحقیق کردم. دیدم اگه وارد بازار آزاد بشی رقبای دیوونهکنندهای داری. یا باید جزو اولینها باشی یا جزو بهترینها. برای بهترین شدن هم باید برند بسازی، صبر داشته باشی، خلاق باشی، مشتریمداری کنی... اصلاً به این سادگیها نیست، احتمال موفقیتش شاید پنجاهپنجاه هم نباشه.
سکانس سوم:
آرایشگر همیشگیم یه بار نیومد سر کار. منم رفتم پیش یکی دیگه، اونم موهامو عالی کوتاه کرد. از اون به بعد دیگه «خیانت» کردم و کمتر رفتم پیشش.
همین یه خاطره کوچیک نشون داد بازار آزاد چقدر بیرحمه. نمیتونی مرخصی بگیری، نمیتونی بگی امروز حال ندارم. هر لحظه ممکنه مشتریتو از دست بدی. ولی کارمند که باشی، آخر هفته جلوی بخاری لم میدی، مرخصی میری، حقوقت هم همونقدر واریز میشه.
این چندتا اتفاق ساده باعث شد از اون ذهنیتِ «بازار آزاد = بهشت، کارمندی = جهنم» بیام بیرون.
شاید مسخره به نظر بیاد، ولی الان به این نتیجه رسیدم که بهترین حالت ترکیبیه: یه شغل دولتی کماسترس که ساعت مشخصی داره + یه فعالیت کوچیک تو بازار آزاد که یه کم هیجان و درآمد اضافه داشته باشه.
خب دیگه، اینم از توصیههای اقتصادیِ تاجر سفیر پاکی :)
من برم دیگه، بای