ویرگول
ورودثبت نام
بدون نام 🙃
بدون نام 🙃نویسنده داستان های واقعی
بدون نام 🙃
بدون نام 🙃
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان یک عشق واقعی و تلخ 🖤

داستان واقعی امیر و عشقش به نرگس – پارت چهارم

یه عشق واقعی و تلخ 🖤

به نام آنکه عشق را آفرید…

گاهی بعضی داستان‌ها تمام نمی‌شوند…

فقط شکلشان عوض می‌شود.

داستان امیر و نرگس هم از همان‌ها بود.

بعد از مدتی سکوت، زندگی برای هر دو آرام‌تر شد…

اما این آرامش شبیه فراموشی نبود؛

شبیه زخمی بود که دیگر خونریزی ندارد، اما هنوز هست.

امیر دیگر مثل قبل دنبال پیام نبود…

اما هر بار اسم نرگس جایی می‌آمد، لحظه‌ای درونش متوقف می‌شد.

انگار ذهنش هنوز قبول نکرده بود که بعضی فصل‌ها واقعاً تمام شده‌اند.

نرگس هم در ظاهر جلو رفته بود…

زندگی‌اش ادامه داشت، روزها می‌گذشت، لبخند می‌زد…

اما در خلوت خودش، هنوز چیزهایی بود که دیده نمی‌شد.

او یاد گرفته بود قوی باشد…

اما قوی بودن همیشه به معنی راحت بودن نیست.

گاهی شب‌ها، بی‌اختیار ذهنش به گذشته برمی‌گشت…

به حرف‌ها، به اشتباه‌ها، به لحظه‌هایی که می‌توانستند متفاوت باشند.

و حقیقت تلخ اینجاست:

نه امیر کاملاً رها کرده بود…

نه نرگس کاملاً فراموش کرده بود.

فقط فاصله افتاده بود…

بین دو نفری که هنوز بخشی از دلشان در همان گذشته مانده بود.

یک روز، اتفاقی کوچک دوباره اسم نرگس را وارد زندگی امیر کرد…

نه دیداری بزرگ، نه گفت‌وگویی طولانی…

فقط یک یادآوری ساده.

و همان کافی بود تا همه احساسات دفن‌شده، برای لحظه‌ای زنده شوند.

اما این بار امیر متفاوت بود…

دیگر آن آدم قبلی نبود.

ساکت شد… فکر کرد… و به یک حقیقت رسید:

بعضی آدم‌ها قرار نیست برگردند…

قرار است فقط به تو یاد بدهند چه کسی نباید باشی.

نرگس هم اگر می‌فهمید هنوز جایی در ذهن امیر دارد،

در عین حال می‌دانست برگشتن همیشه راه‌حل نیست…

گاهی فقط تکرار یک زخم است.

اما اینجا پایان نبود…

فقط یک توقف بود.

جایی بین گذشته و آینده.

نه پایان… نه شروع دوباره.

فقط دو نفر، با یک گذشته مشترک…

که هنوز کاملاً تمام نشده بود.

و شاید حقیقت همین باشد:

بعضی عشق‌ها برای ماندن ساخته نمی‌شوند…

برای تغییر دادن آدم‌ها ساخته می‌شوند.

فعلاً داستان امیر و نرگس در نقطه‌ای ایستاده بود که هنوز می‌توانست هر چیزی باشد…

برگشت…

پایان…

یا یک شروع متفاوت.

اما فعلاً…

هیچ چیز قطعی نبود.

فقط یک عشق تلخ،

که هنوز کاملاً خاموش نشده بود…

۰
۰
بدون نام 🙃
بدون نام 🙃
نویسنده داستان های واقعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید