ویرگول
ورودثبت نام
بدون نام 🙃
بدون نام 🙃نویسنده داستان های واقعی
بدون نام 🙃
بدون نام 🙃
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان یک عشق واقعی و تلخ 🖤

داستان واقعی امیر و عشقش به نرگس – پارت سوم

یه عشق واقعی و تلخ 🖤

به نام آنکه عشق را آفرید…

بعد از جدایی، بین امیر و نرگس یک سکوت سنگین افتاد.

نه پیامی، نه تماسی، نه حتی یک حال ساده.

فقط دو نفر ماندند… با خاطراتی که پاک نمی‌شد.

امیر اوایل فکر می‌کرد این فاصله موقتی است.

فکر می‌کرد نرگس بعد از مدتی برمی‌گردد.

اما هرچه زمان گذشت، واقعیت چیز دیگری را نشان داد.

شب‌ها سخت‌تر از روزها بود.

همه چیز یادش می‌آمد…

حرف‌ها، اشتباه‌ها، رفتارهایی که می‌شد بهتر باشد.

و بدترین قسمت این بود که دیگر راهی برای جبران گذشته نبود.

از طرف دیگر، نرگس هم در سکوت خودش گیر کرده بود.

او کسی نبود که راحت فراموش کند…

اما کسی هم نبود که بتواند بی‌دلیل بماند.

هر بار که به امیر فکر می‌کرد، یک جمله در ذهنش تکرار می‌شد:

«من دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم…»

نه از بی‌احساسی…

از خستگی.

زمان گذشت.

درد کم‌کم تبدیل به عادت شد…

و عادت تبدیل به سکوت.

امیر یاد گرفت بدون نرگس زندگی کند…

اما یاد نگرفت فراموشش کند.

نرگس هم جلو رفت…

اما او هم فراموش نکرد.

اما زندگی همیشه یک «اما» دارد…

روزی رسید که امیر برای اولین بار بعد از مدت‌ها، وقتی اسم نرگس را شنید، دیگر مثل قبل فرو نریخت.

نه اینکه عشقش تمام شده باشد…

بلکه شکلش عوض شده بود.

دیگر دنبال برگشت نبود…

دنبال فهمیدن بود.

فهمیدن اینکه کجا اشتباه کرد و چطور می‌تواند آدم بهتری شود.

نرگس هم در مسیر خودش به همین نتیجه رسیده بود؛

اینکه بعضی رابطه‌ها با وجود عشق، ادامه‌دار نمی‌شوند…

چون آرامش در آن‌ها کم‌رنگ می‌شود.

و شاید حقیقت این باشد:

گاهی عشق‌ها برای ماندن ساخته نمی‌شوند…

برای تغییر دادن آدم‌ها ساخته می‌شوند.

آخر این داستان هنوز بسته نشده…

شاید روزی امیر و نرگس دوباره همدیگر را ببینند…

شاید فقط لبخند بزنند و از کنار هم رد شوند…

یا شاید اگر دوباره همدیگر را دیدند، این بار نسخه‌ی بهتری از خودشان باشند.

اما فعلاً…

زندگی ادامه دارد.

با جای خالی‌ای که هست…

اما با امیدی که هنوز کامل خاموش نشده

۰
۰
بدون نام 🙃
بدون نام 🙃
نویسنده داستان های واقعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید