شبی بود که اندیشهی سفر در جانم جوانه زد. بیآنکه مقصدی در سر داشته باشم، پای در راه نهادم و اندک اسباب خود را فراهم کردم. تنهای تنها در جادهای تاریک پیش میرفتم. صدای موسیقی را تا نهایت توان بلند کردم؛ نغمهای که انگار از دوردستها هم فریاد میکشید. من نیز همصدا با آن، حسرتهای نهفتهام را به باد میسپردم.
ره میپیمودم و شب آرامآرام از چهرهی جهان رخت برمیبست. ستارگان یکبهیک خاموش میشدند و ماه، آن همراه خاموش و مهربان، در امتداد جاده رنگ میباخت. سحر نزدیک میشد و آفتاب، با شوقی نهفته، تاریکی را میدرانید. پرتوهایش بر تنِ آسفالتی که تنها رهگذرش من بودم، گسترده میشد.
اما من همچنان مسافر بودم؛ مسافری با مقصدی ناپیدا. دلم پیامی پنهان زمزمه میکرد؛ میگفت جایی، جایی دور، چشمانتظار من است. جایی که یارم روزی در آن نفس میکشید. اما سایهای از تردید نیز همراهم بود؛ آیا او هنوز همانجا بود؟ آیا مرا به خاطر داشت؟ آیا شوق دیدارم هنوز در دلش زنده بود؟ پاسخش را نمیدانستم و راه همچنان مرا میکشید.
رفتم و رفتم تا به شهری رسیدم؛ شهری آراسته به مردمانی خوشچهره، جامههایی بارنگ و نگار، گلهایی که عطرشان در هوا میرقصید و لهجههایی شیرین که دل را نرم میکرد. بااینحال، میان همهی آن زیباییها، او نبود. پس بار دیگر از آنجا گذشتم و سفر را از نو آغاز کردم.
خورشید دوباره به سوی غروب میرفت؛ نور زرینش بر جادهها پهن شده بود و کمکم از جهان جمع میشد تا بار دیگر شب را بر تخت بازگرداند.
در دل همین راه و میان همین خیالها بودم که ناگاه از خواب پریدم… و دانستم که آنهمه، تنها رؤیایی بلند و بیسرانجام بوده است؛ نه یاری، نه سفری، نه جادهای. تنها من مانده بودم… و خاموشی اتاق.🌚🖤
اگر بخواهی حتی شاعرانهتر از این هم بنویسم.