در دو پست قبلی گفتم که چطور از جوشکاری به نانومواد رسیدم و چطور بعد از تلاش های بسیار ، پوشش بدونترک روی فولاد را پیدا کردم. اما یک نقطهی عطف بزرگ در زندگی علمی من وجود دارد که تا حالا در هیچ مصاحبهای در موردش حرف نزدهام: تجربهی پسادکتری در استرالیا.
بعد از دفاع از دکتری، به عنوان پژوهشگر پسادکتری به دانشگاه موناش در شهر ملبورن رفتم. قرار بود روی نانومواد برای درمان سرطان کار کنم. اولین روز که وارد آزمایشگاه شدم، همه چیز برایم عجیب بود: دستگاههایی که در ایران فقط عکسشان را دیده بودم، تیمی که هر هفته جلسهی «شکستهای خود را جشن میگیریم» برگزار میکرد، و یک پروفسور استرالیایی که سر صبحانه میگفت: چرا اینقدر عجله داری؟ علم مثل شراب خوب است، باید بماند تا برسد .
برای من که در ایران عادت داشتم هر پروژهای را حداکثر شش ماهه تمام کنم (چون بودجه کافی نداشتم و قیمت مواد اولیه روز به روز افزایش قیمت پیدا میکرد و از طرفی چون کار میکردم وقت زیادی نداشتم ) این حرف خیلی عجیب بود. اما کمکم فهمیدم که سرعت زیاد گاهی باعث میشود از کنار کشفهای بزرگ عبور کنی.
یک روز که با روش الکتروفورز داشتم روی یک زیرلایهی جدید پوشش میدادم، نتیجه باز هم ترک خورد – درست مثل همان روزهای اول دکتری. استاد استرالیاییام آمد، نگاه کرد و گفت: « بیا قهوه بخوریم. بعد برگردیم و ببینیم ترکها به ما چه میگویند.» من در ایران یاد گرفته بودم که باید سریع پارامتر را عوض کنم و دوباره امتحان کنم. اما او به من یاد داد که گاهی خود شکست بهترین راهنماست.
همان ترکها را زیر میکروسکوپ الکترونی بررسی کردیم. متوجه شدم که ترکها از یک الگوی مشخص پیروی میکنند. آن الگو به من نشان داد که مشکل از انقباض حرارتی ناشی از خشک شدن سریع پوشش است. یک تغییر ساده در برنامهی خشککردن – نه ولتاژ، نه دما – تمام مشکل را حل کرد. نتیجهاش شد مقالهای در Frontiers in Bioengineering and Biotechnology (با ضریب تأثیر ۵.۷) – همان مقالهای که الان در رزومهام افتخار میکنم.