ویرگول
ورودثبت نام
دکتر نریمان
دکتر نریماندکتری تخصصی مهندسی مواد، پسادکتری دانشگاه موناش، سخنران کلیدی کنفرانس‌های جهانی. اینجا از نانوداروها و سرطان می‌نویسم.
دکتر نریمان
دکتر نریمان
خواندن ۴ دقیقه·۹ روز پیش

پست ششم: پدرم به من یاد نداد چه فکر کنم، یادم داد چطور فکر نکنم! (پدر همه دهه شستی ها )

داستان پسری که اول جوش بد می‌زد، بعد رفت سراغ نانو، اما باز هم مشکل «ایجاد ترک» بود.

در پست‌های قبلی گفتم دکتری چه بود، پسادکتری چه بلایی بود. از نانوکامپوزیت‌ها و سد خونی مغزی گفتم. اما امروز می‌خواهم یک قدم عمیق‌تر بروم. به روزهایی که هنوز نمی‌دانستم «نانو» یعنی چه، و تنها چیزی که بلد بودم، گرفتن یک الکترود جوش و کشیدن یک خط مذاب روی فولاد بود... و بعد، نگاه کردن به آن خط مذاب با همان حسی که آدم به نتیجه‌ی امتحان ریاضی سال دوم دبیرستان نگاه می‌کند.

 به دوران لیسانس خوش آمدید؛ جایی که من «مهندسی مواد گرایش تکنولوژی جوشکاری» می‌خواندم.   

همان جا که استاد کارگاه، روز اول با لبخندی گفت:  برو یک الکترود E7018 بردار، بیا یک جوش لب‌به‌لب روی دو صفحه‌ی ۶ میلی‌متری بزن.

رفتم. الکترود را گرفتم. دستکش چرمی را پوشیدم (که بوی گاوداری می‌داد). ماسک را پایین کشیدم. جرقه زدم و... جرقه که زدم، همه‌چیز قشنگ بود. تا وقتی که جوش تمام شد.

یک جوش بسیار بد و پر از ترک که حتی خود استاد هم نگاهش کرد، چیزی نگفت، فقط برگشت و رفت. راستش را بخواهی، برگشتنِ بدونِ حرفِ اون استاد، از هر فحش مفصلی دردناک‌تر بود.

آن شب در اتاقم به دیوار زل زدم و فکر کردم: احتمالا راهم را اشتباه رفتم. شاید من اصلاً برای دست گرفتن الکترود به دنیا نیامده‌ام. نکنه رشتم را اشتباه انتخاب کردم...

اما امروز، بعد از سال‌ها، می‌دانم که  " همان ترک‌های جوشکاری بودند" که به من یاد دادند چطور ترک‌های پوشش نانوسرامیک را در دکتری پیدا کنم چون یک قانون فیزیک در هر دو جا یکسان است: تنش پسماند، انقباض ناهماهنگ، و یک نقطه‌ی ضعف که همه‌چیز را خراب می‌کند.

 حالا برویم عقب‌تر. به دوران دبیرستان

جایی که هیچ چیز شبیه امروز نبود. نه خبری از مجله‌های ISI بود، نه از نانوذرات. اما یک چیز بود که مسیر زندگی مرا عوض کرد:  رفتارهای پدرم،  ( پدر دهه شستی ها)

پدرم مهندس مکانیک و کارمند بود.. اما یک خصوصیت عجیب داشت:

او هرگز به من نگفت « تو موفق می‌شوی » – اما با رفتارش به من یاد داد که چطور موفق شدن را از ته دل متنفر باشم... نه، شوخی می‌کنم. یادم داد چطور به دستش بیاورم.

 چند خاطره از رفتارهایش

1.       صبح‌های ساعت ۵    

پدرم هر روز ساعت ۵ صبح بیدار می‌شد، وضو می‌گرفت و بعد «الله‌اکبر» قامت بستن‌اش را آنقدر بلند می‌گفت که حتی همسایگان هم فکر می‌کردند نماز جماعت در خانه ما برگزار می‌شود 😄. چه برسد به من که عادت داشتم در سالن خانه، مثل یک نمونه‌ی بی‌جان، روی موکت پهن باشم.

به لطف ایشان، تا امروز هیچ آلارمی نمی‌تواند من را از خواب بیدار کند، مگر صدای «الله‌اکبر» با تُنِ بَس.

 2.  جمله‌ای که هیچ وقت نگفت:

هیچ وقت به من نگفت  { می‌توانی}

فقط زمانی این جمله را به کار می‌برد که می‌خواست کاری به من محول کند. مثلاً: 

 می‌توانی از این به بعد خودت مخارجت را تامین کنی؟   

 می‌توانی دیگه از من چیزی طلب نکنی؟

 می‌توانی این قابلمه سوخته را طوری تمیز کنی که انگار هیچ وقت سوخته نبوده؟

  ۳. تعمیر وسایل خراب، نه خرید وسایل نو:

هر وسیله‌ای در خانه خراب می‌شد – از یخچال گرفته تا دوچرخه – پدرم اول سعی می‌کرد تعمیرش کند. حتی اگر یک ساعت وقت می‌گرفت.

می‌گفت:  وقتی چیزی را تعمیر می‌کنی، می‌فهمی چطور کار می‌کند.

این شد که من در آزمایشگاه، به جای دور انداختن نمونه‌های ترک‌خورده، آنها را زیر میکروسکوپ می‌گذارم تا ببینم «خرابی» چه چیزی به من یاد می‌دهد. 

( راستش را بخواهی، خرابی خیلی بیشتر از سلامتی به آدم یاد می‌دهد. نمونه‌های سالم حوصله‌مان را سر می‌برند)

   رفتارهایی که دوست نداشتم، اما بعداً فهمیدم حق با پدرم بود:

 - گاهی از من می‌خواست یک کار تکراری را ده بار انجام بدهم.

  الآن می‌دانم که تکرار، مادر دقت است – همان چیزی که در نانوساختارها به آن «بازپذیری» می‌گویند.

(آن موقع فکر می‌کردم فقط دارد اعصابم را با چیدن مکرر مهره‌های شطرنج خرد می‌کند.)

-  به من یاد نداد که  موفقیت یعنی زندگی شاد.

  در تلاش بود که یادم دهد موفقیت یعنی داشتن پول زیاد. 

  حق داشت، بنده خدا. در ایران زندگی می‌کنیم. اینجا  پول از علم ارزشمندتر است ، مخصوصاً با این تورم های ساعتی.

نتیجه‌گیری که شاید نخندی، اما واقعیت داره   

پدرم به من یاد نداد که چه فکر کنم.

یادم داد که چطور " فکر نکنم "  فکر نکنم که فلان چیز غیرممکن است. فکر نکنم که من به‌درد نمی‌خورم. فکرنکنم که همان جوش بدِ ترم اول، یعنی پایان دنیا.

و استاد کارگاه جوشکاری؟ 

او هم به من یاد داد که گاهی بهترین درس‌ها، در سکوت و پشت‌کردنِ آدم‌ها پنهان است. 

(یا شاید هم فقط عجله داشت برود قلیان بکشد، نمی‌دانم 😄)

مسیر زندگیموفقیت زندگی
۲۱
۲
دکتر نریمان
دکتر نریمان
دکتری تخصصی مهندسی مواد، پسادکتری دانشگاه موناش، سخنران کلیدی کنفرانس‌های جهانی. اینجا از نانوداروها و سرطان می‌نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید