قصهی واقعی من
درود. من ایمان باقرپور هستم. دکتری تخصصی مهندسی مواد. اما شاید برایتان جالب باشد که اولین مدرک من کارشناسی مهندسی مکانیک – گرایش جوشکاری بود. بله، روزی روزگاری با الکترود و جوشکاری سر و کار داشتم. اما امروز در آزمایشگاههای دانشگاه موناش استرالیا روی نانوکامپوزیتهایی کار میکنم که میتوانند داروی سرطان را دقیق به سلول تومور برسانند. این قصهی آن سفر است.
سالها پیش، وقتی پایاننامهی کارشناسیام را با عنوان «آلیاژهای حافظهدار در پزشکی» مینوشتم، هیچ فکر نمیکردم روزی در مرکز تحقیقات سرطان معتمد روی پوششهای نانوساختار برای ایمپلنتهای استخوانی کار کنم. اما مسیر زندگی گاهی از یک قطعه فولاد ضدزنگ 316L شروع میشود و به یک نانوذره ختم میگردد ( در جراحی ارتوپدی، فولاد 316L بهطور گسترده در ساخت پلاتینها، پیچها و ایمپلنتهای ستون فقرات استفاده میشود)
در دورهی دکتری، من نانوکامپوزیتی از جنس هاردستونیت (یک بیوسرامیک شگفتانگیز) و گرافن اکسید احیاشده ساختم. نتیجه؟ مادهای که هم زیستفعال بود و هم در برابر نمونههای سرامیکی و کامپوزیتهای مشابه، مقاومت مکانیکی بالاتری داشت. یعنی سلولهای استخوانی روی آن به خوبی و با سرعت زیاد شروع به رشد کردند. من این نتیجه را در مجلهی Frontiers in Bioengineering and Biotechnology (با ضریب تأثیر ۵.۷) منتشر کردم. اما برای من مهمتر از ایمپکت فکتور، آشنایی با اساتید مجرب، بااخلاق، مهربان و باسواد بود.
من بهشدت باور دارم که علم وقتی شیرین میشود که با دیگران به اشتراک گذاشته شود. به همین دلیل این صفحه را در ویرگول ساختم. میخواهم هر هفته یک داستان علمی واقعی از پشتصحنهی پژوهشهایم بگویم؛ از شکستها و پیروزیهای یک محقق ایرانی در مرزهای دانش.
اگر شما هم به بیومواد، نانوتکنولوژی، یا آیندهی پزشکی علاقه دارید، مرا دنبال کنید. در بخش نظرات بنویسید چه موضوعی برایتان مبهم یا جذاب است. من قول میدهم پاسخ بدهم – آنهم نه با کلیشه، بلکه با زبانی که خودم پای تختهسیاه دانشگاههای شیراز و موناش یاد گرفتهام.
اولین سوال علمی من از شما: آیا فکر میکنید ایران میتواند در تولید ایمپلنتهای هوشمند نانوپایه به قطب منطقه تبدیل شود؟ منتظر نظراتتان هستم.