
چند روز پیش بالاخره کتاب آیشمن در اورشلیم هانا آرنت رو تموم کردم. کتابی که از همون اولین صفحههاش میدونستم با بقیه گزارشهای تاریخی فرق داره. نه صرفاً روایت یک دادگاه، بلکه تأملی عمیق دربارهی ماهیت شر، مسئولیت فردی و اینکه چطور آدمهای کاملاً معمولی میتونن وارد بزرگترین فاجعههای تاریخ بشن.
چیزی که بیش از همه توی ذهنم نشست، این بود که آیشمن ـ مردی که یکی از مهرههای کلیدی “راهحل نهایی” بود ـ هیچ نشانهای از هیولابودن نداشت. نه دندانهای خونآلودی، نه چشمهای وحشی. بیشتر یک کارمند خاکستری بود که در چارچوب دستورها و فرمها کار میکرد. اینجا بود که آرنت اصطلاح معروفش رو به کار برد: ابتذال شر. یعنی شر نه از آدمهای شیطانی و استثنایی، بلکه از انسانهایی شکل میگیره که فکر نمیکنن، فقط دستور رو انجام میدن و زبانشون پر از کلیشههای توخالیه.
زبانِ تهی؛ وقتی کلمات قتل را میپوشانند
این بخش برای من خیلی تکاندهنده بود.
نازیها هیچوقت نمیگفتند «ما میخوایم بکشیم». همیشه پشت واژهها پنهان میشدند:
«راهحل نهایی» به جای «کشتار جمعی».
«جابجایی» یا «تخلیه» به جای «تبعید به اردوگاه مرگ».
«درمان ویژه» به جای «کشتن در اتاق گاز».
یک ادبیات اداری، خشک و بیروح، که کارمندان را قانع میکرد فقط دارند یک پروژهی سازمانی را پیش میبرند. هیچکس نمیگفت: «من آدم میکشم.» میگفتند: «ما در حال اجرای راهحل نهایی هستیم.» زبان مثل پردهای بود که چشمها را کور میکرد.
آیشمن نمیاندیشید، فقط عبارات بوروکراتیک را تکرار میکرد: «وظیفهی من اطاعت از قانون بود.» اما کدام قانون؟ قانونی که مرگ را به شکل یک وظیفهی اداری جلوه میداد. این ابتذال در زبان است که بیش از هر چیز میترساندم: وقتی کلمات مثل «شهید»، «قربانی»، یا «جابجایی» جایگزین تجربهی انسانیِ مرگ و فقدان میشوند، ما دیگر درد واقعی را حس نمیکنیم.
این زبان اداری و سرد، خشونت رو بیچهره میکرد. آیشمن هم در تمام بازجوییها و دادگاه با همین لحن حرف میزد: مجموعهای از فرمولهای بروکراتیک که جای فکر و احساس رو گرفته بودن. برای همین آرنت میگفت مشکل اصلی او ناتوانی در اندیشیدن بود، نه یک شَرارت عمیق شخصی.
و اینجا بود که ناخودآگاه یاد امروز افتادم: وقتی میشنویم «تلفات جانبی» به جای «کشته شدن غیرنظامیان»، یا «پاکسازی قومی» به جای «نسلکشی». کلمات همیشه نقش بیحسکننده دارن.
هلند؛ فاجعهای از دل امید و توهم
اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرد، اتفاقی بود که در هلند افتاد. کشوری که تصور میشد متمدن و دمکراتیکه، اما یکی از بالاترین درصد کشتار یهودیان رو تجربه کرد: حدود ۷۵٪ نابود شدند.
نکته تکاندهنده این بود که یهودیان هلندی در ابتدا فکر میکردند چون «شهروند رسمی» هستند، از سرنوشت پناهندگان یهودی (غیرهلندیها) جدا خواهند بود. به آنها گفته شد: ثبتنام کنید تا تفاوت بین «هلندی» و «غیرهلندی» مشخص بشه. خیلیها برای نجات خودشون، به این روند تن دادن، بیآنکه بدونند در نهایت همه قربانی خواهند شد.
این ماجرا برام یک درس اخلاقی بزرگ داشت:
وقتی نجات خودمون رو در گروِ قربانیکردن دیگری ببینیم، نهتنها اخلاق رو از دست میدیم، بلکه در نهایت امنیت خودمون هم از بین میره. این الگوییه که متأسفانه هنوز در دنیا تکرار میشه؛ در بحرانهای پناهندگی، در رژیمهای استبدادی، حتی در روابط روزمرهی اجتماعی.
دانمارک و بلغارستان؛ وقتی همبستگی میتواند تاریخ را عوض کند
در مقابلِ هلند، دانمارک یک نمونهی درخشان بود. وقتی خبر دستگیری یهودیان در سال ۱۹۴۳ پخش شد، جامعه به یکباره وارد عمل شد: ماهیگیران، مردم عادی، کلیسا و حتی بخشی از پلیس. هزاران یهودی با قایقهای کوچک به سوئد بیطرف برده شدند. نتیجه؟ بیش از ۹۵٪ یهودیان دانمارکی زنده موندند. چون مردم، یهودیان رو بخشی از ما میدیدند، نه «دیگری».
بلغارستان هم داستان خاص خودش رو داشت. این کشور متحد آلمان بود، اما وقتی قرار شد یهودیان داخلی دستگیر بشن، نمایندگان پارلمان، کلیسای ارتدوکس و مردم اعتراض کردند. فشار اجتماعی و سیاسی آنقدر شدید بود که دولت عقب نشست. یهودیان بلغارستان نجات پیدا کردند.
❗ اما یهودیان سرزمینهای اشغالی توسط ارتش بلغارستان (مثل مقدونیه و تراکیه) چنین حمایتی ندیدند و بیشترشان نابود شدند. باز هم همون خط باریک: «خودی» نجات پیدا میکنه، «غیرخودی» فدا میشه.
شرق و غرب؛ دو چهرهی یک فاجعه
این تفاوت شرق و غرب اروپا هم خیلی برایم مهم بود.
در شرق (لهستان، اوکراین، بلاروس): یهودستیزی تاریخی شدید بود و جوخههای مرگ نازی با کمک برخی مردم محلی، کشتارها رو مستقیم و عریان انجام میدادند. مثل قتلعام بابی یار در اوکراین، جایی که بیش از ۳۳ هزار نفر در دو روز تیرباران شدند. خشونت بیواسطه و در برابر چشم همه.
در غرب (آلمان، هلند، فرانسه): کشتارها شکل «بوروکراتیک» داشت. همهچیز از مسیر ثبت احوال، قطارها و اردوگاهها میگذشت. مردم کمتر با خون و گلوله روبهرو میشدند، اما خشونت پشت واژهها و دیوارها جاری بود.
دو شکل متفاوت از یک فاجعه واحد: شر میتونه هم با گلولهی مستقیم بیاد، هم با امضای یک برگهی اداری.
شوراهای یهودی؛ تراژدیِ انتخابهای ناممکن
یکی دیگه از نقاط جنجالی کتاب، بحث شوراهای یهودی بود. نازیها در خیلی شهرها شوراهایی تشکیل دادند تا یهودیان «خودشان» لیستهای اسامی رو تهیه کنند، نظم رو حفظ کنند و حتی خبر اخراجها رو منتقل کنند.
بعضی از رهبران این شوراها واقعاً فکر میکردند با همکاری، شاید بخشی از جامعه رو نجات بدن. بعضی هم شاید به منافع شخصی فکر کردند. اما در نهایت، همین همکاری ناخواسته، کار نازیها رو سریعتر و دقیقتر کرد.
آرنت نوشت: «اگر یهودیان هیچ همکاری نمیکردند، کشتار اینقدر منظم پیش نمیرفت.» همین جمله طوفان انتقادها رو به راه انداخت، چون به نظر میرسید او قربانیان رو هم مسئول دونسته. اما به نظرم حرفش بیشتر دربارهی تراژدیِ انتخابهای ناممکن بود: وقتی همهی گزینهها در نهایت به مرگ ختم میشن، اخلاق کجا باید بایسته؟
پایان
وقتی مشغول خواندن آیشمن در اورشلیم بودم، ناگهان خودم را در میانهی جنگ ۱۲ روزهی اسرائیل یافتم. انگار کتاب و واقعیت بیرونی همدیگر را بازتاب میکردند؛ کشتار گذشته در برابر کشتار امروز، سردرگمی آن دوران در برابر سردرگمی اکنون. من میان صفحههای آرنت و اخبار جنگ، مدام در رفتوآمد بودم؛ یکجا با کلمات بیروح بوروکراسی نازی روبهرو میشدم و جای دیگر با گزارشهای خونین شبکههای خبری. این همزمانی کتاب و جنگ برای من چیزی بیش از تصادف بود: نوعی فشار برای دیدنِ دوبارهی پرسشهای بیپاسخ دربارهی قدرت، خشونت و حقیقت.
حالا، دو ماه پس از پایان جنگ و با تمام کردن کتاب، هنوز بیشتر از آنکه پاسخی پیدا کرده باشم، ابهامهای تازهای در ذهنم شکل گرفته است. ابهام دربارهی اینکه حقیقت در چنین میدانهای قدرت چگونه روایت میشود. ابهام دربارهی اینکه آیندهی سرزمینی مثل ما چه خواهد شد؛ جایی که هر بار زخمی تازه میخورد و با این حال باز باید زیست مشترک در آن ادامه پیدا کند.
در آخرین صفحات کتاب، آرنت چیزی میگوید که مرا تکان داد: سرزمین صرفاً یک قطعه خاک نیست؛ سرزمین فضایی است برای زیستن با هم و در عین حال جدا از هم. این تعریف از سرزمین، فراتر از مرزها و قراردادها، بیشتر شبیه یک امکانِ انسانی است: امکانِ همزیستی. و درست همین جاست که پرسشِ من جدیتر میشود: وقتی زبانِ سیاست و جنگ پیوسته این امکان را میبلعد، ما با سرزمینمان چه میکنیم؟
بی عملی نهادهای بین المللی، پافشاری ها و تندروی ها، عدم شنیده شدن صدای مردم در بحبوحه تخاصم ها ، تحلیل ها ، وقایع و ضد واقعه ها، پیش بینی ها و بازتاب عملکردها همگی بر ابهام آینده و غم امروز افزوده اند.
این پرسش، برای من، نتیجهگیری اخلاقی نیست. بلکه صرفاً بازگشت به همان حیرت و اندوهی است که هم از دل کتاب برمیآید و هم از دل واقعیت این روزهایم. شاید نوشته ام هم درست مثل خودم، نه با نتیجه بلکه با حیرت پایان بگیرد.