
خودم از نگاه خودم
«من همیشه یکی برای خودم بودم، اما حالا میفهمم که برای دیگران، هرکدام تصویری جداگانهام.»
تا حالا شده وسط گفتوگو با کسی، یکدفعه ذهنت بره به این سمت که: «این آدم داره در من چی میبینه؟ منو چجوری تصور میکنه؟» برای من این اتفاق زیاد میافته. انگار لحظهایه که از بیشکلی درمیای و ناگهان متوجه میشی که «شکل» داری، بدنی، صورتی، صدایی. چیزی که درونم میگذره اغلب با ظاهر بیرونم فرق داره. مثلاً وقتی با هیجان درباره موضوعی حرف میزنم، اگر کسی بدون اینکه بدونم ازم فیلم بگیره، ممکنه بعداً با دیدن اون ویدیو احساس غریبی کنم یا حتی خجالت بکشم… یا برعکس، خوشم بیاد از خودم. گاهی در افکار خودمم، ولی تا جلوی آینه قرار میگیرم، یکدفعه اون فکر میپره. چون انگار دارم کس دیگهای رو میبینم؛ کسی که منِ فکرم نیست.
هفده سال فاصله برای درک یک کتاب
گاهی دلم میخواد از خودم فاصله بگیرم، از بیرون نگاه کنم ببینم کیام. امروز بالاخره کتاب یکی، هیچکس، صدهزار اثر لوئیجی پیراندلو، ترجمه بهمن فرزانه، رو تموم کردم. این کتاب رو سال ۸۷ از یه کتابفروشی تو شیراز خریدم، دورهای که تو بیمارستان طرحم رو میگذروندم. بعد از هفده سال، بالاخره خوندمش و تونستم تا حدی بفهممش. فکر میکنم بعضی اتفاقات تو زندگی زمان خودشون رو میخوان، یعنی باید خودمون به اون لحظه برسیم. برای فهم این کتاب ذهن من آماده نبود، تا امروز.
«برای فهم چیزی، باید اول از دستش برآیی، از بیرون نگاهش کنی. و این بیرون ایستادن، خودش رنج دارد.»
روانشناسی عامهپسند، نیاز به تسکین
با خودم فکر میکنم چرا زمینهی درک عمیق برای ما فراهم نبود؟ چرا تو دورانی بزرگ شدم که آشنایی با فلسفه و تفکر انتقادی برامون نه ممکن بود، نه حتی دغدغه؟ روانشناسی هم برامون خلاصه میشد در مجلهی موفقیت، کتاب راز، انرژی مثبت و چهار اثر از فلورانس اسکاولشین. این مدل روانشناسی که حالا دیگه تو جوامع آگاهتر کمتر خریدار داره، در اون سالها برام حکم مسکن داشت. شاید ما بیشتر دنبال تسکین بودیم تا درک. همین ماجرا در مورد طب سنتی، انرژیدرمانی، عرفان حلقه و… هم صدق میکنه.
«مردم دوست دارند فریبهای آرامبخش بشنوند، نه حقیقتهای ناآرام.»
خودم بیشتر این مسیرها رو تجربه کردم، با اینکه درسخونده بودم و با علم مدرن آشنا. ولی انگار دنبال راهی برای معنا، تسکین یا امید میگشتم.
غیبت فلسفه در آموزش رسمی
تو این مسیر سعی کردم گاهی از هیاهوی بیرون فاصله بگیرم و از خودم بپرسم: «کی هستم؟ کجام؟ چرا؟ راه بهتر چیه؟»
چرا هیچوقت توی برنامه درسیمون کسی از فلسفه علم نگفت؟ این همه واحد بیربط گذروندیم که هیچی به ما اضافه نکرد. چرا تو دانشگاهها خبری از تفکر آزاد، بحث آزاد، یا تفکر نقادانه نیست؟
«آموزش، فقط پر کردن مغز نیست، بلکه باید آدم را وادارد که از خودش بپرسد.»
شاید یه جریان تاریخی در کاره که همیشه در برابر فکر و اندیشه مقاومت کرده. شاید چون تغییر سخته، چون آدمها دوست دارن به الگوهای ذهنی گذشته بچسبن، چون نقدپذیری سخته.
توهم ثبات، تغییر و مرگ
اما پیراندلو در این کتاب، مثل فیلسوفان پیش از خودش، میگه زندگی همون تغییره، و مرگ، نه یک فاجعه، که پایان یک توهمه. این کتاب منو با مرگ آشنا نکرد، با جریان دائمی تغییر آشنا کرد.
«زندگی تغییر است؛ وقتی ایستاد، مردهای. مرگ، پایان توهم ثبات است.»
اخلاق: نقاب یا وجدان؟
اخلاق، مفهومی که تازه در اواخر چهلسالگی دارم بهتر درکش میکنم، همیشه برام یک مسئله الهیاتی یا عرفی بود. اما حالا میفهمم که اخلاق شاید همون نقابیه که برای حفظ نظم اجتماعی به چهره میزنیم. اخلاق، چیزی که برای پذیرفته شدن در جامعه بهش نیاز داریم. مثلاً دلم نمیخواد با بعضی آدمها حرف بزنم، ولی اخلاق میگه: «جواب بده، شاید یه روزی خودت هم نیازمند شدی.» یا میگه: «دزدی نکن، چون جامعه اون رو غیراخلاقی میدونه.» ولی آیا اینها از درون من میان یا از بیرون؟ اینجاست که حرف پیراندلو دربارهی «خدای درون» و «خدای بیرون» معنا پیدا میکنه. خدای بیرون ساختار میخواد، ترس میطلبه؛ ولی خدای درون همون وجدانه. همونی که هیچکس جز خودت نمیفهمدش.
روایت ذهن از جهان
استادمون یهبار میگفت ما به جهان نگاه میکنیم و سعی میکنیم داستانش رو روایت کنیم. داستان جهان هست، در جریانه، اما درک ما از اون وابستهست به تفسیری که ذهنمون ازش میسازه. فلسفه و زندگی ترکیبیه از دانش تخصصی و تجربهی زیسته. هرکسی هم، در نهایت، تفسیر خودش رو داره.
وسواس من، موسکاردا و جستوجوی منِ درون
نمیدونم نوشتنم دربارهی این موضوع کی قراره تموم بشه. بعد از خوندن این کتاب، حس میکنم مثل موسکاردایِ پیراندلو، دچار وسواس نسبت به خودم شدم. هر فکر و رفتاری برام یه نقابه. اگر انسان تنها بود، اخلاق و وجدان مطرح نمیشد.
«تنها بودن آسان نیست، چون انسان آینهای است برای دیگری.»
اما مگر میشه تنها بود؟ اصلاً فایدهی اینهمه فکر چیه؟ شاید اونایی که کمتر به این چیزها فکر میکنن، خوشحالترن.
در عصر حواسپرتی
«در سر و صدای جهان بیرون، صدای درون گم میشود.»
تو این عصر شبکههای اجتماعی و بمباران اطلاعات، عمق فکرهامون کم شده. میدونم نمیشه به گذشته برگشت، و اصلاً نیازی هم نیست. به قول دکتر مکری، انسان امروز قطعاً باهوشتر و خوشبختتره. اما اگه وسط این حواسپرتیها گم بشیم، از درونمون، از آن فرصت منحصربهفرد حیات، دور میشیم.
منِ درون، منِ بیرون
من در ارتباطات انسانی دچار سردرگمیام. هربار برای رهایی تلاش میکنم، بر سر دوراهی انتخاب قرار میگیرم. اگر فقط با تکیه به اخلاق انتخاب کنم، شاید نقاب اجتماعی قابلقبولی داشته باشم؛ اما با درونم چه کنم؟ درونی که هیچکس جز من نمیبینه. چطور میشه در این شبکهی پیچیدهی ارتباطات مستقل موند؟ این پرسش همچنان دغدغهی منه.
موسکاردا، دازاین، و پرسندگی
موسکاردای پیراندلو برای من مثل دازاینِ هایدگره؛ انسانی که از خود میپرسه، و همین «پرسندگی» عامل افتراقشه از سایر حیوانات. این پرسندگی تا ابد ادامه داره. زندگی من، حالا، به دو بخش تقسیم شده: درون و بیرون. کاری که برای درونم میکنم، بیرون رو قابلفهمتر میکنه. و کاری که برای بیرون میکنم، نقاب مقبولتری بر چهرهم میگذاره. ولی آیا این دوگانگی ممکنه؟
تفکیک و انفصال ذهنی
شاید هدف سریال Severance هم همین باشه: اینکه منِ درون و منِ بیرون چقدر میتونن متفاوت باشن. و این تفاوت، اونقدر عمیقه که میتونه دو شخصیت کاملاً جدا خلق کنه. این تفکیک از کجا میاد؟ چطور حسش میکنم؟ چطور میتونم توضیحش بدم؟
معنا، زبان، و نقاب
حالا میفهمم رابطهی بین معنا، زبان، و مصداق چیه. نویسنده و شاعر، برخلاف آدم عادی، توانایی خلق معنا از زبان دارن؛ حتی بیآنکه مصداق بیرونیای وجود داشته باشه. این قدرت تفکر انتزاعی، تجربیات انسانی رو از نسلی به نسل دیگه منتقل کرده. حالا بهتر میفهمم که چرا نیچه میگه: «ما آنچه هستیم نیستیم؛ ما آنایم که نقابمان نشان میدهد.»
پوچی، ایمان، و انتخاب شخصی
بیشتر میفهمم چرا برخی به پوچی میرسن و برخی به ایمان. شاید چون پوچی و هدفمندی فقط دو مسیرند، که هر کسی بسته به منِ درونش، یکی رو انتخاب میکنه. و جهان و زندگی رو مطابق با اون تعریف میکنه.
«پوچی و ایمان، دو سوی یک سکهاند: یکی را خودت انتخاب میکنی، و دومی تو را.»
و تو چی؟
تو چطور نقابهات رو میبینی؟ آیا تا حالا تونستی بدون تکیه به نگاه دیگران، خودت رو از درون ببینی؟
شاید وقتشه یک بار دیگه از خودت بپرسی: «کی هستم؟ چرا اینجایم؟ و اینهمه نقش برای چیه؟»