ویرگول
ورودثبت نام
نسخه های ذهنی
نسخه های ذهنی“نسخه های ذهنی” “یادداشت‌های یه داروساز در مسیر فلسفه، کتاب، و ترجمه”.
نسخه های ذهنی
نسخه های ذهنی
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

هیچ چیز ثابت نیست جز تغییر، نگاهی به سریالLessons in Chemistry

درسهایی از شیمی و زندگی
درسهایی از شیمی و زندگی

تماشای مینی‌سریال Lessons in Chemistry برای من تنها یک تجربه دیداری نبود؛ انگار مرور همه‌ی چیزهایی بود که در کتاب‌ها و تأملاتم درباره‌ی هویت، عشق، علم و ایمان و زندگی آموخته‌ام. در مرکز این روایت، الیزابت زات ایستاده است؛ زنی که بارها قربانی نگاه جنسیتی شد، توانایی‌هایش نادیده گرفته شد، و حتی در مسیر شغلی‌اش بارها درهای بسته را تجربه کرد. اما او نه خود را گم کرد و نه تسلیم شد. برعکس، با شناختی عمیق از خویشتن و اطمینان به توانایی‌هایش، توانست هر بار مسیر تازه‌ای بیابد. جمله‌ای که مد به زبان می‌آورد: «نمی‌خواهم دوباره به درِ بسته بخورم»، گویی صدای درونی خود اوست؛ در هر بن‌بست، مسیری دیگر ساختن.

در این میان، رابطه‌ی او با کالوین جنبه‌ای انسانی و عاطفی به این مقاومت می‌دهد. کالوین نه تنها او را دوست داشت، بلکه روح و قلبش را شناخت و به او گفت: «می‌توانم کمکت کنم بدرخشی.» عشقی که میانشان شکل گرفت، نه از جنس وابستگی، بلکه بر پایه احترام و شناخت بود. و در جایی دیگر، وقتی الیزابت اعتراف می‌کند: «هرچه بزرگ‌تر شدم فهمیدم داشتن کمک در مسیر زندگی چقدر می‌تواند مهم باشد»، این حقیقت ساده را یادآوری می‌کند که حتی قوی‌ترین انسان‌ها هم به هم‌راهی و هم‌دلی نیاز دارند. عشق در این روایت نه فقط پناه، که نیرویی بود برای ادامه راه.

رابطه‌ی الیزابت با دخترش مد، ادامه‌ی همین میراث است. او دخترش با تربیتی که بر پایه صداقت، عقلانیت و احترام متقابل بنا شده، بزرگ می کند و نشان می‌دهد الیزابت حتی در مادری هم به همان اندازه استوار و روشن است که در کار و عشق.

از سوی دیگر، بخش‌های مربوط به کودکی کالوین در پرورشگاه یکی از عمیق‌ترین لایه‌های سریال بود. جایی که اسقف، برای منافع کلیسا، مانع شد مادرش او را پیدا کند و در نهایت نیز با دروغی آشکار وجودش را انکار کرد. این دروغ هم خوشبختی کالوین را گرفت، هم روح خود اسقف را فرسود. همان‌جا معنای جمله‌ای پررنگ شد: «دروغ آدم را از درون نابود می‌کند.» حقیقت هرچند دیر، اما بالاخره راه خود را پیدا کرد.

مکاتبات میان کالوین و کشیش نیز از نقاط مهم روایت بود. جایی که علم و ایمان در برابر هم قرار می‌گیرند، اما به شکل گفت‌وگویی محترمانه و عمیق. کشیش می‌نویسد: «علم چگونگی را توضیح می‌دهد و ایمان چرایی را.» این تضاد هرگز به یک پاسخ قطعی ختم نمی‌شود، بلکه بیننده را به تأمل وا می‌دارد. برای من این رویکرد ارزشمند بود:نه تحمیل یک دیدگاه، بلکه دعوت به اندیشیدن و انتخاب راه.

سریال پر از شخصیت های قدرتمند و مهمی است که هر کدام در جایگاه خود پیام های بسیاری برای بیننده دارند ، هریت دوست الیزابت و کالوین ، تهیه کننده الیزابت، پزشکی که الیزابت را برای پارو زدن دعوت می کند و بسیاری افراد و دیالوگهای دیگر که در کنار هم غنای مفهوم و دینامیک بینظیر سریال را شکل می دهند.

در نهایت، Lessons in Chemistry برای من فقط یک سریال نبود، بلکه چکیده‌ای از درس‌هایی بود که در کتاب‌ها و زندگی جسته‌ام: اینکه هویت ما ثابت نیست و در هر لحظه می‌تواند بازتعریف شود؛ اینکه علم و ایمان هر دو در گفت‌وگو معنا می‌یابند؛ اینکه عشق و خانواده می‌توانند ساخته شوند، نه صرفاً به ارث برسند؛ و اینکه زخم‌ها و رنج‌ها می‌توانند ما را به قدرتی تازه برسانند.

الیزابت زات با شجاعت و صداقتی مثال‌زدنی نشان داد زن بودن به معنای محدود شدن نیست، بلکه به معنای یافتن زبان تازه‌ای برای مقاومت، خلق و تغییر است. او قربانی تبعیض شد اما از دل همان سرکوب‌ها توانست مسیر خودش را بسازد، عشق را تجربه کند، مادری آگاه باشد و هم‌زمان زنان دیگر را به توانایی‌هایشان آگاه کند.

کالوین در جایی به او می‌گوید: «شاید یک کتاب را بارها بخوانی، کتاب عوض نمی‌شود، اما خواننده تغییر می‌کند.» همان‌طور که او ۷۲ بار آرزوهای بزرگ را خواند و هر بار معنای تازه‌ای یافت، این سریال هم برای من چیزی فراتر از روایت یک زندگی بود؛ تجربه‌ای بود که در هر لحظه معناهای تازه‌ای آشکار می‌کرد.

و در نهایت، همان جمله‌ی پایانی‌اش همه‌چیز را جمع می‌کند: «هیچ چیزی در شیمی ثابت نیست جز ماهیت تغییر.» زندگی هم چیزی جز این نیست—واکنشی مداوم، فرصتی برای دوباره برخاستن، و دعوتی برای طراحی آینده‌ای که خودمان می‌خواهیم.

مسیر زندگیتغییرهویتزنانسریال
۴
۰
نسخه های ذهنی
نسخه های ذهنی
“نسخه های ذهنی” “یادداشت‌های یه داروساز در مسیر فلسفه، کتاب، و ترجمه”.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید