این روزها، هر روز با یه بحران دستوپنجه نرم میکنیم که انگار هر روز بیشتر به چشم میاد: قطعی برق، قطعی آب و گرمای شدید. البته، اگه تورم بالا، نبود شغل و بقیه مشکلات رو یه گوشه بذاریم و بهشون فکر نکنیم، میتونیم بگیم با یه بحران «سهگانه» طرفیم: برق، آب و گرما. ولی خب، کی میتونه اونها رو نادیده بگیره؟ انگار بحرانها یه بوفهی بیپایانن که هر روز یه بشقاب جدید بهش اضافه میشه.
برق که میره، انگار زندگی یهو وایمیسته. ساعتها قطعی، شرکتها، تولیدیهای خونگی، مغازه و فروشگاهها و... به زور خودشون رو سرپا نگه میدارن. مردم یا باید ژنراتور با اون صدای دلنشینش روشن کنن، یا دنبال راههای دیگه باشن، مثلاً پنل خورشیدی که هنوز برای همه جا نیفتاده. از اون طرف، کمبود که حالا دیگه تبدیل به قطعی آب شده هم کم دردسر نیست. تو خیلی شهرهای کوچکتر مردم مجبورن از تانکر آب بخرن، اما اونم هم گرونه هم گاهی نمیرسه. و گرما... گرما که انگار یه پتوی کلفت دور آدم میپیچه و نفس کشیدن رو سخت میکنه. تو این روزای سخت، انگار هر لحظه یه امتحان جدیده.
یاد تابستونای سالهای ۶۷ و ۶۸ میافتم، وقتی که هنوز بچهتر بودم. برق که میرفت، ساعتها میرفت. خونه ساکت ساکت میشد، نه صدای یخچال بود، نه زمزمهی پنکه. شمع روشن میکردیم، نورش روی دیوارا میرقصید و انگار زمان یه جور دیگه میگذشت. کولر نداشتیم، پس همهمون میرفتیم زیرزمین خونه که یه کم خنکتر بود. اونجا دور هم مینشستیم، بازی میکردیم، حرف میزدیم و سعی میکردیم اون گرما رو یه جوری تحمل کنیم. سخت بود، ولی یه جورایی بهمون یاد داد که چطور با هم باشیم و با کم بسازیم.

حالا که این گرما و قطعی برق و آب باهم اومده، میپرسم: تو چیکار میکنی؟ مردم دارن راههای خودشون رو پیدا میکنن. بعضیا پنکه باتریدار دستشون میگیرن، بعضیا میرن جاهایی مثل پاساژ. سخته، ولی انگار چارهای نیست جز اینکه یه راهی پیدا کنیم.
الان وضع از اون روزا هم بدتره. بدون برق، کار و درس و حتی سلامتی به خطر میافته. گرما بیرحمه و بدون یه ذره باد خنک، آدم فقط کلافه میشه. آب هم که کمه، هر قطرهش داره میشه مثل طلا.