ویرگول
ورودثبت نام
بنده خدا
بنده خدا
بنده خدا
بنده خدا
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

خاطرات ولیعهد

آخرین باری که نو شتم سال های زیادی می گذره که همونم آتیش زدم چون اگه این کارو نمی کردم آتیشم میزدن چون اونا یه دست نو شته عادی نبود بلکه رازهای مخوفی بود که فقط من می دونستم اما خوب اطلاعات تو مغزم سنگین شده بود یا باید با یکی حرف میزدم که نمی شد یا اینکه بنو یسم این بار قرار بود خاطراتم جور دیگه ایی رقم بخوره نه اون جوری که بود

خاطره های من با خیابون های شهر و بو ی گند گدا ها سر به سر بچه ها گذاشتن و لباس های خاکی شعر قلمو و طبیعت بکر و بدون تردید قدم زدن بین مردم و تماشای دعوا های خیابونی پر طرفدار کتک کاری کردن و خوندن کتاب هایی که ممنوعه است و دوست بودن با کسی که دوستی باهاش از نظر قانون ما غیر مجاز رقم خورده بود تااینکه یه اتفاق نا گهانی تمام خاطراتم و عوض کرد

در حالی که تو دل طبیعت داشتم تابلو جدیدم و می کشیدم آمیم خدمتکارم که دوستی باهاش غیر مجاز بود با عجله اومد سمتم ، آمیم : قربان وزیر ارشد اینجاست میگه یه پیام مهم از طرف شاه داره نگاه طلبکارانه ایی بهش انداختم وبادسته قلمو زدم توی سرش : خفه شو احمق بازم داری دری وری میگی که بهم بخندی

آمیم : نه باور کنید راست میگم

من : حتما که تو راست می گی!! از آخرین مسخره بازیت خیلی نگذشته یادته گفتی مامورا دنبالمن منم کلی دویدم داشتم خفه میشدم نفسم بالا نمیومد تو ی نادون جلوم داشتی به من می خندیدی

هنوز حرفام تموم نشده بود که یه افسر نظامی قصر با لباس های سفید با آرم آبی و مشکی جلوی لباسش بهم ادای احترام کردو گفت : قربان وزیر منتظر شما هستن و من برای محافظت وهمراهی شما اومدم گیج بودم وزیر اونم از نو ع ارشدش اومده دیدن پسر دوم امپراطور که چی بشه به استراحتگاه رسیدم وزیر ارشد بهم ادای احترام کردو به سرعت با صدای بلند حکم پدرم و خوند اون جمله که از این پس شما ولیعهدو جانشین امپراطور هستید مثل یه زنگ بزرگ تو ی مغزم صدا می کرد گو شام قفل شده بودن چرا من چه اتفاقی افتاده

کم مونده بود شاخ دربیارم پدرم ازمن متفر بود خیلی تلاش کردم چهره بهت زدم و حفظ کنم با خونسردی به وزیر گفتم : دستور اطاعت میشه چند لحظه صبر کنید تا آماده بشم آمیم دنبالم بیا

به سمت اتاق رفتم شروع کردم به خوردن ناخنم : حالا چه غلطی کنیم چی میشه

آمیم : نه قربان نگران نباشید این خنجرو لای جوراباتون قایم کنید من هستم

لباس مخصوص ولیعهد که پیراهن مشکی رنگ بود به همراه جلیقه سفید و بلند که آرم طلایی رنگی از گوزن بالدار روی اون هک شده بود پو شیدم کمبر بند طلایی که و سطش طرح گوزن شاخ دار بود و بستم و کلاه سفیدی که مثل سایه بون بالای سرم بود و پایین کلاه که طرح تاج با ظرافت روی اون دوخته شده بود روی سرم گذاشتم با پو شیدن این لباس باید احساس قدرت میکردم ولی ترس تمام بدنم رو گرفته بود ، تر س از دور شدن از دنیای آزادی که در اون بودم ترس ازدست دادن حس اعتمادم به آدم ها و از همه ترسناک تر قدرت زیاد یک شبه

پایان بخش اول

احساس قدرتطبیعت بکر
۴
۰
بنده خدا
بنده خدا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید