خیلی سرد و خالیه حس تنهایی و بی کسی
اروم سرشو گذاشت رو سبد و دستاشو دورش حصار کرد
تو مغزش صدایی اومد چه توقعی داشتی؟!
توقع؟ میدونم ک بستنی میخورم ک بهش فکر نکنم اما تا اخر نمیتونم.
بلاخره وقته خالی پیدا میکنم برای فکر کردن به بی کسی، اینکه جز خدا، فقط خودم نجات دهنده ام چون خداهم یه موجود عرفانیه من نیاز به یه نفر از جنس گوشت و خون و استخوان دارم
این حسو درک میکنی از وقتی متولد شدم فقط خیالی بوده، همه چی؛ دوست خیالی تو این سن خجالت اوره میدونم خوشگذرونی با دوست خیالی تو فضای خالی اون، خجالت اور تره اما من یکی و نیاز دارم میدونم که خودمو دارم و همیشه میتونم به خودم تکیه کنم. هرکسی بیاد به هر عنوانی تو زندگیم متزلزم متوجهی