ویرگول
ورودثبت نام
ملکا
ملکا:)
ملکا
ملکا
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

آب تا زانو رسیده

یه متنی خوندم که خیلی جالب بود.

داستان درباره مهاجر افغانی هست که سال ۷۷ و ۷۸ که طالبان در افغانستان شیعیان هزاره رو سلاخی می کرد به یکی از روستای مشهد فرار کرده بود

. مرد های شیعه رو می کشتن و زن و بچه ها از ترسشون پناه آورده بودن ایران. چون تو ایران نمی‌تونستن خونه داشته باشن به خونه اقوام و آشناهاشون پناه می بردن. خیلی اوقات می ریختن تو خونه هاشون و این زن و بچه ها رو سوار اتوبوس می کردن و دیپورت میشدن افغانستان اگر کارت مخصوص اقامت رو نداشتن.

و از اون بدتر واکنش مردم و همسایه ها بود که با ذوق به ضجه زنان و بچه ها گوش میدادن که دیپورت شدن به افغانستان.

من هم زمانی که افغانستانی ها رو از کشور دیپورت می کردن خوشحال بودم‌.‌ اون موقع جو ضد افغانستانی خیلی زیاد و عمیق بود و بحث یکسری ارتش هم بود که نمیخوام بیشتر بپردازم بهش. از اون طرف مرد های افغانستانی رو می دیدم که با طالبان مشکل ندارن و مشکلی ندارن که با زن ها در افغانستان به این شکل برخورد میشه و با عصبانیت با خودم می گفتم اگر انقدر عاشق طالبانی، چرا ایرانی ؟؟

خلاصه که در برهه ای از زندگیم منم از اون آدم هایی بودم که با ذوق دیپورت شدن زنان و دختر افغانستانی هم نگاه کردم.‌

و یکهو این تو صورتم خورد که افغانستان و تفکراتش تو صورتم نفس میکشه. که من می بوسمش و عید رو بهش تبریک میگم چون فامیلمه و نمیشه جنگ راه انداخت.

و من خیلی از اون چیزی که میشه فکرش هم کرد به وضعیت اون دختر افغانستانی نزدیکم که به خاطر یک عکس ممکنه برای مسایل ناموسی آزار ببینم. و آینده ام خراب بشه.

منم یه دختر خاورمیانه ای هستم. منم شاید و احتمالا با این وضعیت اینجوری پناهنده بودن رو درک کنم.‌

و آب داره به بالا کشتی میرسه و من احمق تازه فهمیدم.

یکهو حالم از خودم و همه عقایدم بهم خورد.

این روزها خیلی این اتفاق میفته. خیلی به این پی می برم در گذشته ام برای چه چیزهایی شادی کردم و در آینده از همون مسئله خون گریه کردم.‌

و چه زمان هایی بوده فکر می کردم که اتفاق افتادن همچین رخدادی به دلایل زیادی باعث بدبختیم میشه و می دیدم برعکس. همه اون اتفاق برای من خیر بوده.

از اینکه تو یه مدرسه گلخونه ای بودم متنفرم.

از اینکه معلم سواد رسانه هشتممون یه آیه قرآن رو خوند و توش گفته بود باید بهترین سخن ها رو شنید و به اون ها گوش داد و بهترین سخن ها اسلامه و من پانشدم از حماقت این حرف از کلاس برم بیرون متنفرم.

شاید این حرفمپ اشتباه باشه. نمیدونم. ولی در این بخش زندگیم به نظرم درسته.

ماکسول ،باورتون میشه ماکسول! از بزرگترین اذهان تمام دنیا میاد میگه که فقط یک مسیحی هست که میتونه همه افکارش رو شخم بزنه چون فقط مسیحیت اجازه میده همه افکار مورد بررسی قرار بگیرن!!!

یا از اون طرف ملاصدرا میاد هزاران صفحه فلسفه برای درستی اسلام میگه ولی از همون اول اینهمه فلسفه میگه که درستی اسلام رو اثبات کنه.

ای کاش می‌شد یک دستگاه اختراع کرد که درست فکر کرد. حس می کنم تو زندگیم تا حالا درست فکر نکردم.‌همیشه یا توصیف درد بوده یا زیاده گویی.

حالم از شبکه های اجتماعی بهم میخوره. یکی از یکی manipulative تر. چرا فقط افکار شبیه به خودم رو نشون میدن؟ چرا میخواد منو معتاد کنه فقط ؟ چرا افکار جدیدی که باعث میشه ادم های جدید رو ببینم بهم نشون نمیده؟ حالا ما تو شبکه های اجتماعی هم جزیزه های جدا جدا شده ایم.‌

شایدم مشکل از منه.‌

خلاصه که یه نوت تو گوشیم دارم که فکر می کنم به غیر از انتخاب رشته ام تمام تصمیم هام به نوعی اشتباه بودن. اگرم درست تصمیم گرفته ام احتمالا شانس بوده و اون هم به نوعی اشتباه بوده.

دارم فکر می کنم یکی از علت های رفتار سینوسیم همینه که اکثر افکار از فیلتر مغزم عبور نمی کنن.‌ فقط چیز هایی که حس خوبی بهم میدن رو می پذیرم و می گذرم.

این نوشتار گند زدن به خودمه.

در چپتری از زندگیم قرار دارم که نه خودم رو دوست دارم نه میدونم چه طور میتونم به اون ورژنی که دوست دارم تبدیل بشم.‌

عکس هایی که باید بشه گذاشت رو نمیشه اینجا گذاشت
عکس هایی که باید بشه گذاشت رو نمیشه اینجا گذاشت

اخبار رو میخونم و هی بیشتر میخونم و هی میفهمم چه ساده انگار بودم. که تا وقتی آب کفش هام رو خیس نکرد نفهمیدم. حتی الان هم که آب تا زانو هام رسیدم گاهی یادم میره آب تا زانو هام رسیده ها!

کتاب خوندن خالی واقعا ارزش نداره.

ارزش کتاب خوندن به زمانیه که کتاب رو می بندی از سر جات بلند میشی و زندگی می کنی و آزمایش می کنی که این حرف درسته یا نه و دیتابیست رو پر می کنی. پاکش می کنی ادیتش می کنی گاهی اوقات هم اتیشش میزنی.

به خاطر همینه که با ادیان مخالفم. مهمترین دلیلم همینه. مشکل من با ریشه است. خیلی چیزها رو باید امتحان کنی تا بفهمی. زندگی تجربه کردنیه نه دیکته کردنی‌

در واقع فرآیند مشاهده گر کنجکاو بودن و آزمایش کردن باعث تفکر درست میشه.‌ نه دیکته کردن حرف درست از همون اول و سرکوب هر حس یا تفکری که خلاف این دیکته است. و این رو تو کتاب ها نمیشه نوشت. یک شبکه عصبی هست که با انجامش باید تو مغز شکل بگیره.

ای کاش میتونستم تجربه کنم و انقدر قدرتمند بودم و قانون قوی پشتم بود و پول داشتم که بتونم خودم اشتباهاتم رو

جبران کنم

شبکه‌های اجتماعیآبسواد رسانهشبکه عصبی
۷
۲
ملکا
ملکا
:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید