به یک واقعیت رسیدم که خیلی بهش باور دارم...
در حقیقت عینک این روزهام شده و باعث شناخت بهتر خودم شده.
متوجه شدم که بدنم روحم و روانم و قضاوت هام خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کنم معلول احساساتمه.
قبلا این طرف قضیه رو دیده بودم اینکه باور داشتم که ما خیلی هم موجودات منطقی نیستیم و خب خیلی احساسی عمل می کنیم. به خودمون دروغ میگیم بیشتر از اون چیزی که فکر می کنیم میتونیم manipulate بشیم و الی اخر. باور داشتم که اینها بخشیش ریشه کودکی داره وغیر قابل درمانه. نمیشه کاریش کرد. یک جورهایی حس می کردم این زخم کودکی باید یک جوری با نامه به خود یا مرور خاطرات یا یه اتفاق عجیب و غریب در زندگیم باعث بشه که از بین بره و تا زمانی که این زخم از بین نره من برده احساساتم هستم و طرحواره ام رو تکرار می کنم.
در طی یکسری اتفاق متوجه شدم احساساتم چه قدر میتونن سینوسی باشن. اولش عصبی بودم. این جوری بودم که من تاحالا این جوری نبودم این چه چیز مزخرفیه که دچارش شدم.
الان می بینم که خیلی خوشحال که احساساتم سینوسیه. چه قدر خبر خوبی. چه قدر خوب که میتونیم فراموش کنیم یه جاهایی خشمگین بشیم. و هیچ احساسی قرار نیست همیشگی باشه. هیچ احساسی. نه عشق نه نفرت.
این اتفاق باعث شد چشمم به خودم باز بشه بفهمم که اوکی در چنین شرایطی همچین احساساتی در من فعال میشه. و خب مثل فارادی که با خودش گفت اگر تغییرات میدان الکتریکی باعث ایجاد میدان مغناطیسی میشن ایا تغییرات میدان مغناطیسی هم باعث ایجاد میدان الکتریکی میشن؟ یا مثل دو بورگی که با خودش گفت اگه نور یک موجه و میتونه ذره بشه ایا ذرات هم میتونن موج باشن و تولد مکانیک کوانتوم اینجا رقم خورد! منم با خودم گفتم اگر احساسات طبق شرایط انقدر راحت تغییر می کنن و ما انقدر معلول احساساتمون هستیم چرا من خودم اگاهانه خودم رو در شرایطی قرار ندم که این حس در من فعال بشه.
مثل تاثیر بدن رو ذهن در یوگا. و بالعکس.
این کشف خیلی واضح که هفته ها طول کشید در من واقعا درونی بشه و اصلا کل مسئله همین درونی شدن هست باعث شد دیگه خیلی دنبال طرحواره و زخم کودکی و این جور چیزها نرم دیگه.
پذیرفتم که اوکی بدن من همچین واکنشی نشون میده. چرا ؟ نمیدونم میده دیگه ! اوکی چرا باهاش همش بجنگم شرایط رو عوض کنم که خودش ناخوداگاه خوب عمل کنه. نه اینکه بخوام چیزی رو به زور توش تغییر بدم یا منتظر یک معجزه یا یک جمله یا یک حکمت خاص بشم که طرحواره ام خوب بشه و bam همه مشکلات حل بشه. این اصلا به این معنا نیست که کتاب نخونیم و تلاش نکنیم هر چند یکبار افکارمون رو مورد بررسی مجدد قرار ندیم. اصلا!
یادمه همون اوایل که جذب طرحواره درمانی شدم یه ادم مسن اینو بهم گفت. یه جورایی ازش خوشم نمی اومد عصبی میشدم میخواستم سرش داد بزنم به چه حقی دردی که دارم و طرحواره ای که انقدر در من فعاله و دارم عذاب می کشم رو نمی بینی.چرا انقدر این جمله مسخره برنامه ریزی بکن حالت خوب میشه و الکی خودت رو انگولک می کنی رو بهم میگی. خیلی بی انصافی. این درد واقعیه.من درد دارم.
اره واقعیه. اصلا طرحواره درمانی کلیک شروع همه چیز بود برام. یکهو متوجه قانون علت و معلول شدم کمتر به ادم ها برچسب خوب و بد زدم فهمیدم که والدین مقدس نیستن. و خب اینها چیزهای خوبی بودن.شکسته شدن یکسری چیزها و اگاه شدنم سفر خیلی خوبی بود. در طی سفر طرحواره درمانی خودم رو بهتر شناختم اما عینکی که بهم داد رو دوست نداشتم و به دردم نخورد اما تغییری که در من داد رو چرا!
به خاطر همین شاید اگه بچه من هم بیاد بهم غر بزنه بگه که یه جاهایی کم گذاشتم واسش احتمالا بهش نمی گم دردش از بی دردی هست و مشکلت چیه؟ بهش می گم اره حق داری تو بخشی از سفر بزرگ شدن ادما باید اون تقدس والدین براشون ریخته بشه. باید جلو والدین بایستن.و خب این ریختن تقدس و شک کردن به همه باور های قبلی بخشی از سفر توئه و خشمی که از من داری هم قابل درکه حالا بیا ببینیم از من انتظار داری کجاها تغییر کنم . چی کار کنیم رابطمون بهتر میشه. نمیدونم امیدوارم واقعا اون روز که جلوم ایستاد بتونم اون روزهای تاریک خودم رو به یاد بیارم و درکش کنم. دوست ندارم بهش هیچ رنجی بدم اما خب حس می کنم همه اشتباهاتی دارن طی بزرگ کردن بچشون . ومن هم احتمالا از این قاعده مستثنی نخواهم بود. متاسفانه.
من ؟ مثلا من میدونم که اگر خشم فروخورده داشته باشم MD تو من فعال میشه.( خیالپردازی ناسازگار). یکسری خیال پردازی می کنم که مثلا من انقدر قدرتمند شدم که میتونم از هر شرایطی که الان این درد رو در من ایجاد کرده انتقام بگیرم. که دیده میشم. که قدرتمندم. قبلا همش خودم رو سرزنش می کردم که اره اینکه من میخوام مشهور بشم ناشی از یک زخم ندیده شدن در کودکیه. الان اینجوریم که نه الان دارم درد می کشم و نمیتونم چیزی رو تغییر بدم همچین کاری میکنم. این احساس موقته. ماشین احساسم همچین واکنشی نشون داده. چی کار کنم که این احساس در من ایجاد نشه ( مرز گذاری ) یا اگه کاری از دستم بر نمیاد الان چی کار کنم که این مسافری که الان تو اتوبوس احساسم هست پیاده بشه.
یا مثلا من میدونم که وقتی که درس نمیخونم خیلی فرار می کنم. کتاب میخونم اسکرول می کنم و میگفتم من اهمال کارم و چی کار کنم اهمال کاریم درست بشه.الان اینجوریم که این حس گذرا است من میرم کتابخونه درس بخونم که مجبور بشم درس بخونم و مودم عوض میشه و این حس بهم دست نمیده دیگه.
یا مثلا الان واقعا افسرده ام. دارم جدی جدی از غم له میشم دلتنگی یه ادمی یا یه چیزی که نمیتونم تغییرش بدم و خود اون چیز رو تصحیح کنم پس به دوستم زنگ میزنم احتمالا مودم عوض خواهد شد.
کلا اینکه پذیرفتم این بدن یک ماشینه و عیبی نداره هر حسی که بهم دست میده موقته خیلی همه چیز راحتتر شده.لازم نیست همه احساسات رو زیر ذره بین قرار بدم و تک به تکشون رو تحلیل کنم
بهش میگن روان درمانی به سبک ACT گویا. که دیگه مثل CBT نمیاد بگه که هر مشکلی داری از افکارته و باید افکارت رو تغییر بدی خوب میشی. این روش میاد درباره پذیرش احساسات و موقتی بودنش حرف میزنه.
کلا خیلی برام جالب بود این روش های روان درمانی. اینکه کلییی روش داریم ولی ما کلا درباره CBT فقط میدونیم. و یک دوستم که خیلی روانشناس رفته بود بهم توصیه کرد که حتما از روان شناس بپرسم از چه تکنیکی استفاده می کنه و قبلش تکنیک ها رو با کمک جی پی تی امتحان کنم ببینم کدومش بیشتر به دردم میخوره.
پ.ن:الان که دارم فکر می کنم می بینم که اصلا تایتل غلطه! باید بگم طرحواره درمانی. اوه راستی یه طرحواره درمانی داریم که زخم های کودکی رو بررسی می کنه یه طرحواره درمانی داریم که بهش میگن طرحواره موقعیت. طرحواره موقعیت گویا خیلی شبیه فکر منه و اگر من الان بیست سال پیش به دنیا می اومد میتونستم مادر این روش درمانی باشم. حیف شد :)