دو سال پیش به طور جدی نشستم کتاب های جفری یانگ رو خوندم.
طرحواره ها رو. اینکه تله های زندگی از مادر و پدرهایی با چه ویژگی هایی میاد. اون موقع واقعا تصور قطعیم این بود که به کلید زندگی و جندول مندلیف آدم ها دست پیدا کردم. با توجه به مادر و پدر هاشون و محیطشون و تجاربشون ترس هاشون رو بشناسم و بفهمم تله ها کجاست.
واقعیت اینه که خوندن اون کتاب ها در ماه های اول کمکم نکرد. یادمه تنها کتاب ها رو میخوندم. ورق ها می نوشتم. تو موقعیت جالبی هم تو زندگیم نبودم.تنها بودم و کسی هم دور و برم درکم نمی کرد. و یادمه ساعت ها کتاب میخوندم یوگا می کردم در حالی که کارهای انجام نشده لحظه به لحظه بیشتر بهم اضطراب می داد و از یه جایی به بعد جز اضطراب حس دیگه ای نداشتم. می نوشتم از خاطرات بدم. شب ها کابوس می دیدم. و بعد از خوندن کتاب بدن هرگز دروغ نمی گوید نفرت و عصبانیتم از والدینم بیشتر شد.
بعضی ها کمکشون می کنه این مسئله.
ولی به من کمکی نکرد بدتر شدم عصبی تر شدم و با دور شدن از خونه و وقت گذروندن با آدم های متفاوت و تیک خوردن کار ها اضطراب کمتر شد و فکر کردم بهبود پیدا کردم.
ولی متاسفانه من فقط خاک رو بردم زیر فرش.
دو سال بعد یکسری اتفاق تو زندگیم افتاد که فهمیدم این ترس و این عصبانیته کمکم نکرده. انگار فقط از ترس هام غول بزرگتری ساختم. حالا هر اتفاقی می افتاد این حسم بود این یه طرحواره است و من محکوم به شکستم. حس ناتوان تری می کردم.تنفر و عصبانیتم از والدینم بیشتر میشد و بیشتر و بیشتر اون احساس ناتوانی ترس و اضطراب من رو کنترل می کرد. حالا حمله های هراس هم داشتم.
حالا منتظرید داستان تموم بشه و کلید معما رو بگم؟ و بگم خوب شدم؟
نه :)
من هنوز وسط حمله های هراسمم. هنوزم ترسناکن. هنوزم باور دارم گاهی اوقات محکوم به شکستم. که هر کاری کنم این یه نفرین غیر قابل ابطاله.
اما واقعیت اینه که این ناتوانی الان بدترین چیز بود. میدونی دو سه بار که داد زدم و از حقم دفاع کردم. دو سه بار که یکی بهم گفت که محکوم به شکستم و نتیجه رو کوبوندم تو صورتش.دو سه بار که باور کردم نظر آدم ها نظره و تجربه شخصی شون.که من هم حق دارم اشتباه کنم. که عیبی نداره و اون قدر هم قضیه بزرگ نیست و از داد و فریاد کسی نترس و بچه آروم باش.
داستان کودکیم رو پذیرفتم اما یاد گرفتم اگر الان هم مثل کودکیم حسم رو سرکوب کنم فقط به شبکه های عصبی مغزم اجازه دادم بیشتر و بیشتر در جهت منفی رشد کنن.
لحظاتی که حالم بد بود به جا اینکه به مکانیسم های دفاعیم روی بیارم حسم رو درک کردم و یه کاری در جهتش انجام دادم.
اون لحظات خود درمان بود.
درمان برای من لحظه ای بود که حسم رو بروز دادم. باور نکردم ترسناک بودن نفرین کودکی بد رو. هیچ چیز جز عمل حالم رو بهتر نکرد.
مطمئنم این پاسخ نهایی نیست.
شاید به خاطر همین منتشرش کردم. که کمک بخوام ببینم کسی هم مشکل من رو داشته؟
از خونه