دلتنگی هام شده موج های سینوسی.
موج بزرگی از حسرت و غم احاطه ام می کنه
و بعد باید صبر کنم بره. اینکه تا کی طول می کشه.
اینکه این الان پیک قله است یا هنوز اول موج سینوسیم هستم
همش
همش نیازمند صبر منه.
دردناک اینه که فکر کنم بتونم یک روزی جلو این موج رو بگیرم ولی نمیخوام اضطراب بدتر از دلتنگیه.
غلط املایی دارم این روز ها.
کلمات اولیه انگلیسی از ذهنم سر میخورن.
حس می کنم ذهنم سوراخه.
هیچی توش نمی مونه و هیچی قابل یادگیری نیست.
هفته اول اینجوری نبود.
یادمه که در تکاپو بودم تلاش می کردم جواب پاسخ رو پیدا کنم.
اگر ها و شاید ها. اینکه باید چی کار می کردم که اضطراب ضربان قلبم رو به ۱۰۰ نرسونه.
چی داشتم اینجوری نمیشد؟
استقلال داشتم پول داشتم خونه داشتم چی ؟ و بعد انرژی زیادی بود که حس می کردم.
حالا
حالا فقط غمه یا بهتر بگم حسرته.
یک نوع پذیرشه. اینکه مهمتر از همه دلایل وقتش نبود برام.
یا اینکه
من کم کاری کردم؟
میتونست وقتش باشه؟
من کجا اشتباه کردم ؟
من کجا اشتباه کردم؟
من اشتباه کردم ؟
و امیدوارم این موج هم به پایان برسه...

ولی در اخر موج حداقل ادم بهتری باشم.