ویرگول
ورودثبت نام
طاها حسین پور
طاها حسین پورمدیر محصول هوش مصنوعی و بنیانگذار استارکوچ
طاها حسین پور
طاها حسین پور
خواندن ۸ دقیقه·۳ روز پیش

داستان یک درس متفاوت در دانشگاه شهید بهشتی و هکاتونی که برگزار نشد

دانشکده مهندسی کامپیوتر بهشتی
دانشکده مهندسی کامپیوتر بهشتی

اولین باری که اسم درس «مهارت‌های نرم» را بین درس‌های ارائه‌شده دانشگاه دیدم، واقعاً مکث کردم. نه به خاطر بد بودنش؛ بیشتر به خاطر این‌که جایش عجیب بود. من دانشگاه را همیشه با درس‌های آکادمیک می‌شناختم؛ چیزهایی که یا فرمول دارند یا امتحان. مهارت‌های نرم برایم چیزی بود که باید بیرون از دانشگاه دنبالش رفت.

جالب این‌جاست که بیرون از دانشگاه، خودم مدت‌ها بود پیگیر همین مهارت‌ها بودم. کتاب می‌خواندم، محتوا دنبال می‌کردم و سعی می‌کردم یادشان بگیرم. اما دیدن اسمش در لیست واحدهای دانشگاهی، آن هم به شکل رسمی، برایم غافلگیرکننده بود. همان‌جا حدس زدم اگر این درس واقعاً جدی گرفته شده باشد، احتمالاً قرار است با بقیه فرق کند.

برای برداشتنش اقدام کردم، اما ظرفیت خیلی سریع پر شد و عملاً جا ماندم. منطقی‌ترین کار این بود که بی‌خیال شوم. ولی نشدم. کنجکاوی اجازه نداد. بدون این‌که درس را داشته باشم، تصمیم گرفتم بسر کلاس بروم. این تصمیم از کسی که حتی سر کلاس‌های خودش هم شرکت نمی‌کرد، واقعاً عجیب بود.


کلاسی که شبیه باقی کلاس‌ها نبود

جلسه اول، همه چیز فرق داشت. از همان لحظه‌ای که وارد کلاس شدم، چیدمان صندلی‌ها توجهم را جلب کرد. صندلی‌ها دایره‌ای بودند. خبری از ردیف‌های منظم و نگاه یک‌طرفه به تخته نبود. همه باید رو‌به‌روی هم می‌نشستند.

به جای یک استاد، دو استاد کنار هم بودند. نه پشت میز، نه جدا از بقیه. فضا طوری بود که نمی‌شد فقط نشست و گوش داد. مشارکت اجباری بود، ولی از آن جنس اجباری‌های آزاردهنده نه؛ از آن‌هایی که خودت هم دلت می‌خواست واردش شوی.

همان جلسه اول بود که فهمیدم این درس اصلاً نمونه مشابهی در دانشگاه‌های دیگر ندارد و در واقع حاصل ایده‌پردازی خود استاد علی‌اکبری است. خلاصه این‌که در ترمی که این درس را نداشتم، تقریباً سر بیشتر جلساتش حاضر شدم و همه چیز برایم لو رفت.

اما داستان اصلی از جایی شروع شد که شش ماه بعد، خودم رسماً این درس را برداشتم. این بار دیگر فقط شنونده نبودم و قرار بود تمرین و پروژه انجام بدهم.


برگزاری یک هکاتون به عنوان پروژه

درس مهارت‌های نرم دو پروژه داشت؛ یکی شخصی و دیگری گروهی. برای هر دو موضوع آزاد بود، اما یک شرط مهم وجود داشت: موضوع انتخابی باید طوری می‌بود که مهارت‌های نرم ما را جدی تحت فشار بگذارد.

همان جلسه اول، خود استاد یک پیشنهاد داد. قرار بود دانشگاه یک هکاتون ساخت نرم‌افزار با هوش مصنوعی برگزار کند و یکی از گزینه‌های پروژه گروهی، عضویت در تیم برگزاری همین هکاتون بود. پیشنهادش برای من جذاب بود و حس کردم دقیقاً همان چالشی است که می‌خواهم ، درنتیجه خیلی سریع به تیم برگزاری اضافه شدم.


تیمی خوب، ارتباطات نه‌چندان خوب!

تیم برگزاری شامل شش نفر از بچه‌های کلاس مهارت‌های نرم به اضافه نزدیک ده نفر دیگر از بچه‌های دانشکده که این درس را نداشتند بود. سرگروه بچه‌ها علیرضا اسماعیل‌زاده ؛ از رفقای خودم بود. مسئولیت اصلی برنامه هم با خود استاد علی‌اکبری بود.

اوایل همه چیز خوب به نظر می‌رسید. اما خیلی زود مشخص شد که کار تیمی ما یک جایش می‌لنگد. ما دو نوع جلسه داشتیم: یک‌سری جلسات بین اعضای تیم که استاد در آن‌ها حضور نداشت و صرفا بین بچه‌ها بود و یک‌سری جلسات دیگر که فقط بین اسماعیل‌زاده و استاد برگزار می‌شد. در عمل، اسماعیل‌زاده واسط بین تیم و استاد شده بود.

مشکل از جایی شروع شد که فهمیدیم خیلی از نظرات، پیشنهادها و حتی کارهایی که انجام داده بودیم، به درستی به استاد منتقل نمی‌شود. مثلاً ما دو جلسه کامل با هم برگزار کرده بودیم، وظایف را تقسیم کرده بودیم و بخشی از کار جلو رفته بود، اما استاد تصور می‌کرد هنوز هیچ کاری شروع نشده و بابت ددلاین‌ها نگران بود.

این ناهماهنگی آن‌قدر جلو رفت که یک بار وقتی استاد را حضوری دیدم، متوجه شدم قصد دارد برگزاری هکاتون را لغو کند، چون از نظرش جدیت کافی از سمت تیم دیده نمی‌شد. در حالی که مسئله اصلی، نه بی‌کاری بود و نه بی‌انگیزگی؛ مشکل، ارتباطات ضعیف بود.


انگیزه دوباره

بعد از اینکه متوجه چالش ارتباطات شدم، تصمیم گرفتم کاری کنم. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که خودم غیرمستقیم مسئولیت‌های اسماعیل‌زاده را انجام بدهم و عملاً او را کنار بزنم. اما خیلی زود فهمیدم این کار نه درست است و نه منصفانه.

راه بهتر این بود که اول از همه با خود اسماعیل‌زاده هماهنگ شوم و بفهمم دقیقاً چه چیزی باعث شده اوضاع به این‌جا برسد. با او تماس گرفتم و مفصل صحبت کردیم. دو چالش اصلی داشت: یکی حجم بالای کارهای خودش و دومی این‌که استاد هم معمولاً با تأخیرهای طولانی پاسخ می‌داد و همین کم‌کم دلسردش کرده بود.

با شناختی که از او داشتم، سعی کردم دوباره انگیزه‌اش را برگردانم و اهمیت کاری که شروع کرده بودیم را یادآوری کنم. این‌که دقیقاً از چه چیزی برای انگیزه دادن استفاده کردم را نمی‌توانم عمومی بگویم 😅، اما نتیجه‌اش خوب بود.

در پایان تماس، با هم قرار گذاشتیم که طی چهار روز، همه برنامه‌ریزی‌ها، کارهای عقب‌افتاده و مستندات را فشرده جمع کنیم، برای استاد بفرستیم تا از شنبه اطلاع‌رسانی هکاتون را شروع کنیم.


وقتی تیم واقعاً شروع به حرکت کرد

همان شب، یک جلسه آنلاین با حضور همه بچه‌ها گذاشتیم تا همه در جریان شرایط جدید قرار بگیرند. جلسه حدود دو تا سه ساعت طول کشید. همه چیز شفاف شد و به همه تا آخر هفته وظیفه مشخص دادیم.

آن هفته، برخلاف انتظارم، همه بچه‌ها کارهایشان را انجام دادند. قائم برنامه پروژه و منتورینگ هکاتون را آماده کرد. فائزه هزینه‌ها و برنامه زمانبندی اجرایی را نوشت و آریا همپوستر را طراحی کرد.

من هم که مسئول صحبت با اسپانسرها شده بودم، از طریق لینکدین و ارتباط با آشناها و مدیرهای استارتاپ‌های بزرگ، به حدود پانزده شرکت از جمله تپسی، ترب، دیوار و باسلام و ... پیام دادم. ما توانستیم یک اسپانسر پیدا کنیم که به همه شرکت‌کننده‌ها اکانت‌های هوش مصنوعی یک میلیون تومانی بدهد. اما برای جوایز و هدایا که به بودجه‌ای بین صد تا دویست میلیون نیاز داشت، هیچ شرکتی قانع نشد.

مشکل شرکت‌ها با ساختار هکاتون ما بود. ما قرار بود روی ساخت سریع یک محصول مشخص رقابت بگذاریم؛ هر کسی که با کمک هوش مصنوعی زودتر و بهتر می‌ساخت، برنده می‌شد. اما شرکت‌ها ترجیح می‌دادند موضوع باز باشد، شرکت‌کننده‌ها ایده‌پردازی کنند و بر اساس کاربردی بودن ایده برنده شوند. از نظر آن‌ها، سریع کد زدن با هوش مصنوعی دیگر هنر محسوب نمی‌شد.

تغییر به این مدل، زمان هکاتون را هم از یک روز به حدود یک هفته افزایش می‌داد اما کمک به جذب اسپانسر می‌کرد.


عقب نشینی دانشگاه

شنبه، با هماهنگی اسماعیل‌زاده، حضوری برای ارائه کارها پیش استاد رفتم. برنامه‌ریزی‌ها را تحویل دادم و درباره وضعیت اسپانسرها توضیح دادم. حتی گفتم شرکت‌هایی مثل دیوار و باسلام اعلام کرده‌اند اگر رویکرد هکاتون تغییر کند، احتمالاً پای کار می‌آیند.

اما این بار مسئله چیز دیگری بود. استاد گفت با این حساب، شاید بهتر باشد کلاً هکاتون برگزار نشود. دلیلش این بود که از روز اول، هدف دانشکده از برگزاری هکاتون، صرفاً تبلیغ و پررونق کردن کنفرانس هوش مصنوعی بهمن‌ماه بوده است. رویداد اصلی، کنفرانس بهمن بود و بقیه رویدادها فقط نقش مکمل تبلیغاتی داشتند. تغییر ساختار هکاتون این برنامه را پیچیده می‌کرد و دانشکده تمایلی به آن نداشت.

در شرایط عجیبی قرار گرفته بودم. اسماعیل‌زاده سرش شلوغ بود. بیشتر بچه‌ها هم اگر کسی پیگیری نمی‌کرد، خودجوش کاری انجام نمی‌دادند. حالا استاد هم تمایلی به برگزاری هکاتون نداشت.

با این حال، نمی‌خواستم کنار بکشم. دو دلیل داشتم: اول این‌که این پروژه، پروژه درس مهارت‌های نرم من بود و برخلاف خیلی از اعضای تیم مجبور به برگزاری آن بودم. دوم این‌که بخش قابل توجهی از مسیر را جلو آمده بودیم و حتی چند شرکت به صورت مشروط اعلام حمایت کرده بودند.

تنها راهی که باقی مانده بود این بود که تصمیم‌گیری اصلی را از دانشکده خارج کنم. یعنی هکاتون را با مسئولیت شخصی برگزار کنم و دانشگاه شهید بهشتی به جای برگزارکننده، صرفاً حامی باشد؛ در حد یک لوگو برای حفظ اعتبار.

این تصمیم یعنی باید به چیزهای دیگری مثل مکان برگزاری، پذیرایی و اجرا هم فکر می‌کردم. می‌توانستم سراغ یک مکان خارج از دانشگاه بروم، اما این هم نیاز به اسپانسر داشت. گزینه منطقی‌تر، برگزاری آنلاین بود. تجربه‌هایی مثل رویداد GenX هم نشان می‌داد آنلاین هم می‌شود کار خوب انجام داد.


تیم کوچک‌تر، مسیر جدی‌تر

موضوع را در گروه مطرح کردم و دوباره با اسماعیل‌زاده صحبت کردم. همان‌طور که قابل پیش‌بینی بود، خیلی از بچه‌ها وقتی فهمیدند رویداد دیگر وابسته به دانشگاه نیست، ناامید شدند و اعلام کردند ادامه نمی‌دهند. اما با صحبت با افراد کلیدی مثل اسماعیل‌زاده و فائزه، توانستیم یک تیم پنج شش نفره جمع‌وجور اما متعهد بسازیم.

چند نفر از دوستانم در دانشگاه‌های دیگر هم حاضر شدند کمک کنند و همین باعث شد هنوز امید داشته باشم. حتی از واحد منابع انسانی شرکت باسلام نیز با من تماس گرفتند و اشتیاق شان به اسپانسر شدن را به من یادآوری کردند و گفتند منتظر ارسال پروپوزال‌اند.

در حال آماده‌سازی پروپوزال و برنامه‌ریزی برای یک هکاتون آنلاین در بهمن یا اسفند بودم که اعتراضات دی‌ماه شدت گرفت و اینترنت کشور ملی شد. عملاً همه چیز متوقف شد و تمام برنامه‌ها روی هوا رفت.


قطعی اینترنت

طبیعتاً تا زمانی که اینترنت و شرایط احساسی جامعه به حالت قبل برنگردد، امکان ادامه وجود ندارد. اما این تجربه، دقیقاً همان چیزی بود که درس مهارت‌های نرم می‌خواست به ما نشان بدهد؛ این‌که مسیرهای واقعی، پر از تغییر، ابهام و تصمیم‌های سخت‌اند.

اما این داستان و پروژه همچنان ادامه دارد...
این داستان هنوز تمام نشده است.

مهارت‌های نرمهوش مصنوعیدانشگاهدانشگاه شهید بهشتیهکاتون
۲
۰
طاها حسین پور
طاها حسین پور
مدیر محصول هوش مصنوعی و بنیانگذار استارکوچ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید