اولِ تابستان مانندِ قاعدهی هرسال برای خود مانیفستی نوشتم و اینبار تمرکزم روی نوشتن و یادگیریِ زبان بود.
نوشتن همان دوست دیرینهای که خیلی وقت بود از او خبری نداشتم اما پیامکی با استیکر چشمک برایش فرستادم و دوستیمان دوباره جان گرفت.
و با خود میگویم : دلیلِ قطعِ ارتباطم چه بود؟ چه کسی میانِ ما را شکراب کرد؟
و هر بار امیدوار تر از قبل و دلقرص تر از لحظهی پیش به این دوستی ادامه میدهم.
اما آنطرف؛ زبان انگلیسی.
فهمیدنش؛ هرسال جزو برنامههای تابستانه ام بوده و هست اما امان از ذرهای پیشرفت.
آن کلاس را برو، این فیلم را ببین، آن اپلیکیشن را نصب کن.
هیچ که هیچ.
گاهی اوقات می نشینم و یواشکی فکر میکنم که اگر به جای زبان انگلیسی؛ چینی یاد میگرفتم بهتر نبود؟
تراپیستِ سرخانهام میگوید: فرار راه درستی نیست؛ باید علاقه ایجاد کنید.
_ این همه سال به پایش سوختم و ساختم نباید او هم مرا درک کند؟
+شریکِ شما به توجه نیاز دارد.
_مگر توجه نمیکنم؟
+کم است خانوم .
۱۴۰۴/۵/۷