
به دیوار نگاه میکنم،دیواری که تقریبا هر چیزی که جلو دستم بود رو بهش چسبوندم.تازگیا اتفاقات زندگیم هم مثل این دیواره.نمیدونم از کجا و چجوری ولی تمامی تیکه های من هم معلوم نیست از کجا اومده و چجوری در کنار هم من رو تشکیل دادهان.بخشی درون من هست که دوست داره زیر چشماش رو آبی کنه،زرد کنه.رنگ باشه.اما بخشی هم هست که ترجیح میده با همون پالت سایهی قدیمیش از زرشکی به پایین چشماش و از ریمل قهوهایی استفاده کنه.من حتی از دیوار هم آشفته ترم.حتی نمیدونم الان که دارم مینویسم علایقم چیه.کمی پیچ خوردهام.پیچ. و اما عزیزم بخشی درون من هست که هنوز هم تورو دوست داره.بخشی هست که ازت تنفر داره.تمامی این بخش ها که من رو تشکیل دادهان.حتی مطمئن نیستن که خودشون رو هم دوست دارن یا نه.انگار که من فقط یگانه نیستم.انگار من جسمی ام تو خالی اما دو روح در من زندگی میکنن.انگار اون ها به دعوا افتادهان.من نمیدونم رافیام،یگانهام،سهرابام.اما من در واقع کی ام.خودم مقصر اینها هستم.من یگانه ام و بقیهی من کسایی هستن که یگانه اون هارو ساخته.
من الان خسته ام،خوابم میاد.دلم میخواد با سپیده تو تئاتر شهر و بهارستان گم بشم.با ریحانه آرایش های مسخره بکنم.با عشوری بحث کنم سر لوبیا پلو.با حدیث وسط حیاط مدرسه بشینم گریه کنم.با مرصاد غر بزنم.بله عزیزم،تمامی این لحظاتی که برای من ساخته شده و در قلبم قرار داره متعلق به یگانه ست.من نانهام،همون یگانهی سه ساله که پشت تلفن به مادربزرگش میگفت من نانهام.
هستم.براب