ویرگول
ورودثبت نام
Cherryo_0juice
Cherryo_0juiceآب آلبالوی نعشه!
Cherryo_0juice
Cherryo_0juice
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

پروانه

اسمش پروانه ست.

با کاغذهای زباله و کمی آب و چسب چوب ساخته شده،با گواش های قدیمی رنگ شده.

من ساختمش.

پروانه بیست و هفت سالشه و خیلی تنهاعه،اون سال‌هاست بابت بیماری سرطان زجر می‌کشه.

از وقتی که نوزده ساله شد تا به الان.

پیش بقیه خجالت می‌کشید از این موضوع، او خودشو دوست نداشت چون کسی بهش یاد نداد خودشو دوست داشته باشه.

کم کم اطرافیانشو از دست داد.

پدرش رو وقتی خیلی کودک بود از دست داد و مادرش هم بعد فوت پدرش معتاد الکل و شراب شد و با یک مرد ازدواج کرد.

ناپدری‌اش یک مرد پیرو بازنشسته بود و مادرش بخاطر اینکه دیگه نمی‌توانست کار کند با او ازدواج کرده بود.

پروانه از یازده سالگی شروع به کار کردن کرد.

اون تو یک گلفروشی قدیمی که صاحبش یک پیرمرد هشتاد ساله بود شروع به کار کرد.

پیرمرد که بعد چند وقت متوجه وضعیت زندگی پروانه شد و میدونست که زندگیِ خودش هم رو به پایانه،گلفروشی رو به نام پروانه کرد.

پروانه دوستان زیادی نداشت. اعتماد به نفس پیدا کردن دوست رو نداشت و تو مدرسه،دبیرستان همه تقریبا اونو به مسخره می‌گرفتن.

اون هر روز بعد از مدرسه به گلفروشی برای کار می‌رفت.

اون زیاد حرف نمی‌زد و پیرمرد خیلی به پروانه کمک می‌کرد تو ارتباط برقرار کردن.

بعد از دوسال پیرمرد مرد.

پروانه تنها تر از قبل شد.

به مادرش که هر شب مست و گیج بود اعتمادی نداشت.

به ناپدری‌اش که اصلا،ناپدری پروانه فقط شخصیت پروانه زیر سوال میبرد و تحقیرش میکرد.

مادرش هم به دلیل اینکه دوباره بی پول بشه به ناپدری هیچی نمی‌گفت.

خلاصه سال‌ها گذشت و پروانه با تک و تنها کارکردن در گلفروشی برای خودش پول جمع می‌کرد تا بلکه از اون شهر لعنتی که کلی زندگی‌اش رو نفرین کرده بود فرار کنه و فصلی جدید از زندگی‌اش باز کنه.

پروانه نوزده ساله شد.

و بعد از چند ماه متوجه شد سرطان داره.

زندگی‌اش سخت تر شد،اوضاع براش پیچیده تر شد.

از خونه‌ی مادرش و ناپدری فرارکرد رفت به یک شهر دور و به هیچکس نگفت کجا رفت.

خسته بود کسل بود.

اون کتاب میخوند و برای یکسال جوری زندگی کرد که آرزو‌اش رو داشت.

نه زندگیِ لوکس و مدرن.

فقط عادی،عادی بلند میشد عادی قهوه میخورد و عادی زندگی میکرد و عادی لبخند میزد.

تا اینکه بیست ساله شد.

وضع سرطانش وخیم تر شد.

کارش به جایی رسید که کلا تو بیمارستان بستری بود.

تا اواخر بیست و هفت سالگی.

تا امروز.

دکترا جوابش کردن.

اون که دیگه نمی‌تونست زندگی کنه،اون نابود شد.

اشکش به همراه لبخندی که از درد میومد ریخت روی گونه‌های سرخش.

بلند شد و رژی برداشت و به لب‌هایش زد و از همان رژ به گونه‌های ریز و کک‌مکی‌اش زد.

لبخند زد به همراه همون اشک.

به کنار پنجره رفت و آخرین سیگارش رو هم کشید.

سال بعد شد. پروانه بیست و هشت ساله شد ولی دیگه پروانه‌ای نبود.

پروانه بیست و هشت ساله شد ولی دیگه پروانه‌ایی نبود.

شروع کاراعتماد نفسزندگی عادی
۴
۰
Cherryo_0juice
Cherryo_0juice
آب آلبالوی نعشه!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید