نورِ آگاهی.
یک روز عصر، وقتی خورشید داشت به آرامی در آسمان غروب میکرد و رنگهای نارنجی و صورتی را به هم میزد، رها مشغول کشیدن نقاشی از همان دنیای آرزوهایش بود. او داشت خانههای رنگی میکشید که همه پنجرههایشان رو به نور بود و آدمهایی که دست در دست هم لبخند میزدند. در نقاشی او، هیچ دیواری بین آدمها نبود و همه آزادانه در باغهای پر از سیب و پرتقال قدم میزدند. بوی خوبی مثل بوی سیب تازه در هوا پیچیده بود و صدای خنده بچهها از دور شنیده میشد.ناگهان، مگس کوچکی شروع به وزوز کردن دور گوشش کرد. رها اول کمی کلافه شد، اما بعد به مگس نگاه کرد و با خودش فکر کرد: “این مگس هم حق داره پرواز کنه و دنبال غذا بگرده، درست مثل من که حق دارم آرزو کنم و نقاشی بکشم.” این فکر، مثل یک نسیم خنک، ذهنش را پر کرد و باعث شد لبخندی روی لبانش بنشیند. او فهمید که حتی کوچکترین موجودات هم سهمی از این دنیای بزرگ دارند و باید به آنها احترام گذاشت.رها قلممویش را برداشت و یک گل کوچک زرد رنگ، درست کنار راه پرواز مگس، در نقاشیاش کشید.
رها چند لحظه به گل زردی که کشیده بود خیره ماند.
آن گل، با اینکه کوچک بود،در میان آن همه رنگ، خیلی روشن دیده میشد.
مثل یک حق ساده که وقتی نباشد،همهچیز را کمنور میکند.
او با خودش فکر کرد که آدمها هم شبیه همین گلاند؛
هرکدامشان کوچک یا بزرگ، ساکت یا پرصدا، ثروتمند یا فقیر، فرقی نمیکند؛همه باید دیده شوند.
همه باید فرصت داشته باشند که رشد کنند.
همه باید بتوانند در نور زندگی کنند، نه در سایهی ترس.
رها به مگس نگاه کرد که هنوز دور گل میچرخید.
این بار دیگر فقط یک حشرهی مزاحم نبود.
برای او تبدیل شده بود به نشانهای از موجودی که فقط میخواهد زنده بماند.
و همین فکر، ذهنش را به جایی دورتر برد.
به آدمهایی که در بعضی جاهای دنیا حتی برای نفس کشیدن،برای حرف زدن،برای درس خواندن یا برای راه رفتن آزادانه، باید بجنگند.رها کمی قلممو را روی بوم نگه داشت.
بعد آهسته یک خط آبی کنار گل کشید.
آبیای که شبیه آرامش بود.
شبیه حقی که باید برای همه وجود داشته باشد.
حقِ امنیت.
حقِ زندگی.
حقِ انتخاب.
حقِ اینکه کسی به تو بگوید:
«تو هم ارزشمندی.»
او در ذهنش خانههای رنگیاش را نگاه کرد.
خانههایی که پنجرههایشان رو به نور بود.
با خودش گفت:
«شاید خانهی واقعی آدمها فقط چهار دیوار نباشد.
شاید خانهی واقعی، جایی باشد که در آن تحقیر نشوی.
جایی که از ترس جمع نشوی.
جایی که مجبور نباشی خودت را پنهان کنی.»
بعد یک پنجرهی بزرگتر برای یکی از خانهها کشید.
پنجرهای که از آن میشد بیرون را بهتر دید.
انگار میخواست بگوید آدمها هم باید بتوانند دنیا را ببینند، خبر داشته باشند، آگاه باشند و در سرنوشت خودشان نقش داشته باشند.نسیم عصر از لابهلای برگهای باغ گذشت.
رها موهایش را پشت گوش زد و ادامه داد. داخل نقاشی، چند کودک را کشید که کنار هم ایستاده بودند اما لباسهایشان شبیه هم نبود.
یکی لباس ساده داشت،یکی رنگی،یکی کهنهتر و یکی هم کفش نداشت.
رها برای لحظهای مکث کرد و بعد آهی کشید.
چند خط دیگر اضافه کرد تا کفشهای آن کودک هم کامل شوند.
با خودش گفت:
«هیچ بچهای نباید فقط به خاطر شرایطی که توش به دنیا اومده،از بقیه عقب بمونه.»
این جمله را در دلش چرخاندو بعد با دقت بیشتری نقاشی را ادامه داد.
کمی آنطرفتر، یک زن و مرد را کشیدکه کنار هم ایستاده بودند و هر دو خسته به نظر میرسیدند،اما دستهایشان محکم در هم گره خورده بود.
رها فکر کرد شاید این یعنی امید.
یعنی حتی وقتی زندگی سخت میشود،آدمها هنوز میتوانند کنار هم بمانند.
هنوز میتوانند از هم مراقبت کنند.
هنوز میتوانند نگذارند کسی تنها بماند.
مگس دوباره وزوز کرد.
این بار رها از آن نترسید.
حتی حس کرد مگس هم مثل انسانها
دنبال سهمی از جهان است.
مثل آدمهایی که فقط میخواهندکار کنند،بخورند،بخوابند، یاد بگیرند و بدون ترس زندگی کنند.
چه چیز سادهتری از این؟
اما گاهی همین چیزهای ساده،برای بعضیها آرزو میشود.رها به آسمانِ نقاشی نگاه کرد.
برای آسمان، چند رنگ آبی روشن و بنفش ملایم کنار هم زد.
آسمانی که هم غروب را داشت،هم امیدِ فردا را.
و در میان آن، یک پرندهی سفید کشید.
پرندهای که انگار از دلِ آزادی آمده بود.
او زیر لب گفت: «حقوق بشر یعنی همین..یعنی هیچکس فقط به خاطر اسم، زبان، رنگ پوست، جنسیت، یا جایی که زندگی میکند،کمتر از دیگری نباشد.»بعد انگار این حرفها در بوم جاری شد.او یک خط نورانی از کنار خانهها رد کرد تا همهی آدمها به یک آفتاب واحد وصل شوند.آفتابی که برای همه میتابد،نه فقط برای بعضیها.در گوشهی نقاشی، یک درخت سیب کشید. روی شاخههایش سیبهای قرمز و سبز آویزان بودند.رها گفت:«سیبها هم با هم فرق دارند، ولی همهشان میتوانند بخشی از یک درخت باشند.»
این فکر را دوست داشت.چون یادش میداد تفاوت،دلیل دشمنی نیست. میتواند دلیل زیبایی باشد.
بعد چند کودک دیگر کشیدکه یکی کتاب به دست داشت،
یکی توپ،یکی مدادرنگی و یکی هم فقط داشت آسمان را نگاه میکرد.رها فهمید که حقِ کودکان فقط بازی نیست.حقِ کودکان این است که یاد بگیرند،بپرند،سؤال بپرسند و آیندهشان را خودشان بسازند.او برای یکی از کودکها یک کیف مدرسه کشید و برای دیگری یک صندلی کنار پنجره.
بعد نوشت:
«آموزش، حق است نه امتیاز.»
این جمله را خیلی آرام نوشت،اما وزنش در دلش زیاد بود.انگار میدانست که اگر کسی نتواند درس بخواند.
بخشی از صدایش خاموش میشود.
رها رنگ زرد را دوباره برداشت.
این بار زرد فقط برای گل نبود.
برای نورِ آگاهی هم بود.
برای روزی که کسی به خاطر ندانستن،
بیشتر آسیب نبیند.
برای روزی که آدمها همدیگر را بهتر بفهمند.برای روزی که مهربانی، اتفاقی عادی باشد.
او از خودش پرسید:
«اگر همه حق دارند زندگی کنند،
پس چرا بعضیها مجبورند فرار کنند؟
اگر همه حق دارند آزاد باشند،
پس چرا بعضیها در ترس بزرگ میشوند؟
اگر همه حق دارند محترم باشند،
پس چرا بعضی صداها شنیده نمیشوند؟»
جواب این سؤالها ساده نبود.
اما رها فهمید که نپرسیدن هم اشتباه است.
سکوت، همیشه بیگناه نیست.
گاهی باید سؤال کرد، باید دید،باید نوشت، باید نقاشی کشید.او به همین خاطر در گوشهی بوم یک دفترچه کشید و رویش نوشت:
«داستانها باید گفته شوند.»
چون باور داشت هر آدمی یک داستان دارد،
و هیچ داستانی نباید فقط به خاطر ضعیف بودن صدا،
ناشنیده بماند.
غروب آرام آرام عمیقتر شد.
رنگ صورتیِ آسمان به بنفشِ ملایم رسید.
رها کمی عقب رفت و به نقاشیاش نگاه کرد.حس کرد این بار فقط یک منظره نکشیده،بلکه چیزی مهمتر ساخته است:
یک یادآوری.
یادآوری اینکه انسان بودن،یعنی دیدنِ انسانهای دیگر.
یعنی فهمیدن اینکه حق فقط برای خودت نیست.
برای همه است.برای کودک،برای پیر،برای زن، برای مرد، برای کسی که شبیه توست و حتی برای کسی که اصلاً شبیه تو نیست.رها زیر لب گفت:
«جهان وقتی قشنگتر میشود که همه اجازه داشته باشند در آن باشند.»
و این جمله،مثل آخرین رنگی بود که روی بوم نشست.
یک رنگ نامرئی اما مهم.
رنگِ کرامت.
مگس روی همان گل زرد نشست و این بار دیگر مزاحم به نظر نمیرسید.رها لبخند زد.
شاید چون فهمیده بود که حتی موجودی کوچک هم میتواند یادآوری کندکه زندگی فقط برای قویترینها نیست.
زندگی برای همه است.
او قلممو را آرام زمین گذاشت.
دستانش کمی رنگی شده بود.
اما در نگاهش چیزی روشنتر از رنگها دیده میشد.
نوعی فهم تازه.
نوعی مسئولیت.
نوعی حسِ بالغتر از سنش.
رها به بوم نگاه کرد و فکر کرد:
«شاید حقوق بشر از همین چیزهای ساده شروع میشود؛
از اینکه کسی را نادیده نگیریم،
از اینکه به تفاوتها احترام بگذاریم،
از اینکه نگذاریم ترس، جای مهربانی را بگیرد.»
و بعد با خودش قول داد که هر وقت نقاشی کشید،نه فقط زیبایی،بلکه عدالت را هم وارد تصویر کند.نه فقط رنگ،بلکه صدا.نه فقط رویا، بلکه حق.
شب آرام آرام از راه رسید.اما در نقاشی رها،نور خاموش نشد.چون آن نور دیگر از خورشید نمیآمد.از آدمهایی میآمد که با هم بودند.از کودکهایی که حق داشتند بخندند.از خانههایی که درشان به روی همه باز بود.از باغهایی که هیچکس را بیرون نمیگذاشتند و از گلی زرد که کنار راه پرواز یک مگس کوچک،مثل یک پیام بزرگ شکوفه داده بود.
قلممو را زمین گذاشتم و به تابلوی خیسم خیره شدم. دیگر خبری از آن وزوزِ کلافهکننده نبود؛ حالا مگسِ کوچکم روی گلِ زرد نقاشیام، آرام گرفته بود. تمامِ آدمها، بدون دیوار و با لبخندهایِ واقعی، در کنار هم جا شده بودند. انگار همهیِ دنیا، با تمامِ تفاوتهایش، تویِ همین قابِ کوچکِ من خلاصه شده بود. با دستمال، رنگِ قرمز را از سرانگشتانم پاک کردم و نفسِ عمیقی کشیدم. حس کردم سبکترم، انگار تکهای از آرزوهایم واقعاً به حقیقت پیوسته است. نورِ ملایمِ غروب روی کاغذ میرقصید و آرامشِ عجیبی به اتاق میپاشید. فهمیدم که ساختنِ دنیایِ مهربان، شاید همینقدر ساده باشد؛ فقط کافی است بلد باشی درست ببینی. حالا دیگر وقتِ خواب بود و من با لبخند، چشمهایم را بستم. دنیایِ من، امشب امن و روشن است.
آویآویزان بودند.