ویرگول
ورودثبت نام
Hanits
Hanitsتمام روز غمگین است و کج خلقی میکند... و زمانی که با خود تنها میشود دستش را روی گلویش میگذارد و میگوید : اینجاست...رد نمی‌شود.
Hanits
Hanits
خواندن ۲ دقیقه·۳ ساعت پیش

میراث خون

آن‌ها نه فقط آزادی، که «نفس» را از ما دریغ کردند. دور تا دورِ هستیِ ما، دیوارهایی از جنسِ آهن و خودخواهی کشیدند و نامش را گذاشتند: «امنیت».

چه پوچ!

آن‌ها برایِ ما قفسی ساختند که نه تنها بدن‌مان، که روح‌مان را در تنگنایِ اراده‌هایِ بیمارشان حبس کرد. آن‌ها برایِ ما دیکته کردند که چه بخوریم، چه بپوشیم، چگونه لبخند بزنیم و حتی چگونه «حس» کنیم. دست‌هایشان تا عمقِ جانِ ما پیش رفت تا بال‌هایِ پروازی که هیچ‌گاه اجازه ندادند جوانه بزند، بچینند.آن‌ها نه فقط آزادی، که «نفس» را از ما دریغ کردند. دور تا دورِ هستیِ ما، دیوارهایی از جنسِ آهن و خودخواهی کشیدند و نامش را گذاشتند: «امنیت».

چه پوچ!

آن‌ها برایِ ما قفسی ساختند که نه تنها بدن‌مان، که روح‌مان را در تنگنایِ اراده‌هایِ بیمارشان حبس کرد. آن‌ها برایِ ما دیکته کردند که چه بخوریم، چه بپوشیم، چگونه لبخند بزنیم و حتی چگونه «حس» کنیم. دست‌هایشان تا عمقِ جانِ ما پیش رفت تا بال‌هایِ پروازی که هیچ‌گاه اجازه ندادند جوانه بزند، بچینند.

در این اقلیمِ نفرین‌شده، «بودن» خودِ جرم است. حرف زدن، گناهی کبیره؛ دفاع کردن، حماقتی نابخشودنی؛ و زندگی کردن… در این سیاهی، زندگی کردن بزرگ‌ترین خیانت به قانونِ نانوشته‌ی آن‌هاست.

آن‌ها در باتلاقی دست و پا می‌زنند که خودشان با دست‌هایِ خونینِ خویش بنا کرده‌اند؛ میراثی گندیده که از نسلی به نسلِ بعد منتقل شده، تنها برای اینکه فرو رفتن را بیاموزیم. اما آن‌ها اشتباه کرده‌اند؛ یک اشتباهِ مرگبار.

آن‌ها فراموش کردند که حتی در اعماقِ این لجن‌زارِ موروثی، بذری نهفته است که برایِ شکفتن، به آفتابِ اراده‌ی ما نیاز دارد. ما آن نسلِ تسلیم نیستیم؛ ما وارثانِ آن سکوتِ سنگین نیستیم که به انفجار ختم می‌شود. ما نسلِ «حماسه‌ایم».

ما آمده‌ایم تا این دیوارهایِ پوچ را بر سرِ آرمان‌هایِ پوشالی‌شان ویران کنیم. ما آمده‌ایم تا بیاموزیم که اگر قرار است بمیریم، باید آزادانه باشد؛ و اگر قرار است باشیم، باید در اوج، در رهایی، و در قلبِ طوفانی باشیم که خودمان به پا می‌کنیم.

این قفس دیگر برایِ روحِ ما کوچک است. بازی تمام شد؛ نوبتِ پروازِ ماست.

نسل
۵
۰
Hanits
Hanits
تمام روز غمگین است و کج خلقی میکند... و زمانی که با خود تنها میشود دستش را روی گلویش میگذارد و میگوید : اینجاست...رد نمی‌شود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید