ویرگول
ورودثبت نام
Hanita
Hanitaتمام روز غمگین است و کج خلقی میکند... و زمانی که با خود تنها میشود دستش را روی گلویش میگذارد و میگوید : اینجاست...رد نمی‌شود.
Hanita
Hanita
خواندن ۱ دقیقه·۲۵ روز پیش

رمان جنون[Part1]

جــنــونــــ🎶🃏

#P1

☆موقعیت: کاخ زیرزمینی مافیا های فرانسه

《۲۰ژانویه۲۰۲۶》

-سر....سرورم

نگاه های لرزونشون حتی زیر نور کم سوی چراغ کاخ هم قابل دیدن بود...

سکوت های پر ترس تنها جوابم بود...

تک ابرویی بالا انداختم که رنگ بدتر از صورتش پرید و سعی کرد لرزش دستاش رو متوقف کنه و با لکنت زبون ادامه داد

- ســ....سرو...ورم او...اون مح.. محمول...

با یه اشاره ی ریز چونه م دیوار پشت سرش از لکه های سرخ خون رنگین شد و سکوت کاخ رو شکست...

زیادی حرف میزد...

یکی دیگه اومد جلو و مطیع جنازه اش رو برد....

سگ خوبی بود....

ولی توی بازار سیاه بیشتر می ارزید...

آدم های ضعیف پیش من جایی ندارن...

یه جنازه ی بی مصرف بود...

با یه اشاره ی سرم  یکیشون اومد جلو تا اومد لرزش دستاش رو مخفی کنه و حرف بزنه....

صدای ژیار تو گوشم پیچید

-آرس

ابرو هام بهم نزدیک شد

تنها کسی که جرعت داشت اینجوری باهام حرف بزنه...

اونم چون از تخم ترکه ی باوانم بود....

نزدیک شدنش رو از پشت حس کردم...

بهم رسید و جلوم وایساد

گوشه ی لبم بالا رفت...

+دلت استخر خونو میخواد...نه؟

صدای همیشه سرخوشش الان رنگ و بوی نگرانی گرفته بود...

-محموله ی ایران که قرار بود واسه بازار سیاه بفرستیم

ریلکس نیم نگاهی بهش انداختم...

نامحسوس فکی روی هم فشرد که گوشه ی لبم کج شد...

-زنده ،مرده یه نفر تو کشتی نمونده..!

محموله ی مهمی بود....

توی این ده سال اخیر همچین اتفاقی نیافتاده بود

تک ابرویی بالا انداختم و یک کلمه زمزمه کردم:

+کی؟

-خوان کارلوس

لب هام کش اومد....

+سی و هشت دقیقه

همه میدونستن که وقتی توی این حالتم نباید کلمه ای حرف بزنه...وگرنه به قیمت جونشون تموم میشد

شاید هم به جنازه شون رحم نمیشد...

-اجازه ی رفتن هست سرورم؟

تکونی به چونم دادم که عقب گرد کرد

شجاعت

کلمه ی جالبی بود...خیلی جالب

البته تا وقتی که به حماقت تبدیل نشه

پوزخندی روی صور

۳
۰
Hanita
Hanita
تمام روز غمگین است و کج خلقی میکند... و زمانی که با خود تنها میشود دستش را روی گلویش میگذارد و میگوید : اینجاست...رد نمی‌شود.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید