[اتاقی تاریک، نور لرزان یک چراغ مطالعه سوخته تنها منبع نور است که تصویر را ناقص روشن میکند. دستهایی لرزان روی سطحی سرد دیده میشوند.]
دنیا نه، فقط این اتاق کوچک دور سرم میچرخد. تاریکی مطلق. چراغ مطالعه سوخته است،
[ نمایی نزدیک، دستها که یک کتاب قطور را ورق میزنند.]
کتاب بعدی. منبع بعدی، قول موفقیت میدهند. قول هر آنچه که ندارم.
[صداهای پسزمینه “پولت را بده. تمام پساندازت را. وقتت را هم،ساعتهای بیخبری از زندگی. روحت را هم ذره ذره، تکه تکه، همه را بده به او”]
آنها همه چیز را میخواهند. این فقط کنکور نیست، شکنجهگاهی مدرن است. هر روز، چکش فولادی ساعتهایش، مغزم را میکوبد. ناخنهای بلند بندهای کتاب، روحم را میدرند، خراش میدهند.
از اعداد متنفرم. هیچکدامشان کافی نیست. حتی اگر صد بگیرم باز هم کافی نیست،،
"امروز چند ساعت خوندی؟”
صدای های پرسشگر.
“سیزده.”
نحسی سیزده.
“چند تا تست زدی؟”
صفحهی سیاه شده، صد و نود و هشت.
من ماشینم، نه انسان.
“استرس نداشته باش.”
حرفهای مشمئزکنندهی بیثمر.
[نمایی از قفسهای پر از کتاب، دیوارهایی که سلولند.]
برو، کتاب بعدی. راه دیگری جز این قفس کاغذی نیست.
چشمهایشان، خیره به مانیتور سرد. رصد میکنند.
همهی مرا خفه کردهاند. کلمات این کتابها، سرب سنگین شدهاند و مرا، با این دستهای لرزان، به این میز سرد بستهاند.
پنجره بسته است، بیرون معلوم نیست، در بسته است. در این سلول، تنهایم.
[نمای نزدیک، چشمها به سقف خیره مانده.]
مامان؟ کجایی؟
نمیتوانم بخوابم. نگرانیهای بیهوده، چشمهایم باز، خیره به سقف تاریک.
“ فقط یه امتحانه، همین.”
همین؟
جملهها، تسلی نمیدهند.
(اوایل خرداد ۱۴۰۵،در حال اماده شدن برای کنکوری که هنوز زمانش مشخص نیست،بمونه به یادگار)